|
|
|
|
|
در راه سلوك روحاني چه مقدار بايد به خوراك اهميت داد؟ خوراك تا حدودي به مراقبه كمك مي كند، ولي تمام آن نيست. فكر نكن كه افكار و احساسات منفي فقط با غذاي خام خوردن ازبين خواهند رفت! غذاي سالم و طبيعي همچون يك پشتيبان براي مراقبه است. آنچه مورد نياز است مراقبه ي پويا است. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
من سردرگم شده ام، آيا هركس دو نفر است؟ در اپانيشاد مي گويند كه زندگي همچون دو پرنده است كه روي درختي نشسته اند. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
اشوی عزیز، آیا نمی توانی برای من انجامش دهی؟ آیا نمی توانی سر مرا ببری؟ می توانم، ولی دردسر درست می شود. بگذار لطیفه ای بگویم: پطر مقدس رو کرد به تازه واردی که بیصبرانه در پشت دروازه بهشت درانتظار بود و گفت، "نمی توانم اسم تو را پیدا کنم. آیا ممکن است برایم هیجیاش کنی؟" مرد چنین کرد. اگر من سرت را ببرم، آنوقت پطرمقدس از تو خواهد پرسید، "وقت تو برای چندین زندگانی دیگر است. مرشد تو کیست؟" این کار توسط دیگری انجام نمی گیرد. این چیزی نیست که بتواند از بیرون انجام شود. درواقع تو خودت نیز نمی توانی. باید در آن رشد کنی. چیزی نیست که بتوانی انجامش دهی یا تحمیلش کنی، این توسط درکی عمیق فرا می رسد. رهاکردن سر یکی از دشوارترین کارهاست زیرا تو با سر هویت گرفته ای. تو سر هستی! افکارت، ایدئولوژیات، مذهبت، سیاست تو، متون مذهبی ات، دانش تو، هویت تو ، همهچیز سر است. چگونه می توانی آن را رها کنی؟ فقط فکر کن که سر را انداخته ای؟ آنوقت تو کیستی؟ بدون سر تو هیچکس نیستی. باید در ادراک رشد کنی. وقتی که بتوانی سری تازه در بالای این سر رشد بدهی، فقط آنوقت است که می توانی این سر را بیندازی. تمامی تلاش مراقبه همین است ، کمک به شما برای رشددادن یک سر جدید، یک سر تازه که نیازی به افکار نداشته باشد، سری که نیاز بهایدئولوژی نداشته باشد؛ سری که هشیاری خالص باشد و برای خودش کفایت کند؛ سری که برای زندگی کردن نیاز به تاثیرات خارجی نداشته باشد؛ سری که با هسته ی دورنی خویش زنده باشد. وقتی سری تازه رشد دادی، سر کهنه بسیار آسان خواهد افتاد: به خودی خودش خواهد افتاد. اگر من چیزی را برتو تحمیل کنم، مقاومت خواهی کرد، خواهی ترسید، هراسان می شوی. |
||
|
|
|
|
|
صوفی بزرگی به نام شقیق بلخی وجود داشت. او چنان عمیقاٌ به خدا توکل داشت که مطلقاٌ با توکل به خدا زندگی می کرد. شقیق درست مانند سوسن های وحشی زندگی می کرد ، آنگونه که مسیح به مریدانش گفت :به این سوسن های وحشی صحرا نگاه کنید ، آن ها زحمتی نمی کشند و بسیار زیبا هستند و بسیار سرزنده، و حتی سلیمان نیز در شکوه خود چنین زیبا نبود. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
