|
|
|
|
|
گل سرخ، گل سرخ است و خار، خار. نه خار بد است و نه گل سرخ، خوب. اگر انسان از روي زمين محو شود، گلهاي سرخ آنجا خواهند بود و خارها نيز آنجا اما ديگر كسي نيست که بگويد گلهاي سرخ خوبند و خار ها بد . اين ذهن ماست كه اين ارزش ها را خلق ميكند. |
||
|
|
|
|
|
معرفي يازدهمين و آخرين کتاب در اين سري: قرآن حضرت محمد
قرآن کتابي نيست که براي خواندن باشد، بلکه کتابي هست که بايد آنرا سرود. اگر تو آن را بخواني اشتباه ميکني! اما اگر تو آن را سرودي شايد خدا را پيدا کني! قرآن توسط يک پژوهشگر يا فيلسوف و دانشمند نوشته نشده است. محمد کاملا بي سواد بود، او حتي نميتوانست اسم خودش را بنويسد ولي او توسط خدا تسخير شد بود؛ براي اينکه او کاملا پاک و معصوم بود، او انتخاب شده بود که اين آواز را شروع کند و اين آواز قرآن بود. من زبان عربي را بلد نيستم و نمي فهمم. ولي ميتوانم قرآن را درک کنم براي اينکه ميتوانم آهنگ و زيبايي آن نوای عربی را درک کنم. چه کسي به معنا اهميت ميدهد!؟ وقتي تو زيبايي يک گل را مي بيني آيا ميپرسي اين چه معني دارد!؟ خود گل کافي است، وقتي شعله آتش را مي بيني آيا ميپرسي اين چه معني دارد؟! آتش کافي است، قشنگي معني آن است. اين خيلي بي معني است که اینچنين چيزي را معني کنيم؛ اینچنین ريتمي که داراي وزن و زيبايي است پر معني نیز هست - بنابراین قرآن این چنین است و من سپاسگزارم که انتخاب شدم از طرف خدا و يادت باشد خدايي به آن معنا که تو در ذهنت ساختی و فکر میکنی وجود ندارد! اين يک درک و تجربه عميق است، هيچکسي نيست که بمن اجازه داده باشد يا مرا انتخاب کرده باشد! متشکرم از خدا که اجازه داد بمن تا اين قسمت را با قرآن تمام کنم - بايد زيبا باشد! بايد بي معني باشد! بسيار پر اهميت است ولي هنوز غير منطقي و عجیب ترين کتاب در کل تاريخ بشر است و مانند این کتاب نداریم. (اشو – از کتاب : کتاب هایی که دوست داشتم) منبع : www.ods.blogfa.com |
||
|
|
|
|
|
من هميشه به اطرافم نگاه مي كنم و از آنچه ديگران دارند احساس حسادت مي كنم. به نظر مي رسد همه وضعشان از من بهتر است. حسادت، مقايسه است. و به ما آموخته اند تا مقايسه كنيم، ما را در مقايسه كردن شرطي ساخته اند : ما هميشه در مقايسه هستيم. شخصي خانه اي بهتر دارد، ديگري بدني زيباتر دارد، ديگري پول بيشتري دارد، فردي ديگر شخصيتي جذاب دارد. مقايسه كن و خودت را با هركس كه ملاقات مي كني مقايسه كن و نتيجه ي آن حسادتي عظيم خواهد بود. حسادت محصول جانبي شرطي شدگي مقايسه كردن است. وگرنه، اگر مقايسه كردن را دور بيندازي، حسادت ازبين خواهد رفت. آنوقت فقط مي داني كه كيستي، و ديگري نيستي، و نيازي نيست كه شخص ديگري باشي. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
در راه سلوك روحاني چه مقدار بايد به خوراك اهميت داد؟ خوراك تا حدودي به مراقبه كمك مي كند، ولي تمام آن نيست. فكر نكن كه افكار و احساسات منفي فقط با غذاي خام خوردن ازبين خواهند رفت! غذاي سالم و طبيعي همچون يك پشتيبان براي مراقبه است. آنچه مورد نياز است مراقبه ي پويا است. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
من سردرگم شده ام، آيا هركس دو نفر است؟ در اپانيشاد مي گويند كه زندگي همچون دو پرنده است كه روي درختي نشسته اند. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
