|
|
|
|
|
شايد بر همين دليل مولانا شعر,رقص وموسيقي را براي توصيف آنچه غير قابل وصف است انتخاب كرد. او قبل از اينكه لقب مكرم مولانا را به او بدهند جلال الدين رومي بود .در مدرسه تدريس و در مسجد موعظه مي كرد. او صوفي اي مكرم و دانشمندي محبوب بود. مولانا اولين درس هايش را نزد پدر فرا گرفت و پس از مرگ پدر نزد شاگردان او به تعلم پرداخت و به آلپو در دمشق رفت و با بزرگترين دانشمندان و صوفيان زمانه خود هم كلاس شد. او مانند گل خامي در دستهاي اين اساتيد بود و اعتقادش قدم نهادن در راه ايشان و پخته شدن در كوره آنها بود. او بهنگام پخته شدن همانند ديگران تنها بود و سرانجام سري كه آن را عشق دروني نام نهاد زبانه كشيد. همه هويتي را كه او با نام جلال الدين رومي مي شناخت به خاكستر تبديل شد. آيا تمام اين تمهيدات براي آن لحظه بود؟ بر اساس اعتقادات مولانا عشق چنان آتش نيرومندي است كه به جز خدا تمام موجودات ديگر را مي سوزاند و نابود مي كند اين سوختن براي تكامل انسانهايي كه از خاك و گل سرشته شده اند ضروري است. به اعتقاد مولانا تكامل انسانها هنوز پايان نيافته زيرا انسانها آفريده شده اند تا بالغ و كامل و متعالي شوند. انسان كامل شدن به معني اين نيست كه شخص، انساني خوب, پايبند به اخلاق, نوع دوست و سرشار از عشق باشد. تا زماني كه نفس وجود دارد حتي فكر داشتن چنين خصوصياتي فريب خويشتن است زيرا که نفس نمي تواند فراتر از منابع خود خواهانه خود را ببيند. انسان كامل بودن يعني دست كشيدن از تمام عادات و احساسات مثبت و منفي و اختيار كردن سرشتي ناشناخته و متفاوت با نفس. اين تغيير با شعله كشيدن نور الهي در قلب انسان آغاز ميشود. تغييري كامل که در ذهن و سلول هاي مغز و در ذره ذره بدن صورت ميگيرد و انسان را تبديل می کند به موجودي با جسمي سبكتر و شفافتر . پرده ها كنار مي رود و ديدگاه قاطع و معين مي شود و همه چيز ديده و شناخته مي شود. بر اساس نظريه هاي عرفاني رايج اين امكان براي آدمي وجود دارد كه در اين بعد كاملا متفاوت از شعور و آگاهي، همه چيز باشد. وقتي دانه يا ني شكافته مي شود ظاهرا درون آن چيزي نيست اما همين هيچ، جوهر درخت است لذا درست به همين ترتيب ميليونها سال قبل از انفجار بزرگ هيچ چيز جوهر همه چيز بوده است. اين حالت كه هيچ قانون يا تجربه مادي در مورد آن صادق نيست در صوفي گري تقدير شخصي ناميده ميشود كه قابل درك توسط هيچ انساني نيست ولي خود نمیتواند از محضر خداي تعالي مخفي باشد. خداوند در تنهايي مطلق زماني كه گنجينه اسرار بود رو به خود كرد و عظمت اين جوهر و عشق را پراكند او خواست كه اين گنجينه كامل شناخته شود و نور خود را خلق كرد اين شكل كاملي بود كه شعور الهي را منعكس مي كرد. دين اسلام اين نور را نور محمد (ص)مي نامد ولي مقصود از آن نور تمام پيامبران, قديسين بودايي,مسيحي,صوفي و نور انسان كامل است اين نور الهي كه بر اساس قوانين الهي شكل مي گيرد حتي قابل تصور هم نيست و جوهر تمام معنويات و شعله هميشه جاويد زندگي است. ما قادر به تشخيص اين جوهر كه شكل كامل و بي نقص خداوند است نيستيم. اين نور مانند ديگر منابع مادي قابل لمس نيست در اين نور همچنين حيات روح انسان قرار دارد. خداوند وقتي براي آفرينش چيزي اراده مي كند فرمان مي دهد:باش و فرمان او فورا اجرا ميشود (كن فيكون).