اول: آزادی دوم: فردیت و یگانگی سوم: عشق چهارم: مراقبه پنجم: جدی نبودن ششم: بازیگوشی هفتم: خلاقیت هشتم: حساسیت نهم: سپاسگزاری دهم: احساسی از رمز و راز لطفا مرا با گذشته پیوند نزنید، گذشته حتی ارزش به خاطر سپاری را ندارد. چه نعمت بزرگی برای بشریت خواهد بود اگر سراسر تاریخ گذشته را به کناری نهیم، همه گذشته را به گنجینه هزاره ها بسپاریم و به انسان آغازی جدید ببخشیم.آغازی غیر تحمیلی و دوباره او را آدم و حوا کنیم تا بتواند از صفر شروع کند. انسانی نو، تمدنی نو، فرهنگی نو به درون قلبت روانه شو. عقل را فراموش کن و بگذار عشق مرکزتو، آماج تو باشد. هر ناکامی میتواند به کامیابی مبدل شود، و هر احتمال شکستی برای عقل می تواند به توفیقی برای دل ، بدل گردد. دو دستی چسبیدن به هر چیزی، حال هر چه میخواهد باشد، نشانگر بی اعتمادی است. اگر به زن یا مردی عشق می ورزی و دو دستی به او چسبیده ای، این به تمام معنا نشان میدهد که اعتماد نمی کنی. خنده دقیقا همان پایه عبادت است.جدی بودن هرگز عابدانه نیست و نمی تواند باشد.جدی بودن از منیت است، بخشی از همان بیماری است.خنده بی نفسی است. معبد واقعی آزادی است: گذشته را لحظه به لحظه مردن و حال را زندگی کردن. و آزادی حرکت حرکت به سوی تاریکی، به سوی ناشناخته. این دری است که به بارگاه الهی باز می گردد. متدین واقعی باید در دنیا سهم داشته باشد. باید دنیا را نسبت به آنچه هنگام ورودش به دنیا یافت، کمی زیباتر سازد. باید دنیا را کمی مسرت بخش تر سازد. باید کمی بیشتر عطر آگینش کند. باید کمی بیشتر همسازش کند. این قرار است سهم او باشد. همه آرزوها نق نق اند.مدام بر سر تو نق میزنند، پیوسته ترا تحت فشار قرار میدهند، مدام ترا سیخونک میزنند. نمیتوانی لحظه ای استراحت داشته باشی، آرام و قرار نداری، همه آن آرزوها آنجا هستند. آرام و قرار را فقط کسانی میشناسند، که هنر بی آرزویی را درک کرده اند. در دنیا زندگی کن، بدون هیچ دغدغه ای در این باره که چه اتفاقی قرار است که بیفتد. اینکه برنده شوی یا بازنده، چه اهمیتی دارد؟ مرگ همه چیز را با خود میبرد. بردن و باختن تو غیر مادی است. تنها چیزی که اهمیت دارد و همیشه اهمیت داشته است، این است که تو چطور مسابقه را بازی کردی . خداوند تجربه فوق العاده ای از نور، زیبایی و شکوه است. خدا واژه نیست. وسعت است، اقیانوسی بی کرانه، که تو چون قطره ای در آن ناپدید میشوی. |
||
|
|
|
|
گنج در درون ماست و ما از آن بي خبريم بخشي از وجود ماست و ما همه جا آنرا جستجو مي كنيم مگر در درونمان به درون خود بنگر! به وجود خود بنگر تا پادشاهي خداوند از آن تو شود تو هرگز اين گنج را گم نكرده اي حتي براي يك لحظه حتي اگر بخواهي آنرا گم كني نمي تواني گنج، خود وجود توست - ا شو - |
||
|
|
|
|
اوشو "هرگز متولد نشده .... هرگز نمرده .... فقط بين تاريخهاي ۱۱ دسامبر ۱۹۳۱ تا ۱۹ ژانويه ۱۹۹۰ بازديدي از سياره زمين داشته است"
|
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