اشوی عزیز، آیا نمی توانی برای من انجامش دهی؟ آیا نمی توانی سر مرا ببری؟ می توانم، ولی دردسر درست می شود. بگذار لطیفه ای بگویم: پطر مقدس رو کرد به تازه واردی که بیصبرانه در پشت دروازه بهشت درانتظار بود و گفت، "نمی توانم اسم تو را پیدا کنم. آیا ممکن است برایم هیجیاش کنی؟" مرد چنین کرد. اگر من سرت را ببرم، آنوقت پطرمقدس از تو خواهد پرسید، "وقت تو برای چندین زندگانی دیگر است. مرشد تو کیست؟" این کار توسط دیگری انجام نمی گیرد. این چیزی نیست که بتواند از بیرون انجام شود. درواقع تو خودت نیز نمی توانی. باید در آن رشد کنی. چیزی نیست که بتوانی انجامش دهی یا تحمیلش کنی، این توسط درکی عمیق فرا می رسد. رهاکردن سر یکی از دشوارترین کارهاست زیرا تو با سر هویت گرفته ای. تو سر هستی! افکارت، ایدئولوژیات، مذهبت، سیاست تو، متون مذهبی ات، دانش تو، هویت تو ، همهچیز سر است. چگونه می توانی آن را رها کنی؟ فقط فکر کن که سر را انداخته ای؟ آنوقت تو کیستی؟ بدون سر تو هیچکس نیستی. باید در ادراک رشد کنی. وقتی که بتوانی سری تازه در بالای این سر رشد بدهی، فقط آنوقت است که می توانی این سر را بیندازی. تمامی تلاش مراقبه همین است ، کمک به شما برای رشددادن یک سر جدید، یک سر تازه که نیازی به افکار نداشته باشد، سری که نیاز بهایدئولوژی نداشته باشد؛ سری که هشیاری خالص باشد و برای خودش کفایت کند؛ سری که برای زندگی کردن نیاز به تاثیرات خارجی نداشته باشد؛ سری که با هسته ی دورنی خویش زنده باشد. وقتی سری تازه رشد دادی، سر کهنه بسیار آسان خواهد افتاد: به خودی خودش خواهد افتاد. اگر من چیزی را برتو تحمیل کنم، مقاومت خواهی کرد، خواهی ترسید، هراسان می شوی. |
||
|
|
|
|
|
صوفی بزرگی به نام شقیق بلخی وجود داشت. او چنان عمیقاٌ به خدا توکل داشت که مطلقاٌ با توکل به خدا زندگی می کرد. شقیق درست مانند سوسن های وحشی زندگی می کرد ، آنگونه که مسیح به مریدانش گفت :به این سوسن های وحشی صحرا نگاه کنید ، آن ها زحمتی نمی کشند و بسیار زیبا هستند و بسیار سرزنده، و حتی سلیمان نیز در شکوه خود چنین زیبا نبود. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
اول: آزادی دوم: فردیت و یگانگی سوم: عشق چهارم: مراقبه پنجم: جدی نبودن ششم: بازیگوشی هفتم: خلاقیت هشتم: حساسیت نهم: سپاسگزاری دهم: احساسی از رمز و راز لطفا مرا با گذشته پیوند نزنید، گذشته حتی ارزش به خاطر سپاری را ندارد. چه نعمت بزرگی برای بشریت خواهد بود اگر سراسر تاریخ گذشته را به کناری نهیم، همه گذشته را به گنجینه هزاره ها بسپاریم و به انسان آغازی جدید ببخشیم.آغازی غیر تحمیلی و دوباره او را آدم و حوا کنیم تا بتواند از صفر شروع کند. انسانی نو، تمدنی نو، فرهنگی نو به درون قلبت روانه شو. عقل را فراموش کن و بگذار عشق مرکزتو، آماج تو باشد. هر ناکامی میتواند به کامیابی مبدل شود، و هر احتمال شکستی برای عقل می تواند به توفیقی برای دل ، بدل گردد. دو دستی چسبیدن به هر چیزی، حال هر چه میخواهد باشد، نشانگر بی اعتمادی است. اگر به زن یا مردی عشق می ورزی و دو دستی به او چسبیده ای، این به تمام معنا نشان میدهد که اعتماد نمی کنی. خنده دقیقا همان پایه عبادت است.جدی بودن هرگز عابدانه نیست و نمی تواند باشد.جدی بودن از منیت است، بخشی از همان بیماری است.خنده بی نفسی است. معبد واقعی آزادی است: گذشته را لحظه به لحظه مردن و حال را زندگی کردن. و آزادی حرکت حرکت به سوی تاریکی، به سوی ناشناخته. این دری است که به بارگاه الهی باز می گردد. متدین واقعی باید در دنیا سهم داشته باشد. باید دنیا را نسبت به آنچه هنگام ورودش به دنیا یافت، کمی زیباتر سازد. باید دنیا را کمی مسرت بخش تر سازد. باید کمی بیشتر عطر آگینش کند. باید کمی بیشتر همسازش کند. این قرار است سهم او باشد. همه آرزوها نق نق اند.مدام بر سر تو نق میزنند، پیوسته ترا تحت فشار قرار میدهند، مدام ترا سیخونک میزنند. نمیتوانی لحظه ای استراحت داشته باشی، آرام و قرار نداری، همه آن آرزوها آنجا هستند. آرام و قرار را فقط کسانی میشناسند، که هنر بی آرزویی را درک کرده اند. در دنیا زندگی کن، بدون هیچ دغدغه ای در این باره که چه اتفاقی قرار است که بیفتد. اینکه برنده شوی یا بازنده، چه اهمیتی دارد؟ مرگ همه چیز را با خود میبرد. بردن و باختن تو غیر مادی است. تنها چیزی که اهمیت دارد و همیشه اهمیت داشته است، این است که تو چطور مسابقه را بازی کردی . خداوند تجربه فوق العاده ای از نور، زیبایی و شکوه است. خدا واژه نیست. وسعت است، اقیانوسی بی کرانه، که تو چون قطره ای در آن ناپدید میشوی. |