اين فرمان باش فقط در اختيار خداوند است. روح الهي آن را دريافت نمود, فرود آمد و جهان شروع به شكل گيري كرد. و در نخستين ثانيه هاي اين انفجار، اتمها شكل گرفتند و با پيوند اتمها، خورشيد، ستارگان و جهان تشكيل شدند. روح الهي از وجود متعالي به جهان مادي هبوط كرد و قدم به جهان ماده گذاشت اما فقط انسان در شكل و شمايل خداوند آفريده شد يعني خداوند از روح خود فقط در وجود انسان دميد. كوتاه سخن اينكه انسان از يك ساختار روحاني برخوردار است كه به اين دنياي مادي تعلق ندارد. بر طبق نظر تصوف، اين روح، خود واقعي انسان را تشكيل ميدهد و از دنياهاي ديگر یعنی دنياي ارواح و دنياي فرشتگان درجه به درجه به اين جهان هبوط كرده است و با پوشيدن لباس جسم در اين جهان، قالب عيني يافته است. براي روحي كه به اين جهان تعلق ندارد خيلي طبيعي است كه آرزوي وطن خود را داشته باشد. انسان در دنياي مادي خود را با جسم يكسان ميداند و در واقع تمايل به اموال, مقام, شهرت وقدرت دارد و این در جدايي او نهفته است. اين درد جدايي يك روز چنان در شخص انباشته مي شود و او را در بر ميگيرد كه او را به مويه و زاري وا ميدارد چگونه ميتوان زاري نكرد ؟ چرا که جايی كه پشت سر گذاشته شده محضر يگانگي و عظمت خداوند است. ني نماد و نشانه روحي است كه از وطن واقعي خود دور افتاده است ني با صداي نافذ, غم انگيز و محزونش به خداوند شكايت ميبرد و مي خواهد به نيستاني كه از آن جدا شده باز گردد. با ني گفتم كه بر تو بيداد ز كيست؟ بي هيچ زبان ناله و فرياد ز چيست؟ ني گفت ز شكر لبي بريدند مرا بي ناله و فرياد نميدانم زيست مراحل طي شده تا ورود به قالب انسان پس از ترك محضر خدا شبيه مراحل طي شده از بريدن ني از نيستان تا تبديل آن به ساز ني است. نايي ببريد استاد از نيستان با هفت سوراخ و آدمش نام نهاد اي ني تو از اين لب آمدي فرياد آن لب را بين كه اين لبت را دم داد خداوند از تك سلوليها تا پيچيده ترين موجودات را از وجود خود آفريد. اما از روح خود فقط در وجود انسان دميد. نفس دميده شده در ني نيز بيان گر همين مطلب است. درون ني خالي است و صدا در اثر نفسي كه در آن دميده ميشود به وجود ميايد در حالي كه سر ني باز است انتهاي ديگر آن نيز در دهان نوازنده است و اگر انسان شخص كاملي باشد صدايي كه از درون ني به گوش ميرسد صداي خدا خواهد بود. انسان نيز مانند همين ني است وقتي كه شخص، انسان كامل ميشود با خلاصي از خويشتن خود در واقع از خود خالي ميشود. او صداي خدا ميشود، آيينه خدا ميشود و به تعالي ميرسد با خداي خود يكي شده و به كمال ميرسد.