اياز همنشين صميمي و بنده ي سلطان بت شكن , محمود غزنوي بود . او همچون يك برده گدا وارد درباره شده بود و سلطان محمود او را دوست و مشاور خودش قرار داده بود . ساير درباريان به اياز حسادت ميكردند و هر حركت او را زير نظر داشتند و مراقب بودند تا خطايي در او بيابند تا او را از جايگاهش ساقط كنند . روزي اين حسودان نزد سلطان محمود رفتند و گفتند : (( اي سايه خداوند روي زمين ! ما كه هميشه چاكران خستگي ناپذير تو بوده ايم , مدت هاست كه برده ي تو , اياز را تحت نظر داشته ايم . اينك آمده ايم گزارش كنيم كه او هر روز , وقتي دربار را ترك ميكند , به اتاقي ميرود كه هيچ كس مجاز به ورود به آنجا نيست . اومدتي را در آنجا بسر ميبرد و سپس به منزلش ميرود . ما گمان داريم كه رازي گناه آلود در اين عادت او نهفته باشد . شايد او در آنجا نقشه هايي ميشكد و طرحي براي گرفتن جان سلطان داشته باشد . )) محمود حاضر نبود چيزي را بر عليه اياز بشنود . ولي راز اين اتاق قفل شده ذهنش را طعمه ي خود كرد و او تصميم گرفت از اياز باز خواست كند . يك روز وقتي اياز از اتاق بيرون مي آمد ، محمود و ساير درباريان كه در نزديكي مخفي شده بودند , ظاهر شده و از او خواستند تا اتاق را نشان آنان دهد . اياز گفت : (( نه )) .سلطان خشمگين شد و گفت : (( اگر نگذاري وارد اتاق شوم , تمام اطمينان من به تو به عنوان يك دوست وفادار از بين ميرود و ما هرگز نميتوانيم همچون گذشته ها باشيم . حالا انتخاب خودت است . )) اياز گريست و سپس در اتاق را باز كرد و اجازه داد كه محمود و همراهان وارد اتاق شوند . اتاق از هر گونه اثاثيه خالي بود . تنها چيزي كه در اتاق وجود داشت يك قلاب به ديوار بود كه از آن , يك رداي ژنده و وصله شده , يك عصا و يك كاسه گدايي آويزان بود . پادشاه و همراهانش نميتوانستند اهميت اين اكتشاف را درك كنند . وقتي كه محمود از اياز توضيح خواست , اياز چنين پاسخ داد : (( محمود من براي سالها بنده ي تو – دوست و مشاور تو بوده ام . من كوشيده ام تا هرگز اصل خودم را فراموش نكنم و به همين خاطر من هر روز به اين جا مي آيم تا به خودم ياد آوري كنم كه چه بوده ام . من به تو تعلق دارم و آنچه كه به من تعلق دارد , اين ژنده دلق , اين عصا , اين كاسه و سرگرداني ام روي اين كره خاكي است . )) |
||
|
|
|
|
|
آري ، اي آرزوي من که ديگر بي تو زندگي ممکن نيست .اي عزيزتر از جانم .اي معبود من ،اي آرامم ،اي شاديم ،اي که جانم به فدايت.. آري از اين پس هرآنچه تو بگويي همانست و جز آن نيست.از اين پس مي دانم که آن چه تو بخواهي ،همان مي شود.از اين پس فراموش نخواهم کرد که تنها تو هستي وغير از تو سايه هاي توست . از کتاب روياي راستين |
||
|
|
|
|
|
نشانه هاي عاشق بودن چيست ؟ سه تاست . اولي , اغناي محض . به هيچ چيز ديگري نياز نيست . دوم آينده وجود ندارد . همين لحظه عشق ابديت دارد , نه لحظه بعد – نه فردا – نه ا ينده . و سوم , وجودت از ميان بر ميخيزد , ديگر وجود نداري .اگر هنوز وجود داشته باشي معني اش اين است كه هنوز وارد معبد عشق نشده اي . |
||
|
|
|
|
|