||
|
|
|
|
گنج در درون ماست و ما از آن بي خبريم بخشي از وجود ماست و ما همه جا آنرا جستجو مي كنيم مگر در درونمان به درون خود بنگر! به وجود خود بنگر تا پادشاهي خداوند از آن تو شود تو هرگز اين گنج را گم نكرده اي حتي براي يك لحظه حتي اگر بخواهي آنرا گم كني نمي تواني گنج، خود وجود توست - ا شو - |
||
|
|
|
|
اوشو "هرگز متولد نشده .... هرگز نمرده .... فقط بين تاريخهاي ۱۱ دسامبر ۱۹۳۱ تا ۱۹ ژانويه ۱۹۹۰ بازديدي از سياره زمين داشته است"
|
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
اياز همنشين صميمي و بنده ي سلطان بت شكن , محمود غزنوي بود . او همچون يك برده گدا وارد درباره شده بود و سلطان محمود او را دوست و مشاور خودش قرار داده بود . ساير درباريان به اياز حسادت ميكردند و هر حركت او را زير نظر داشتند و مراقب بودند تا خطايي در او بيابند تا او را از جايگاهش ساقط كنند . روزي اين حسودان نزد سلطان محمود رفتند و گفتند : (( اي سايه خداوند روي زمين ! ما كه هميشه چاكران خستگي ناپذير تو بوده ايم , مدت هاست كه برده ي تو , اياز را تحت نظر داشته ايم . اينك آمده ايم گزارش كنيم كه او هر روز , وقتي دربار را ترك ميكند , به اتاقي ميرود كه هيچ كس مجاز به ورود به آنجا نيست . اومدتي را در آنجا بسر ميبرد و سپس به منزلش ميرود . ما گمان داريم كه رازي گناه آلود در اين عادت او نهفته باشد . شايد او در آنجا نقشه هايي ميشكد و طرحي براي گرفتن جان سلطان داشته باشد . )) محمود حاضر نبود چيزي را بر عليه اياز بشنود . ولي راز اين اتاق قفل شده ذهنش را طعمه ي خود كرد و او تصميم گرفت از اياز باز خواست كند . يك روز وقتي اياز از اتاق بيرون مي آمد ، محمود و ساير درباريان كه در نزديكي مخفي شده بودند , ظاهر شده و از او خواستند تا اتاق را نشان آنان دهد . اياز گفت : (( نه )) .سلطان خشمگين شد و گفت : (( اگر نگذاري وارد اتاق شوم , تمام اطمينان من به تو به عنوان يك دوست وفادار از بين ميرود و ما هرگز نميتوانيم همچون گذشته ها باشيم . حالا انتخاب خودت است . )) اياز گريست و سپس در اتاق را باز كرد و اجازه داد كه محمود و همراهان وارد اتاق شوند . اتاق از هر گونه اثاثيه خالي بود . تنها چيزي كه در اتاق وجود داشت يك قلاب به ديوار بود كه از آن , يك رداي ژنده و وصله شده , يك عصا و يك كاسه گدايي آويزان بود . پادشاه و همراهانش نميتوانستند اهميت اين اكتشاف را درك كنند . وقتي كه محمود از اياز توضيح خواست , اياز چنين پاسخ داد : (( محمود من براي سالها بنده ي تو – دوست و مشاور تو بوده ام . من كوشيده ام تا هرگز اصل خودم را فراموش نكنم و به همين خاطر من هر روز به اين جا مي آيم تا به خودم ياد آوري كنم كه چه بوده ام . من به تو تعلق دارم و آنچه كه به من تعلق دارد , اين ژنده دلق , اين عصا , اين كاسه و سرگرداني ام روي اين كره خاكي است . )) |
||
|
|
|
|
|
آري ، اي آرزوي من که ديگر بي تو زندگي ممکن نيست .اي عزيزتر از جانم .اي معبود من ،اي آرامم ،اي شاديم ،اي که جانم به فدايت.. آري از اين پس هرآنچه تو بگويي همانست و جز آن نيست.از اين پس مي دانم که آن چه تو بخواهي ،همان مي شود.از اين پس فراموش نخواهم کرد که تنها تو هستي وغير از تو سايه هاي توست . از کتاب روياي راستين |
||
|
|
|
|
|
نشانه هاي عاشق بودن چيست ؟ سه تاست . اولي , اغناي محض . به هيچ چيز ديگري نياز نيست . دوم آينده وجود ندارد . همين لحظه عشق ابديت دارد , نه لحظه بعد – نه فردا – نه ا ينده . و سوم , وجودت از ميان بر ميخيزد , ديگر وجود نداري .اگر هنوز وجود داشته باشي معني اش اين است كه هنوز وارد معبد عشق نشده اي . |