مراسم سماع بيانگر داستان خلقت روح متعالي مرسوم به نور محمد (ص) است كه با فرمان باش (يعني شروع هبوط آدمي )آغاز و بعد از خروج، يك انسان كامل مي شود. پس از وفات مولانا سماع با پاره اي از قوانين و اصول پيوند يافت. سماع با مدح محمد(ص) آغاز ميشود. مدح پيامبر مدح روح الهي است كه از جهان مجرد به جهان مادي فرود آمده است تمام پيامبران انعكاسي از اين روح الهي يعني خداوند هستند و تمام آنها يك پيام را تبليغ ميكنند. بنابرين مدح پيامبر در حقيقت مدح خداست. ضرب آهنگ مضاعف دف بيانگر فرمان باش است كه خداوند در زمان خلقت جهان صادر كرد و به دنبال آن نواي ني، نماد دم قدسي است كه با اين فرمان بعد از هبوط نور خداوند به جهان به جسمهاي بي جان جان بخشيد. پس از نواي ني، شيخ و درويشان به عنوان جسمهايي كه با اين دم قدسي جان گرفته اند با دستهايشان زمين را لمس ميكنند اين عمل نشانه اراده آنها به انسان كامل شدن و تكميل فرمان باش به عنوان انسانهايي است كه قدم در راه كشف حقيقت گذاشته اند.
معلمان روحاني به نمايندگي از مولانا بزرگترين راهنمايان مردم در راه كشف حقيقت هستند. اين بخش را "سماع ولد" مي نامند كه به افتخار سلطان ولد پسر مولانا كه تعدادي از قوانين سماع را وضع نمود اين نام بر آن نهاده شده است. سلامي كه با نگاه كردن به صورت و چشمهاي يكديگر انجام ميشود به مفهوم تكريم تجلي الهي موجود در هر انسان است مراسم سماع ولد در واقع نماد نياز به هدايت و همراهي پير و مرشد در طي طريق است. بدين معني كه بهترين طريق، قدم گذاشتن در جاي پاي شيخ كاملي است كه قبلا آن راه را طي كرده است و در ادامه، گذشتن از نقاطي است كه او در آن گام برداشته است و در بخش بعدي شيخ و درويشان در جلوي جايگاه رسمي شيخ درست هنگامي كه از مقابل آن عبور ميكنند به يك ديگر تعظيم مينمايند. جايگاه، نماد مولانست و او نماد جوهر الهي است و نقطه مقابل آن، نماد جوهر انسان است. خط فرضي اين دو انتها را استوار مي نامند.اين خط كوتاه ترين مسير براي رسيدن به خداست. سمت راست دايره نماد نزول از ذات الهي است و سمت چپ نماد عروج از ماهيت مادي به الهي است. سمت راست مبين دنياي معلوم و مشهود و سمت چپ مبين عالم نا معلوم و نامرئي است. تعظيمي كه توسط شيخ و درويشان در دو انتها انجام مي شود در واقع به منزله تعظيم آنها هنگام عبور از يك دنيا به دنياي ديگر است. بر اساس تفكرات مولانا اين جهان در مقايسه با دنياي ديگر به مانند حبابي در مقابل آينه است. مراسم سماع ولد دقيقا سه سفر را نشان ميدهد و اين نشانگر سه وجه و روش دريافت معرفت است. خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:خدا از رگ گردن به شما نزديك تر است((ونحن اقرب اليه من حبل الوريد)) علم، اولين قدم براي درك اين نزديكي است اين بدان معناست كه خداوند را بايد از طريق علم شناخت. بدين ترتيب، درويشي كه در درون خود ميشنود كه يك حيات ديگر و يك خود ديگر وجود دارد، قبل از هر چيز با تمام وجود همه آنچه را كه ميتواند از اين موضوع بگيرد مياموزد. اما این معرفت با استدلال کسب نمیشود بلکه از طریق تجربه شخصی به دست میآید و این معرفت چیزی است که ناشناخته است وقابل تشخیص نمی باشد. شخص در ظلمت محض است, اما ناگهان یک روز گرمای آتش شنیده میشود حتی اگر خود آتش