فرق بين دوست داشتن و عشق ورزيدن و فرق بين عشق معمولي و عشق روحاني در چيست ؟ بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي است . در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد ولي عشق ورزيدن تعهد است . به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نميزنند . در واقع مردم به نحوي از عشق حرف ميزنند كه تعهدي مورد نياز نباشد . مثلا ميگويند : (( من عاشق بستني هستم )) چگونه ميتوان عاشق بستني بود ؟ ميتوان بستني را دوست داشت اما نميتوان عاشقش بود . يا ميگويند : (( عاشق سگم هستم )) يا (( عاشق ماشينم هستم )) ميگويند عاشق اينم , عاشق آنم ; اما مردم واهمه دارند از اينكه به همديگر بگويند عاشق هستند . مردم به هم ميگويند (( به شما علاقه دارم )) چرا به هم نميگويند (( عاشق شما هستم )) براي اينكه عشق تعهد آور است . عشق درگير شدن است – خطر كردن و مسووليت پذيري است . علاقه داشتن گذراست . من امروز دوستتان دارم و فردا ممكن است دوستتان نداشته باشم – هيچ خطر كردني با آن همراه نيست . وقتي به زني ميگوييد (( عاشقتان هستم )) تن به خطر داده ايد يعني ميتواني روي من حساب كني . وقتي مردي به زني ميگويد (( به تو علاقه دارم )) در اصل چيزي راجع به خودتان اقرار ميكنيد و ميگوييد : من چنين آدمي هستم و بر اين اساس به تو علاقه دارم . من به بستني هم علاقه دارم . به ماشين هم علاقه دارم و به همين نحو به شما هم علاقه دارم . ولي وقتي پاي عشق به ميان مي ايد شما راجع به ان شخص حرف ميزنيد . منظورتان اين است كه شما دوست داشتني هستيد و پيكان به طرف ان شخص هدفگيري شده است .و خطر در همين است . داريد قول ميدهيد |
||
|
|
|
|
|
چنين نقل شده كه مريدي نزد مرشد باقي الله از دهلي رفت و گفت : (( من اين بيت معروف مرشد حافظ كه ميگويد : < به مي سجاده رنگين كن , گرت پير مغان گويد < را خوانده ام ولي مشكل دارم . )) باقي الله گفت : (( مدتي از پيش من برو و من موضوع را برايت روشن خواهم كرد . )) پس از مدت زماني مريد نامه اي از پير دريافت كرد كه ميگفت : (( تمام پولي را كه داري بردار و به دربان هر فاحشه خانه اي كه ميداني بده . )) مريد گيج شده بود و براي مدتي فكر كرد كه اين مرشد بايد قلابي باشد . پس از اين كه چند روزي با خودش كشتي گرفت , به نزديك ترين فاحشه خانه رفت و تمام پولي را كه داشت به دربان آنجا داد . دربان گفت : (( براي چنين پولي , من بايد قشنگ ترين جواهر مجموعه خودمان را به تو تقديم كنم . )) وقتي مرد وارد اتاق شد , زني كه در آن جا بود گفت : (( من دوشيزه هستم . مرا با فريب به اين خانه آورده اند و مرا با زور و تهديد در اين جا نگه داشته اند . اگر حس عدالت خواهي تو از دليلي كه برايش به اين جا آمده اي , قوي تر است ; به من كمك كن تا فرار كنم . )) آن وقت مريد معناي شعر حافظ را درك كرد : > به مي سجاده رنگين كن , گرت پير مغان گويد < |
||
|
|
|
|
|
باگوان عزيز: "شما در مورد مرگ و مردن بسيار سخن گفته ايد. چنين فهميده ام كه شما گفته ايد كه مردم از خود مرگ به اين دليل مي ترسند كه نمي توانند واقعاً تصور كنند كه براي آنان نيز رخ خواهد داد. آيا وقتي كه من از فكر مرگ خودم احساس هيجان زياد مي كنم، خودم را گول مي زنم؟ چنين احساس مي كنم كه اگر براي آن واقعه آمادگي وجود داشته باشد، اگر تاجاي ممكن در مورد آن آگاهي گردآوري شده باشد و در محيطي شعف آور و با دوستاني مهربان صورت گيرد، مرگ مي تواند اعجاب آورترين تجربه باشد؟ " خود مرگ وجود خارجي ندارد. آنچه كه واقعاً رخ مي دهد، تحول آگاهي است از يك شكل به شكلي ديگر، يا در نهايت و در غايت، از شكل به بي شكلي. تمام نكته در اين است كه آيا شخص مي تواند آگاهانه بميرد و يا اينكه به روش متداول ، در ناآگاهي مي ميرد. طبيعت چنين مقرر ساخته كه پيش از مرگ، شخص كاملاً بيهوش شود، وارد كوما coma شود، تا چيزي را نشناسد. اين فقط بزرگترين عمل جراحي ممكن است. اگر جراح بخواهد بخشي كوچك از بدن را بردارد، بايد بيمار را بيهوش سازد، در غير اينصورت هرگونه امكاني هست كه درد چنان زياد باشد كه قابل تحمل نباشد. و در درد و رنج، عمل جراحي شايد موفقيت آميز نيز نباشد .آنچه كه جراح ها انجام مي دهند، طبيعت هزاران سال است كه انجام داده است و عمل جراحي طبيعت بسيار عظيم تر است. تمام بدن را مي برد، نه تنها يك بخش از آن را، طبيعت در هنگام مرگ، آگاهي را به يك شكل ديگر منتقل مي كند. فقط وقتي كه تقريباً به اشراق رسيده باشي ، درست در مرز اشراق باشي ، مي تواني هشيار بماني، زيرا تمام روند اشراق، آفرينش فاصله بين تو و بدنت است، بين تو و ذهنت. اگر آن فاصله كافي باشد، آنوقت مي تواني هشيار بماني و هرچيزي مي تواند براي بدن رخ بدهد ، مي تواني آن را تماشا كني، گويي كه براي ديگري رخ مي دهد. آنگاه مرگ پديده اي واقعاً اعجاب آور و هيجان انگيز است، ولي نه قبل از آن. به عبارتي ديگر: براي زيبا مردن، فرد بايد زيبا زندگي كند. براي اينكه انسان در هيجان و سرور و اعجاب بميرد، بايد زندگيش را براي شعف، هيجان و اعجاب آماده كند. مرگ فقط نقطه ي فراز است، نقطه ي اوج زندگيت است. مرگ مخالف با زندگي نيست، زندگي را از بين نمي برد .براي همين است كه گفتم مرگ آنطور كه تصور مي شود، وجود خارجي ندارد. مرگ درواقع، به بدن فرصتي ديگر براي رشد مي دهد. و اگر به تمامي رشد كرده باشي، نيازي به فرصتي ديگر نيست، آنوقت وجود تو وارد وجود غايي مي شود. تو ديگر قطره اي كوچك و جدا نيستي، بلكه تمامي اقيانوس وجود هستي. پ د آسپنسكي P.D. Ouspensky در كتابش تريتوم اورگانومTeritum Organum ، يكي از بااهميت ترين كتاب ها ، جملات زيباي بسياري دارد، ولي اين جمله از همه مهم تر است. در رياضيات معمولي ، و او يك رياضي دان بود ، جزء، جزء است و كل، كل. جزء نمي تواند كل باشد و كل نيز نمي تواند جزء باشد. ولي در رياضيات معرفت consciousness ، اوضاع كاملاً فرق مي كند ، در اينجا جزء مي تواند كل بشود و كل مي تواند جزء بشود، درواقع، اين دو يكي هستند. به جاي استفاده از واژه ي "جزء"، بايد بگوييم، "تو وجودي ظريف و كوچك داري، تصويري كوچك از آن كل. و وقتي كه بدن از بين برود: آن تصوير كوچك با آن تصوير بزرگ يگانه مي گردد." مرگ هيجاني عظيم است، ولي فقط براي آنان كه در جهت آن كار مي كنند و آن را پديده اي با هيجان مي سازند. كليد در اين است كه تو بايد هشيار بماني .