||
|
|
|
|
|
فرق بين دوست داشتن و عشق ورزيدن و فرق بين عشق معمولي و عشق روحاني در چيست ؟ بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي است . در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد ولي عشق ورزيدن تعهد است . به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نميزنند . در واقع مردم به نحوي از عشق حرف ميزنند كه تعهدي مورد نياز نباشد . مثلا ميگويند : (( من عاشق بستني هستم )) چگونه ميتوان عاشق بستني بود ؟ ميتوان بستني را دوست داشت اما نميتوان عاشقش بود . يا ميگويند : (( عاشق سگم هستم )) يا (( عاشق ماشينم هستم )) ميگويند عاشق اينم , عاشق آنم ; اما مردم واهمه دارند از اينكه به همديگر بگويند عاشق هستند . مردم به هم ميگويند (( به شما علاقه دارم )) چرا به هم نميگويند (( عاشق شما هستم )) براي اينكه عشق تعهد آور است . عشق درگير شدن است – خطر كردن و مسووليت پذيري است . علاقه داشتن گذراست . من امروز دوستتان دارم و فردا ممكن است دوستتان نداشته باشم – هيچ خطر كردني با آن همراه نيست . وقتي به زني ميگوييد (( عاشقتان هستم )) تن به خطر داده ايد يعني ميتواني روي من حساب كني . وقتي مردي به زني ميگويد (( به تو علاقه دارم )) در اصل چيزي راجع به خودتان اقرار ميكنيد و ميگوييد : من چنين آدمي هستم و بر اين اساس به تو علاقه دارم . من به بستني هم علاقه دارم . به ماشين هم علاقه دارم و به همين نحو به شما هم علاقه دارم . ولي وقتي پاي عشق به ميان مي ايد شما راجع به ان شخص حرف ميزنيد . منظورتان اين است كه شما دوست داشتني هستيد و پيكان به طرف ان شخص هدفگيري شده است .و خطر در همين است . داريد قول ميدهيد |
||
|
|
|
|
|
چنين نقل شده كه مريدي نزد مرشد باقي الله از دهلي رفت و گفت : (( من اين بيت معروف مرشد حافظ كه ميگويد : < به مي سجاده رنگين كن , گرت پير مغان گويد < را خوانده ام ولي مشكل دارم . )) باقي الله گفت : (( مدتي از پيش من برو و من موضوع را برايت روشن خواهم كرد . )) پس از مدت زماني مريد نامه اي از پير دريافت كرد كه ميگفت : (( تمام پولي را كه داري بردار و به دربان هر فاحشه خانه اي كه ميداني بده . )) مريد گيج شده بود و براي مدتي فكر كرد كه اين مرشد بايد قلابي باشد . پس از اين كه چند روزي با خودش كشتي گرفت , به نزديك ترين فاحشه خانه رفت و تمام پولي را كه داشت به دربان آنجا داد . دربان گفت : (( براي چنين پولي , من بايد قشنگ ترين جواهر مجموعه خودمان را به تو تقديم كنم . )) وقتي مرد وارد اتاق شد , زني كه در آن جا بود گفت : (( من دوشيزه هستم . مرا با فريب به اين خانه آورده اند و مرا با زور و تهديد در اين جا نگه داشته اند . اگر حس عدالت خواهي تو از دليلي كه برايش به اين جا آمده اي , قوي تر است ; به من كمك كن تا فرار كنم . )) آن وقت مريد معناي شعر حافظ را درك كرد : > به مي سجاده رنگين كن , گرت پير مغان گويد < |
||
|
|
|
|
|
باگوان عزيز: "شما در مورد مرگ و مردن بسيار سخن گفته ايد. چنين فهميده ام كه شما گفته ايد كه مردم از خود مرگ به اين دليل مي ترسند كه نمي توانند واقعاً تصور كنند كه براي آنان نيز رخ خواهد داد. آيا وقتي كه من از فكر مرگ خودم احساس هيجان زياد مي كنم، خودم را گول مي زنم؟ چنين احساس مي كنم كه اگر براي آن واقعه آمادگي وجود داشته باشد، اگر تاجاي ممكن در مورد آن آگاهي گردآوري شده باشد و در محيطي شعف آور و با دوستاني مهربان صورت گيرد، مرگ مي تواند اعجاب آورترين تجربه باشد؟ " خود مرگ وجود خارجي ندارد. آنچه كه واقعاً رخ مي دهد، تحول آگاهي است از يك شكل به شكلي ديگر، يا در نهايت و در غايت، از شكل به بي شكلي. تمام نكته در اين است كه آيا شخص مي تواند آگاهانه بميرد و يا اينكه به روش متداول ، در ناآگاهي مي ميرد. طبيعت چنين مقرر ساخته كه پيش از مرگ، شخص كاملاً بيهوش شود، وارد كوما coma شود، تا چيزي را نشناسد. اين فقط بزرگترين عمل جراحي ممكن است. اگر جراح بخواهد بخشي كوچك از بدن را بردارد، بايد بيمار را بيهوش سازد، در غير اينصورت هرگونه امكاني هست كه درد چنان زياد باشد كه قابل تحمل نباشد. و در درد و رنج، عمل جراحي شايد موفقيت آميز نيز نباشد .آنچه كه جراح ها انجام مي دهند، طبيعت هزاران سال است كه انجام داده است و عمل جراحي طبيعت بسيار عظيم تر است. تمام بدن را مي برد، نه تنها يك بخش از آن را، طبيعت در هنگام مرگ، آگاهي را به يك شكل ديگر منتقل مي كند. فقط وقتي كه تقريباً به اشراق رسيده باشي ، درست در مرز اشراق باشي ، مي تواني هشيار بماني، زيرا تمام روند اشراق، آفرينش فاصله بين تو و بدنت است، بين تو و ذهنت. اگر آن فاصله كافي باشد، آنوقت مي تواني هشيار بماني و هرچيزي مي تواند براي بدن رخ بدهد ، مي تواني آن را تماشا كني، گويي كه براي ديگري رخ مي دهد. آنگاه مرگ پديده اي واقعاً اعجاب آور و هيجان انگيز است، ولي نه قبل از آن. به عبارتي ديگر: براي زيبا مردن، فرد بايد زيبا زندگي كند. براي اينكه انسان در هيجان و سرور و اعجاب بميرد، بايد زندگيش را براي شعف، هيجان و اعجاب آماده كند. مرگ فقط نقطه ي فراز است، نقطه ي اوج زندگيت است. مرگ مخالف با زندگي نيست، زندگي را از بين نمي برد .براي همين است كه گفتم مرگ آنطور كه تصور مي شود، وجود خارجي ندارد. مرگ درواقع، به بدن فرصتي ديگر براي رشد مي دهد. و اگر به تمامي رشد كرده باشي، نيازي به فرصتي ديگر نيست، آنوقت وجود تو وارد وجود غايي مي شود. تو ديگر قطره اي كوچك و جدا نيستي، بلكه تمامي اقيانوس وجود هستي. پ د آسپنسكي P.D. Ouspensky در كتابش تريتوم اورگانومTeritum Organum ، يكي از بااهميت ترين كتاب ها ، جملات زيباي بسياري دارد، ولي اين جمله از همه مهم تر است. در رياضيات معمولي ، و او يك رياضي دان بود ، جزء، جزء است و كل، كل. جزء نمي تواند كل باشد و كل نيز نمي تواند جزء باشد. ولي در رياضيات معرفت consciousness ، اوضاع كاملاً فرق مي كند ، در اينجا جزء مي تواند كل بشود و كل مي تواند جزء بشود، درواقع، اين دو يكي هستند. به جاي استفاده از واژه ي "جزء"، بايد بگوييم، "تو وجودي ظريف و كوچك داري، تصويري كوچك از آن كل. و وقتي كه بدن از بين برود: آن تصوير كوچك با آن تصوير بزرگ يگانه مي گردد." مرگ هيجاني عظيم است، ولي فقط براي آنان كه در جهت آن كار مي كنند و آن را پديده اي با هيجان مي سازند. كليد در اين است كه تو بايد هشيار بماني .شنيده ام كه سه دوست ، يك جراح، يك سياست باز و يك قاضي ، در هنگام پياده روي صبحگاهي خود مشغول حرف زدن بودند. در مورد همه چيز حرف مي زدند و به اين نكته رسيدند كه حرفه ي كداميك از آنان از همه قديمي تر است. قاضي گفت، "البته ي حرفه ي من، زيرا تا آنجا كه ما مي دانيم، هرچه كه به عقب باز مي گرديم، انسان وحشي تر و جاني تر و حيواني تر بوده است. براي حفظ صلح و برپاداشتن جامعه و حفاظت از افراد بيگناه به وجود ما نياز بوده است. و حتي انسان، اينگونه كه ما مي بينيم به مذاهب مختلف، به ملت ها و نژادها و گروه هاي كوچك تر تقسيم شده است و اين ها با هم مي جنگند و در سراسر دنيا اغتشاشي هميشگي وجود دارد. بدون نظام قضايي، پرهيزكردن از اين اغتشاش ها و نجات دادن بشريت غيرممكن است." حرف هايش جذاب بودند، ولي آن سياست باز خنديد و گفت، "مي تواني ديگران را گول بزني، ولي نه مرا. نخست، به من بگو، اگر من وجود نداشته باشم، چه كسي آن اغتشاشات را برپا مي كند؟ براي هر جنايتي، وجود يك سياست باز الزامي است." با وجودي كه هيچ سياست بازي اين را نمي پذيرد، ولي چيزي كه او گفت درست است. جراح گفت، "شايد حق با شما باشد، ولي هيچكس نمي تواند با يك جراح رقابت كند. عمل جراحي نخستين چيز بوده: خدا يك دنده از آدم را برداشت و از آن حوا را ساخت. اين يك جراحي معجزه آسا بود. و اين بايد دقيقاً در آغاز بوده باشد، نمي توانيد از اين بيشتر به عقب برويد." ولي حتي براي درآوردن آن دنده هم، خدا بايد آدم را بيهوش كرده باشد. كتاب هاي عجيبي از زمان هاي قديم برجاي مانده است ، كه بايد به تمام دنيا معرفي شوند. حدود پنج هزار سال پيش در هندوستان مردي زندگي مي كرد به نام سوشروت Sushrutو او كتابي در مورد جراحي نوشته است. و قسمت اعجاب آور اين است كه هرآنچه را كه ما امروز انجام مي دهيم، در آن كتاب وجود دارد، ابزار، روش ها، همه چيز ، حتي بيهوشي. در كوه هاي هيماليا گياه كوچكي پيدا مي شود كه فقط چند قطره از عصاره ي آن كافي است تا انساني را براي ساعت ها بيهوش كند. هنوز هم در دسترس است. بنابراين اگر در جراحي هاي كوچك ما، از همان ابتدا.... بيهوشي مطلقاً ضروري باشد.... مرگ عظيم ترين عمل جراحي است. تمامي بدن بايد از آن وجود گرفته شود، وجودي كه با آن بدن بسيار هويت گرفته و به آن چسبيده است. اين كار در هنگام بيهوشي ممكن است. تعداد بسيار اندكي از مردم هستند كه در هشياري مي ميرند و ترس از مرگ هم براي همين است، زيرا تعداد بسيار اندكي هشيارانه زندگي مي كنند. هرآنچه كه مايلي مرگ تو باشد، نخست بگذار كه زندگيت چنان باشد ، زيرا مرگ از زندگي جدا نيست، مرگ پايان زندگي نيست، بلكه فقط يك تغيير است. زندگي ادامه دارد، ادامه داشته است و هميشه ادامه خواهد داشت. ولي شكل ها بي فايده مي شوند، كهنه مي شوند و به جاي اينكه سبب شادي باشند، يك بار سنگين مي شوند ، بهتر است شكلي جديد و تازه به زندگي داده شود. مرگ يك بركت است، يك مصيبت نيست. فصل چهارده ............ بزرگترين عمل جراحي ممكن .............دوم ژوئن 1986، از کتاب انتقال چراغ |
||
|
|
|
|
|
باگوان عزيز: " چه اتفاقي براي من رخ داده؟ من بيشتر و بيشتر باز مي شوم و احساس مي كنم كه سايه هاي وجودم به تدريج از بين مي روند. وقتي چشمانم را مي بندم نور بيشتري در بدنم مي بينم. خيلي زيباست، و احساس بسيار خوبي به شما دارم ___ بيش از آنچه تاكنون داشته ام. باگوان عزيز، آيا اين مي تواند واقعي باشد؟ آيا اين من هستم؟ چرا اين ترديدها هنوز وجود دارند؟ ممكن است لطفاً توضيح بدهيد؟ " هر اتفاقي كه برايت افتاده، ژرف ترين اشتياق هر سالك است. تو فقط براي چنين رويدادهايي است كه در اينجايي. اين آغاز راه است. در ابتدا، اين بسيار طبيعي است: ذهن توليد ترديد مي كند. نيازي نيست كه از ذهن خشمگين باشي' ذهن اين را درك نمي كند، اين وراي ادراك ذهن است. و اين طبيعي است كه ذهن مايل است منطقي و عقلاني باقي بماند. ذهن به اين دليل ساده توليد ترديد مي كند كه مي خواهد از تو محافظت كند. ذهن با تو مخالف نيست، سعي دارد از تو مراقبت كند تا وارد فضاهاي ديوانه كننده نشوي. ولي تنها در آغاز راه است كه ذهن توليد ترديد مي كند. و اين زماني است كه مرشد و مدرسه ي مرشد به تو كمك مي كند تا نگران گفته هاي ذهن نباشي، بلكه ابعاد تازه اي را كه برايت گشوده مي شوند اكتشاف كني. تو احساس سبكي داري. تمامي سايه ها محو مي شوند و بدني درخشان در تو شكل مي گيرد، بدني از نور. ذهن مي تواند يك اسكلت را بپذيرد' ولي نمي تواند بدني از نور را بپذيرد. ذهن بسيار ابتدايي است' هنوز هم ماده را باور دارد. فيزيك به اين نتيجه رسيده است كه ماده ابداً وجود ندارد. فقط انرژي وجود دارد. ولي ذرات انرژي چنان سريع حركت مي كنند كه اين توهم جامد بودن را ايجاد مي كنند. درست مانند حركت سريع پره هاي پنكه است: نمي تواني پره ها را جداگانه ببيني، يك دايره مي بيني. اگر پنكه با سرعت نور مي چرخيد __ سرعتي كه الكترون ها در يك ستون سنگي مي چرخند آنوقت مي توانستي روي پنكه ي سقفي بنشيني و نمي افتادي و احساس نمي كردي