دیده نشود. اما سراسر بدن گرمای آن را حس میکند و این یقین به معرفت است اولین گام تعلم . در همان حال که پلیدیهای ایجاد شده توسط احساساتی چون حرص , حسد , نفرت , خشم وترس از قلب انسانها پاک میشود, پرده هايی که حقیقت را پنهان کرده اند به آهستگی بالا میرود و چشم دل باز میشود و شخص نور آتش الهی را در درون خود می بیند و این یقین به ذات است دومین مرحله تعلم و خاصیت این مرحله باقی ماندن در حالت وجد است. چون صبح والای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد جایی برساندم که در هرنفسی بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد ورود به مرحله ذات بدون همراهی یک ولی الهی بسیار خطرناک است. درویش به آسانی ممکن است در رویارویی یا الهاماتی که می بیند یعنی آنچه که فکر میکند دیده است راه را گم کند. شناخت درویش از خدا باید به کمک یک پیر صورت بگیرد. هیچگاه یک فرد سهل انگار را همچون خودتان فرض نکنید او کاملاً با دیدن , نگریستن و سکوت بیگانه است . بشنو اگرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود پریدن باشد خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد اما هنوز یک دوگانگی وجود دارد, دوگانگی انسان وخدا, وقتی انسان تمام نشانه های خودخواهی ,تمایل به مالکیت و بقای غرور و همچنین تمنای رسیدن به خدا را از خود دور میکند و زمانی که از تمام هواهای نفسانی وتمناها پاک می شود وبه هیچ تبدیل می گردد، در آن زمان نفس به صورت کامل ناپدید میشود. وقتی که این خود ساختگی که گمان میکردیم به ما تعلق دارد از بین میرود شیوه ای از حیات ظاهر میشود که برای انسان عادی ناشناخته است. این مرحله یقین به خداست, مرحله سوم .حال چیزهايی که شخص حس میکند ومی بیند جزئی ازخود او شده اند. عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست نی کرد مرا ز خویش و پر کرد ز دوست اجزای وجودم همگي دوست گرفت نامی است ز من بر من و باقی همه اوست شخص اکنون به مرحله قدسی رسیده است کسی که به این مرحله میرسد سیر تکاملش را کامل کرده است و قابلیت خود را درک نموده و انسان کاملی شده و انعکاس آگاهی از خدا را آغاز کرده است. او به نقطه آغاز بازگشته و هبوط به جایگاه خود قبل از تشکیل جهان را شروع کرده است . درویش در سماع به دنبال شیخ سه دور می چرخد و تمام این مسیرها را به امید رسیدن به مرحله یقین به خدا طی میکند, مراسم سماع ولد با عبور شیخ از جلوی جایگاه به پایان میرسد . انسانهايی که جسمشان از خاک و گل خلق شده ابتدا باید پخته شوند تا بتوانند به مرحله یقین به خدا برسند. این پخته شدن ضروریست تا سیر دیگری به درون دل بتواند داشته باشد. وقتی که روز ملاقات با خدا فرا می رسد ,سختترین مرحله این بلوغ مبارزه با نفس خود است. این نبرد چندان نبرد سختی است که ان را جهاد اکبر نامیده اند. احساسات ما از قبییل خشم, حسد, نفرت و ترس، عادات و اعمالی که جزئی از ذات ما شده اند و هویت ما را تشکیل می دهند، دیوارهايی هستند که مانع دیدن نور پنهان در درونمان میشوند. تمام اینها چون لایه ای از غبار هستند که سطح آینه را کدر میکنند. برای مشاهده این آینه که خدا در آن تجلی میکند، این لایه غبار باید پاک شود. بلوغ شخص مولانا و تهذیب آیینه قلب او علاوه بر تلاشهای خود او، توسط دو تن از اولین استادانش به وقوع پیوست و به قول خودش باقی آن به عهده خداوند گذاشته شد. این لطف در قالب شمس تبریز به سراغ مولانا آمد. آیا تابحال دیده شده است که یه ماده شیمیایی بدون حرارت دادن یا ترکیب شدن با ماده ای دیگر از بین برود؟ شمس آتشی بود که وجود مولانا را گرم میکرد ومی سوزاند و وجود مولانا هیزمی برای این آتش بود. شمس آمد تا در این راه به مولانا کمک کند. اعتقادات، منطقها، ترسها و همه چیزهایي که مانعی برای رسیدن به این هدف ایجاد می کردند باید در این آتش سوزانده می شدند . چند از این الفاظ و اخبار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز آتشی از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز مولانا برای اینکه به ناشناخته ها دست یابد باید دنیای شناخته شده ها را دور میریخت. بدین منظور شمس حتی ورق به ورق کتابهای مولانا را که با ارزشترین دارایی او بود پاره کرد و به آب انداخت. وقتی ذره ای از شرم و غرور باقی نماند و وقتی لایه تشکیل دهنده وجودی شخص ذوب می شود، تنها هیچ باقی میماند. تنها افراد اندکی میتوانند بدون تشویش و اضطراب با این حقیقت که که آنها هیچند روبرو شوند. این موضوع با سرای مرگ و سکوت قبر اشتباه گرفته میشود. اما برای شخص لازم است که با این هیچ عادت کند تا بتواند به درجه ادراک بعد از آن برسد. در آن زمان است که ذهن به آرامش میرسد و حقیقت به دنبال این ادراک و سکوت، خود را نشان می دهد. وقتی نفس اماره یعنی پرده حائلی که دائم فغان میکند: ((من این را میخواهم من آن را میخواهم ))به کنار رفت در آن هنگام، خدا خود را نشان میدهد, در واقع خدا همیشه در آنجا بوده است. او در همه جا هست فقط کافی است او را کشف کنیم تا اینکه دنبالش بگردیم. این لحظه یک نشئه شور آوریست به حالت ناشناخته. هوشیاری کاملاً متفاوت و یا به طور متفاوت منظری دیگر است و این همان گشوده شدن چشم دل است. در اعتقادات هندوان، این حالت، گشایش چاکرای قلب است. روح الهی که در این مکان که چیز دیگری جز سکوت در آن نیست وجود دارد و خبری از احساسات فکر و قالب نمی باشد. در فرهنگ اسلامی آن را نور محمد می نامند. مولانا که وحدت وجود را درک کرده بود همچون نی شد که در آن، تنها دم خداوند جاری بود. ما چو نایم و نوا در ما ز اوست ماچو کوهیم و صدا در ما ز اوست ما عدم هایيم وهستی های ما تو وجود مطلقی فانی نما در ابتدا شمس جرقه ای در دل مولانا روشن کرد و بعد شعله ای به پا نمود و سپس آن شعله به آتش سوزان تبدیل شد اما یک مانع نهایی وجود داشت :اتکای مولانا به شمس, وقتی زمانش فرا رسید حتی لازم است که این تکیه گاه نیز آتش زده شود و بسوزد. مولانا این حالت را اینگونه توضیح میدهد: دو پرنده که به هم بسته شده اند حتی با داشتن چهار بال هم قادر به پرواز نیستند زیرا بین آنها دوگانگی وجود دارد اما اگر یکی از آن دو پرنده بمیرد دیگری میتواند پرواز کند زیرا دوگانگی از بین رفته است . هنگامی که شمس ناپدید شد یا بر اساس یک شایع کشته و به چاهی در قونیه انداخته شد، درد جدائی و فراق، چندان مولانا را سوزاند که چیزی از جلاالدین باقی نماند . مولانا نیز همچون سیارها در آسمان شروع به چرخیدن به دور خورشیدی کرد که درون آن درخشیدن اغاز کرده بود . از فر تو من بلند قد