شنيده ام كه سه دوست ، يك جراح، يك سياست باز و يك قاضي ، در هنگام پياده روي صبحگاهي خود مشغول حرف زدن بودند. در مورد همه چيز حرف مي زدند و به اين نكته رسيدند كه حرفه ي كداميك از آنان از همه قديمي تر است. قاضي گفت، "البته ي حرفه ي من، زيرا تا آنجا كه ما مي دانيم، هرچه كه به عقب باز مي گرديم، انسان وحشي تر و جاني تر و حيواني تر بوده است. براي حفظ صلح و برپاداشتن جامعه و حفاظت از افراد بيگناه به وجود ما نياز بوده است. و حتي انسان، اينگونه كه ما مي بينيم به مذاهب مختلف، به ملت ها و نژادها و گروه هاي كوچك تر تقسيم شده است و اين ها با هم مي جنگند و در سراسر دنيا اغتشاشي هميشگي وجود دارد. بدون نظام قضايي، پرهيزكردن از اين اغتشاش ها و نجات دادن بشريت غيرممكن است." حرف هايش جذاب بودند، ولي آن سياست باز خنديد و گفت، "مي تواني ديگران را گول بزني، ولي نه مرا. نخست، به من بگو، اگر من وجود نداشته باشم، چه كسي آن اغتشاشات را برپا مي كند؟ براي هر جنايتي، وجود يك سياست باز الزامي است." با وجودي كه هيچ سياست بازي اين را نمي پذيرد، ولي چيزي كه او گفت درست است. جراح گفت، "شايد حق با شما باشد، ولي هيچكس نمي تواند با يك جراح رقابت كند. عمل جراحي نخستين چيز بوده: خدا يك دنده از آدم را برداشت و از آن حوا را ساخت. اين يك جراحي معجزه آسا بود. و اين بايد دقيقاً در آغاز بوده باشد، نمي توانيد از اين بيشتر به عقب برويد." ولي حتي براي درآوردن آن دنده هم، خدا بايد آدم را بيهوش كرده باشد. كتاب هاي عجيبي از زمان هاي قديم برجاي مانده است ، كه بايد به تمام دنيا معرفي شوند. حدود پنج هزار سال پيش در هندوستان مردي زندگي مي كرد به نام سوشروت Sushrutو او كتابي در مورد جراحي نوشته است. و قسمت اعجاب آور اين است كه هرآنچه را كه ما امروز انجام مي دهيم، در آن كتاب وجود دارد، ابزار، روش ها، همه چيز ، حتي بيهوشي. در كوه هاي هيماليا گياه كوچكي پيدا مي شود كه فقط چند قطره از عصاره ي آن كافي است تا انساني را براي ساعت ها بيهوش كند. هنوز هم در دسترس است. بنابراين اگر در جراحي هاي كوچك ما، از همان ابتدا.... بيهوشي مطلقاً ضروري باشد.... مرگ عظيم ترين عمل جراحي است. تمامي بدن بايد از آن وجود گرفته شود، وجودي كه با آن بدن بسيار هويت گرفته و به آن چسبيده است. اين كار در هنگام بيهوشي ممكن است. تعداد بسيار اندكي از مردم هستند كه در هشياري مي ميرند و ترس از مرگ هم براي همين است، زيرا تعداد بسيار اندكي هشيارانه زندگي مي كنند. هرآنچه كه مايلي مرگ تو باشد، نخست بگذار كه زندگيت چنان باشد ، زيرا مرگ از زندگي جدا نيست، مرگ پايان زندگي نيست، بلكه فقط يك تغيير است. زندگي ادامه دارد، ادامه داشته است و هميشه ادامه خواهد داشت. ولي شكل ها بي فايده مي شوند، كهنه مي شوند و به جاي اينكه سبب شادي باشند، يك بار سنگين مي شوند ، بهتر است شكلي جديد و تازه به زندگي داده شود. مرگ يك بركت است، يك مصيبت نيست. فصل چهارده ............ بزرگترين عمل جراحي ممكن .............دوم ژوئن 1986، از کتاب انتقال چراغ |
||
|
|
|
|
|