كه چيزي در زير تو حركت مي كند و بين پره ها فاصله اي هست. زيرا پيش از اينكه فاصله را احساس كني، پره ي ديگر وارد مي شود و تو هيچ احساسي نخواهي داشت. سرعت بالاي حركت، آن را جامد خواهد كرد. هرچه كه جامد است، فقط به نظر جامد مي آيد. ولي ذهن بسيار ابتدايي است. دل نه ابتدايي است و نه مدرن. دل جاودانه است' چيزي از تقسيم بندي زمان نمي شناسد. بنابراين دل مي تواند بدون هيچ ترديدي بدني از نور را ببيند. در واقع، بدن نوراني واقعي تر از بدن جامدي است كه ما مي بينيم زيرا بدن نوراني يعني بدني از الكترون ها: الكتريسته ي خالص. پس از جنگ جهاني دوم چنين روي داد كه سربازي به وطنش بازگشت. او پنج سال از وطن دور بود و طبيعي بود كه براي ديدن همسرش عجله داشته باشد. پس از اينكه همسرش را در آغوش گرفت ، دچار شوك برقي شد و روي زمين افتاد. او گفت " خداي من، چه اتفاقي افتاده است؟" براي پنج سال همسرش منتظر بوده و منتظر بوده وبا چنان شدتي انتظار كشيده كه نيروي الكتريكي بدنش روي هم انباشته شده بود. پزشكان را خبر كردند. آنان حتي نتوانستند دستش را براي معاينه ي نبضش بگيرند بي درنگ برق آنان را مي گرفت. سپس تعميركار برق را آوردند. ديگر مسئله ي فيزيكي نبود، اشكال برقي وجود داشت. تعميركار برق بسيار مي ترسيد. او گفت، "اول اين لامپ را در دست بگير." او يك لامپ چهل وات را به دست زن داد و لامپ روشن شد. اين نخستين بار بود كه چنين رويدادي ثبت مي شد. تمام وجود زن از نيروي برق تشعشع داشت و به دليل وجود اين زن بود كه تحقيقات و مطالعات روي نيروي الكتريكي در انسان آغاز شد و اينك يك واقعيت تثبيت شده وجود دارد كه بدن انسان برق دارد. اگر چشماني حساس داشته باشي، قادر هستي هاله ي برق اطراف بدن را مشاهده كني. همانطور كه در تصاوير نانك، كبير، كريشنا، راما يا بودا مي بينيد، آن حلقه ها در اطراف صورت آنان افسانه اي و تخيل نقاش نيستند' آن حلقه ها توسط مريدان و مراقبه كنندگان ديده شده اند. و اينك در روسيه شوروي دانشمندي وجود دارد كه از اين هاله ها عكسبرداري كرده است... او صفحات بسيار حساسي توليد كرده است. نام او كرليان است و به همين سبب اين روش عكسبرداري را عكاسي كيرليان Kirlian photography خوانده اند. او در دنيا مشهور شده است. اگر او عكسي از تو بگيرد؛ فقط تصوير تو نخواهد بود، بلكه تمام هاله ي نوراني اطراف بدنت نيز نشان داده مي شود. و عجب اينكه اگر دست كسي در حادثه اي قطع شده باشد و عكسي با دوربين كرليان از او گرفته شود، آن دست ديده نخواهد شد، ولي هاله ي اطراف دست ديده خواهد شد. و اين تنها در مورد بدن انسان نيست. يك گل سرخ: مي تواني يكي از گلبرگ هايش را بچيني و كرليان مي تواند بگويد كه كدام گلبرگ قطع شده است. در عكس آن، هاله ي اطراف گلبرگ چيده شده نشان داده مي شود. بنابراين اتفاقي كه براي تو رخ داده اين است كه تو ساكت شده اي، از وجود دروني خودت كه توسط نور احاطه شده هشيار گشته اي. مردمان باستان آن را بدن اختري، بدن نوراني يا بدني كه از نور ستارگان ساخته شده است خوانده اند. معني بدن اختري astral body همين است .فقط به ياد داشته باش كه اين در حيطه ي ذهن نيست و به ذهن بگو، "اين ربطي به تو ندارد. تو كار خودت را بكن." و نكات بسيار ديگري وجود دارند. جهان هستي به ذهن محدود نمي شود: بس وسيع تر و بسيار اسرارآميز تر است. تو تمام امكاناتي را كه هر عارفي در هركجاي دنيا تجربه كرده، در اختيار داري، ولي بايد ذهنت را ساكت كني' وگرنه آن ترديد ها مي توانند به مزاحمت خود ادامه بدهند. براي همين است كه من اصرار دارم: پيش از اينكه وارد دنياي اسرار شويد نخست ذهن را ساكت كنيد. ذهن را براي سكوت، براي بي ذهني non- thinking منضبط كنيد زيرا وقتي كه وارد دنياي اسرار مي شويد ذهن سر راه قرار نگيرد و پرسش هاي عوضي نپرسد، كه نتوانيد پاسخ بدهيد، پرسش هايي كه حتي اگر هم بتوانيد پاسخ دهيد، ذهن نتواند درك كند. ذهن گستره اي محدود دارد. ذهن يك كامپيوتر زنده است. تمامي وجود تو نيست. دل بس بزرگتر است. و در وراي دل، وراي وجود تو قرار دارد، كه از دل بزرگتر است. و در وراي وجود تو، آن وجود كيهاني هست كه بي نهايت است. براي ورود به اين اسرار، به ذهني آرام نياز داري كه مزاحم تو نباشد. |