می گردم وز عشق تو من یکی به صد میگردم تا تو بدی به گرد تو میگشتم چون من تو شدم به گرد خود میگردم مولانا از خلائی که از ناپدید شدن شمس بوجود آمده بود، شروع به چرخیدن کرد. خورشید بیرون از وجود او ... هفتصد سال پیش از این در بازار زرکوبان قونیه شاید ضربه زرکوبی همچون تلنگری به مولانا بود تا او را به چرخش و سماع وادارد وتمام آن اسرار را در اطراف بپراکند. این طرفه که یار در دل من گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم در چشمه سوزن گنجد سماع پایان حیرت و سرگشتکی و آغاز ستایش است. زیرا برای یک انسان کامل سری وجود ندارد. او جسم خود را با ماهیت الهی کشف میکند و دنیای بزرگ(کل جهان هستی ) و دنیای کوچک(وجود خود) و از جمله زمین و آسمان که در خود او وجود دارد را می يابد. انسان به تنهايی خود یک جهان است و هرچیزی که در جهان وجود دارد در درون او نیز هست. مولانا هم که چشم و دلش باز شد و بینا گردیده بود، می دید که همه چیز در حالت گردش است. گردش به دور خود و به دورخورشید. ای آسمان که بر سر ما چرخ میزنی در عشق آفتاب تو هم خرقه منی فقیر و غنی و هر ذره ای چندان در خورشید مستحیل گردیده اند که حتی قادر به ادای کلمه ای نیستند. به گفته مولانا، عشق دلیل گردش ذرات به دور خورشید است. عشق یعنی درک مستقیم حقیقت. وقتی نور او نمایان می شود و پرده را می افکند جز ذات پروردگار نه آسمان باقی می ماند نه زمین. نه خورشید باقی می ماند نه ماه.ذرات که با نور خدا روشن شده اند با وجد و سماع با او همراه میشوند. مولانا، آن عالم عالمان، از خود بیخود شد و به جای او انسانی حدوداً پنجاه ساله قرار گرفت که با شور و اشتیاق شعر می سرود و در کوی و برزن با کودکان همبازی بود و در برابر یک پیرزن گدا چنان تعظیم میکرد که گویا محضر شیخ است. مولانا عاشق مردم بود نه به دلیل آنکه آنها انسان هستند و یا به دلیل نقشی که در جامعه دارند بلکه عشق به آنها به خاطر همان کور سوي نور الهی بود که در قلب هر کس میدمید. او مردم را به خاطر خالقشان دوست میداشت. به هر حال برای او هیچ چیز دیگری به جز خدا وجود نداشت. مولانا که در غرب به نام رومی مشهور است، در طول عمر خود نه طریقی را پایه گذاری کرد و نه قوانین امروز سماع را وضع کرد. او بدون هیچ قاعده و قانونی فقط میچرخید و میرقصید. همراه با احساسی که هنگام ورود به خلسه در قلب خود داشت. سماع برای او مسیری بود به سوی بهشت. دری که به سوی بهشت باز میشد. پروازی از زندگی به مرگ. پروازی از مرگ به سوی جاودانگی.... در بخشی ازمراسم سماع و طبق قوانینی که بر اساس نظریات مولانا تدوین شده اند دراویش باید ردای خود را روی زمین بیندازند به معنی اینکه انسان دنیا را با پشت دست کنار میزند و ذات و شخصیت خود را از پیرایه ها می زداید. ردای سیاه درویش نشانگر دنیا و تعلقات دنیوی است . سماع با بوسیدن دست شیخ به نوبت توسط درویشان و بوسیدن کلاه نمدی درویشان توسط شیخ آغاز می شود. کلاه نمدی نشانه عضویت در گروه درویشان مولوی است. آنچه شیخ می بوسد، ذات و هویت درویش است. دراویش در سماع تقریباً این فرموده ییامبر را به تصویر می کشند که "قبل از مردن بمیرند" "موتوا قبل ان تموتوا". درویش دستهایش را به صورت ضربدر بر روی سینه هایش قرار می دهد. دراین نماد