باگوان عزيز: " چه اتفاقي براي من رخ داده؟ من بيشتر و بيشتر باز مي شوم و احساس مي كنم كه سايه هاي وجودم به تدريج از بين مي روند. وقتي چشمانم را مي بندم نور بيشتري در بدنم مي بينم. خيلي زيباست، و احساس بسيار خوبي به شما دارم ___ بيش از آنچه تاكنون داشته ام. باگوان عزيز، آيا اين مي تواند واقعي باشد؟ آيا اين من هستم؟ چرا اين ترديدها هنوز وجود دارند؟ ممكن است لطفاً توضيح بدهيد؟ " هر اتفاقي كه برايت افتاده، ژرف ترين اشتياق هر سالك است. تو فقط براي چنين رويدادهايي است كه در اينجايي. اين آغاز راه است. در ابتدا، اين بسيار طبيعي است: ذهن توليد ترديد مي كند. نيازي نيست كه از ذهن خشمگين باشي' ذهن اين را درك نمي كند، اين وراي ادراك ذهن است. و اين طبيعي است كه ذهن مايل است منطقي و عقلاني باقي بماند. ذهن به اين دليل ساده توليد ترديد مي كند كه مي خواهد از تو محافظت كند. ذهن با تو مخالف نيست، سعي دارد از تو مراقبت كند تا وارد فضاهاي ديوانه كننده نشوي. ولي تنها در آغاز راه است كه ذهن توليد ترديد مي كند. و اين زماني است كه مرشد و مدرسه ي مرشد به تو كمك مي كند تا نگران گفته هاي ذهن نباشي، بلكه ابعاد تازه اي را كه برايت گشوده مي شوند اكتشاف كني. تو احساس سبكي داري. تمامي سايه ها محو مي شوند و بدني درخشان در تو شكل مي گيرد، بدني از نور. ذهن مي تواند يك اسكلت را بپذيرد' ولي نمي تواند بدني از نور را بپذيرد. ذهن بسيار ابتدايي است' هنوز هم ماده را باور دارد. فيزيك به اين نتيجه رسيده است كه ماده ابداً وجود ندارد. فقط انرژي وجود دارد. ولي ذرات انرژي چنان سريع حركت مي كنند كه اين توهم جامد بودن را ايجاد مي كنند. درست مانند حركت سريع پره هاي پنكه است: نمي تواني پره ها را جداگانه ببيني، يك دايره مي بيني. اگر پنكه با سرعت نور مي چرخيد __ سرعتي كه الكترون ها در يك ستون سنگي مي چرخند آنوقت مي توانستي روي پنكه ي سقفي بنشيني و نمي افتادي و احساس نمي كردي كه چيزي در زير تو حركت مي كند و بين پره ها فاصله اي هست. زيرا پيش از اينكه فاصله را احساس كني، پره ي ديگر وارد مي شود و تو هيچ احساسي نخواهي داشت. سرعت بالاي حركت، آن را جامد خواهد كرد. هرچه كه جامد است، فقط به نظر جامد مي آيد. ولي ذهن بسيار ابتدايي است. دل نه ابتدايي است و نه مدرن. دل جاودانه است' چيزي از تقسيم بندي زمان نمي شناسد. بنابراين دل مي تواند بدون هيچ ترديدي بدني از نور را ببيند. در واقع، بدن نوراني واقعي تر از بدن جامدي است كه ما مي بينيم زيرا بدن نوراني يعني بدني از الكترون ها: الكتريسته ي خالص. پس از جنگ جهاني دوم چنين روي داد كه سربازي به وطنش بازگشت. او پنج سال از وطن دور بود و طبيعي بود كه براي ديدن همسرش عجله داشته باشد. پس از اينكه همسرش را در آغوش گرفت ، دچار شوك برقي شد و روي زمين افتاد. او گفت " خداي من، چه اتفاقي افتاده است؟" براي پنج سال همسرش منتظر بوده و منتظر بوده وبا چنان شدتي انتظار كشيده كه نيروي الكتريكي بدنش روي هم انباشته شده بود. پزشكان را خبر كردند. آنان حتي نتوانستند دستش را براي معاينه ي نبضش بگيرند بي درنگ برق آنان را مي گرفت. سپس تعميركار برق را آوردند. ديگر مسئله ي فيزيكي نبود، اشكال برقي وجود داشت. تعميركار برق بسيار مي