الف اولین حرف الفبای عربی است که از یک خط راست تشکیل میشود و یا نماد عدد یک است واین به معنی آن است که من به یگانگی خدا نه فقط با زبانم بلکه با تمام وجودم شهادت میدهم . کلاه بلند نمدی نماد سنگ قبر و لباس سفید زیرین مبین کفن نفس است . به این ترتیب درویش در سماع قبل از مردن جسم، نفس خود را می میراند. و سپس دستهایش را باز و شروع به چرخیدن می کند. دلهای سوخته با زبان خاموش رو به آسمان زاری میکنند که: من در اینجا در حال پا کوبیدن هستم . نفسم زیر پایم است . در هنگام سماع دست راست بالا است چنان که گويی در حال نیایش است, دست چپ به پایین متمایل می شود گويی میگویند ما از خدا میگیریم و در میان مردم می گسترانیم چیزی را در خود نگه نمیداریم. ما چیزی جز قالبی به ظاهر موجود نیستیم که به عنوان واسطه عمل میکنیم. در همان حال که سماع زن پای چپ خود را روی زمین ثابت نگه داشته است با پای راستش به دور آن می چرخد. با هر چرخش در سکوت , ذکر الله را تکرار میکند درویش در حال سماع با چرخش خدا را می خواند, درویش در دل خود و اعماق قلب مرتب ذکر خدا میگوید. روز ما را شبی نیست زیرا خورشید روز ما عشق است. عاشقان فنا گشته و در دریای عشق می نالند وکمک می طلبند و می گویند خدایا آیا من شنیده نمیشوم ؟ تا وقتی که سماع به اوج وجد می رسد درویش نمیتواند قوانین عمومی مجلس را زیر پا بگذارد و باید بدون برخورد با دیگر دراویش و بدون به هم زدن کلیه مراسم, همچون سیارهای منظومه شمسی به دور خورشید به چرخیدن ادامه دهند . وظیفه سنگینی به عهده سرگروه دراویش(سماع زن باشی) در هنگام سماع قرار دارد. او با قدم زدن میان دراویش، مکانهايی را که آنها باید در سماع طي کنند نشان میدهد و مانع بیش از حد نزدیک شدن آنها به هم میشود و آنها را در یک نقطه خاص دور هم جمع میکنند . مراسم سماع از چهار سلام تشکیل میشود که نماینگر چهار مرحله است که در راستای رسیدن به آن از آنها گذر میشود. اولین سلام نشانه کسب دانش درباره خدا و یادگیری وظایف مذهبی است (شریعت). در پایان هر سلام دراویش به دسته هایی 2-3-4 نفری تقسیم میشوند وبا تکیه به یکدیگر به نقطه مرکزی که نماد مولاناست تعظیم می کنند. این تقسیم شدن به دسته های 2-3-4 نفری نماد اتحاد و یکپارچگی است. دراویش سلام دوم را با اجازه شیخ آغاز میکنند. این سلام نماد مرحله طریقت می باشد که مبین مرحله معرفت الله است و تجلی یگانگی خداوند است . مرحله سوم مرحله حقیقت است که نماینگر عزم و اراده فنا شدن در وجود خداست که همان مرحله فنا فی الله است. سلام چهارم بیانگر مرحله معرفت قدسی است. همانطور که مولانا میگوید: دانی که وجود و عدمت اوست همه سرمایه شادی و غمت اوست همه تو دیده نداری که بدو در نگری ور نی ز سرت تا قدمت اوست همه درویش که از ذات بشری خود خارج شده خود را در ذات الهی قرار داده و در مرحله معرفت قدسی جاوید می ماند و به مرحله اتحاد ابدی با خدا میرسد( معرفت قدسی )و برای خدمت مجدد در قالب انسان باز میگردد. هرچند او ولی ای است که که به تمام اسرار دست یافته. این والاترین درجه در اسلام هست که شخص با این معرفت جدید هدفش بازگشت به دنیا باشد که از آنجا سفر خود را آغاز کرده است تا به بشر خدمت نماید. او آنجا را از خدا دریافت کرده، به مردم میدهد و خطاها