ترسيد. او گفت، "اول اين لامپ را در دست بگير." او يك لامپ چهل وات را به دست زن داد و لامپ روشن شد. اين نخستين بار بود كه چنين رويدادي ثبت مي شد. تمام وجود زن از نيروي برق تشعشع داشت و به دليل وجود اين زن بود كه تحقيقات و مطالعات روي نيروي الكتريكي در انسان آغاز شد و اينك يك واقعيت تثبيت شده وجود دارد كه بدن انسان برق دارد. اگر چشماني حساس داشته باشي، قادر هستي هاله ي برق اطراف بدن را مشاهده كني. همانطور كه در تصاوير نانك، كبير، كريشنا، راما يا بودا مي بينيد، آن حلقه ها در اطراف صورت آنان افسانه اي و تخيل نقاش نيستند' آن حلقه ها توسط مريدان و مراقبه كنندگان ديده شده اند. و اينك در روسيه شوروي دانشمندي وجود دارد كه از اين هاله ها عكسبرداري كرده است... او صفحات بسيار حساسي توليد كرده است. نام او كرليان است و به همين سبب اين روش عكسبرداري را عكاسي كيرليان Kirlian photography خوانده اند. او در دنيا مشهور شده است. اگر او عكسي از تو بگيرد؛ فقط تصوير تو نخواهد بود، بلكه تمام هاله ي نوراني اطراف بدنت نيز نشان داده مي شود. و عجب اينكه اگر دست كسي در حادثه اي قطع شده باشد و عكسي با دوربين كرليان از او گرفته شود، آن دست ديده نخواهد شد، ولي هاله ي اطراف دست ديده خواهد شد. و اين تنها در مورد بدن انسان نيست. يك گل سرخ: مي تواني يكي از گلبرگ هايش را بچيني و كرليان مي تواند بگويد كه كدام گلبرگ قطع شده است. در عكس آن، هاله ي اطراف گلبرگ چيده شده نشان داده مي شود. بنابراين اتفاقي كه براي تو رخ داده اين است كه تو ساكت شده اي، از وجود دروني خودت كه توسط نور احاطه شده هشيار گشته اي. مردمان باستان آن را بدن اختري، بدن نوراني يا بدني كه از نور ستارگان ساخته شده است خوانده اند. معني بدن اختري astral body همين است .فقط به ياد داشته باش كه اين در حيطه ي ذهن نيست و به ذهن بگو، "اين ربطي به تو ندارد. تو كار خودت را بكن." و نكات بسيار ديگري وجود دارند. جهان هستي به ذهن محدود نمي شود: بس وسيع تر و بسيار اسرارآميز تر است. تو تمام امكاناتي را كه هر عارفي در هركجاي دنيا تجربه كرده، در اختيار داري، ولي بايد ذهنت را ساكت كني' وگرنه آن ترديد ها مي توانند به مزاحمت خود ادامه بدهند. براي همين است كه من اصرار دارم: پيش از اينكه وارد دنياي اسرار شويد نخست ذهن را ساكت كنيد. ذهن را براي سكوت، براي بي ذهني non- thinking منضبط كنيد زيرا وقتي كه وارد دنياي اسرار مي شويد ذهن سر راه قرار نگيرد و پرسش هاي عوضي نپرسد، كه نتوانيد پاسخ بدهيد، پرسش هايي كه حتي اگر هم بتوانيد پاسخ دهيد، ذهن نتواند درك كند. ذهن گستره اي محدود دارد. ذهن يك كامپيوتر زنده است. تمامي وجود تو نيست. دل بس بزرگتر است. و در وراي دل، وراي وجود تو قرار دارد، كه از دل بزرگتر است. و در وراي وجود تو، آن وجود كيهاني هست كه بي نهايت است. براي ورود به اين اسرار، به ذهني آرام نياز داري كه مزاحم تو نباشد. |
||
|
|
|
|
|
چرخه های هفت ساله زندگی
زندگی دارای يك طرح و ساختار روحی و درونی است كه بهتر است آن را بشناسيم. | ||