و کاستیهای آنها را تحمل میکند. در طول سه سلام دراویش هم به دور خود می چرخند و هم به دور مکانی که به دور آن میرقصند. در سلام چهارم دراویش در همانجا که هستند می مانند و فقط به دور شیخ میگردند. این حرکت به معنی پافشاری بر نقطه یگانگی و توحید است. سماع زن باشی اکنون همه را در مدار بیرونی نگه میدارد و به هیچ کس اجازه نمیدهد وارد مدار داخلی شوند . چون شیخ به سلام چهارم میپیوندد، نام این سماع، سماع مقام است. شیخ در مرکز خطی که کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست و به استوا موسوم است به سماع می پردازد. درویشی که منطق درجات الهی وخلقت را در یافته باشد، نفس اماره خود را شکست داده و همنشین پیامبران شده و قبل از مرگ مرده است وبه این فرمان قران کریم گردن مینهد که میفرماید به خدای خود باز گردید و به گروه بهترین بندگان وارد شوید. در طول رسیدن تدریجی شیخ به جایگاهش، آخرین مرحله ارتقاء و اصلاح نمادین شخص آغاز میشود که بیانگر آرامش کامل شخص همچون پرتوهای نور میباشد. این مرحله با رسیدن شیخ به جلوی جایگاه به پایان می رسد و این آیه قرائت میشود: مشرق ومغرب از آن خداست. پس به هر طرف رو کنی به سوی خداوند است بی گمان خدا گشایشگر و داناست. پس از آنکه قرائت آیه قرآن پایان پذیرفت، سرگروه دراویش، شروع به دعا خواندن میکند . بنا به اعتقاد مولانا وقتی پرده حائل میان انسان و خداوند برداشته می شود انسان به خدا میرسد. مرگ مولانا سبب نجات و رستگاری است و از این رو همانند شب عروسی برای اوست و مراسمی که هر سال در 17دسامبر(۲۷ آذرماه) در قونیه و نقاط مختلف برگزار میشود به عنوان مراسم تهنیت بایرام (عید) برای دراویش مولویه مي باشد. شاگردان مولانا در قونیه، همه چیزهايی که او می گفت، نوشته و دقت میکردند که حتی یک خط از کلمات و اشعار زیبای او از دست نرود و بیش از هفت صد سال است که لباسهايی را که او می پوشید و دیگر متعلقات او را در قونیه حفظ کرده اند. در سر در ورودی مقبره او جایی که تابوت و دیگر متعلقات مولانا و دیگر دراویش بزرگ / مولویه قرار دارد نوشته شده است: کعبه عشاق باشد این مقام هرکه ناقص آمد اینجا شد تمام بعد از مراسم نمادین تهنیت بایرام، دعای مختصری خوانده میشود و مراسم سماع به پایان میرسد و تمام دراویش و نوازندگان به دنبال شیخ و پس از تعظیم مقابل جایگاه، مکان سماع را ترک میکنند. مردمان از هر طبقه, موقعیت, نژاد و مذهب، سلاطین,امیران,دانشمندان,بیسوادان,کشیشان و خاخامهای یهودی در مراسم تدفین مولانا شرکت جستند. آیا او نبود که میگفت بگذار هر موجودی بیاید خواه مسلمان خواه بت پرست. آیا او نبود که می گفت هفتاد و دو ملت رازهایشان را از ما میشنوند. بعضی از مسیحیان و یهودیان شرکت کننده در مراسم تدفین مولانا گفته اند حقیقت مسیح (ع) وموسی (ع) و تمام پیامبران را از کلمات روشن او دریافتیم . اما از طرف دیگر انسان از دیدگاه مولانا موجودی است که نور الهی را در قلبش دارد که نور خدا را در آیینه قلبش منعکس کند. ای نسخه ی نامه الهی که تويی وی آیینه جمال شاهی که تويی مولانا سراسر زندگی صرف شده در تلاشهای فوق بشری خود را چنین خلاصه میکند: حاصل عمرم سه سخن بيش نیست خام بدم پخته شدم سوختم سوختم و سوختم و سوختم تا روش عشق تو آموختم |
||