||
|
|
|
|
|
چرخه های هفت ساله زندگی
زندگی دارای يك طرح و ساختار روحی و درونی است كه بهتر است آن را بشناسيم. |
||
|
|
|
|
|
مثبت انديشی تکنيکهای مثبت انديشی نمی توانند در ما تحول و دگرگونی ايجاد کنند.اين تکنيکها به سادگی ابعاد منفی ما را سرکوب کرده و به ضمير ناخودآگاه يا زيرزمين وجودمان می فرستند،پس نه تنها کمکی به آگاهی ما نمی کند بلکه بر خلاف آگاهی و بينشمان نيز عمل خواهند کرد. |
||
|
|
|
|
|
يکی از استادان بزرگ گفته است:"آن چيزی را که آتش نمی تواند بسوزاند،تير و کمان نمی تواند به آن صدمه ای بزند و سوراخش کندو هيچ شمشيری نمی تواند آن را ببرد در درون ماست. اطاق را کاملاً تاريک کنيد و روی زمين دراز بکشيد.بدن را کاملاً آرام کنيد.به اين ترتيب شما وارد مديتيشن ميشويد.وقتی که بدن و تنفستان کاملاً آرام شدند و وجودتان در سکوت فرو رفت،حس کنيد که مرده ايد و فاميل و آشنايان دورتان جمع شده اند.به صورتهای آنها توجه کنيد،ناراحتی ها و گريه های آنها را ببينيد.آنها چه می کنند؟کدام يک از آنها گريه می کند؟کداميک فرياد می زند؟با وضوح کامل به آنها بنگريد.اين صحنه ها واقعاً جلوی چشم شما خواهند آمد. همانطور که گفتم بدون بدن بودن از طريق مشاهدهء درست بدن حاصل می شود.رها شدن از افکار هم از طريق مشاهدهء درست افکار امکان پذير است.به طور کلی مهمترين اصل در سير و سلوک معنوی مشاهده کردن درست است.در اين سه مرحله ما بايد با آگاهی به بدن،ذهن و احساسات توجه کنيم. ما راجع به دو بخش که مربوط به سفر روحانی است صحبت کرديم،يعنی پاکسازی بدن و پاکسازی افکار.پاکی احساسات مهمترين بخش است.در سفر روحانی پاکی احساسات بةشتر مورد استفاده است تا پاکی بدن و افکار به اةن دلةل که انسان بيشتر در احساساتش به سر می برد تا افکار.گفته می شود که انسان حيوان منطقی است،ولی اين مطلب حقيقت ندارد.بشتر کارهای شما تحت تأثير احساساتتان انجام می شوند تا افکار.نفرت شما،عصبانيتتان،عشق تان همه و همه مربوط به احساساتتان می شود نه به افکارتان. |
||
|
|
|
|
|
خدا همان زندگي است پيام من خيلي ساده است در زندگي کردن حد و مرزي براي خود قائل نباشيد.با تماميت وجود،شور و شوق و عشق و نهايت احساس زندگي کنيد،چرا که غير از زندگي خدايي وجود ندارد. |
||
|
|
|
|
|
ورای شرق و غرب Beyond East and West پرسش : اوشوی عزیز، به نظر می رسد که شما با راز زدایی demystification از زندگی مخالف هستید. در اینصورت آیا درست است بگوییم که نهضت های که در غرب وجود دارند ترکیب واقعی، از بین رفتن شرق و غرب است. این یک دیدار نخواهد بود. در ترکیب واقعی شرق و غرب دو قطبpolarities هستند. اگر سعی کنی آن ها را با هم ترکیب کنی __ چیزی را از شرق بگیری و چیزی را از غرب و از آن یک وصله پینهhotchpotch درست کنی __ این یک مصالحهcompromise خواهد بود و نه یک ترکیب. یک چیز مکانیکی خواهد بود، ولی یک درخت، یک پرنده، یک کودک انسان __ نمی توانی این ها را با کنار گذاشتن قطعات بسازی. این ها رشد می کنند. وحدت این ها از درونی ترین هسته ی وجودشان بیرون می آید. این ها یک مرکز دارند. یک مصالحه یک وحدت مکانیکی است؛ ترکیب یک رشد زنده است. بنابراین هرآنچه اکنون به نام است Est یا تی ام T.M. و اریکاErica اتفاق می افتد نوعی وحدت مکانیکی است. و وحدت مکانیکی خطرهای خودش را دارد. بزرگترین خطر این است: شرق بینشی عظیم در بعد مذهب به دست آورده و غرب بینشی عظیم در علم دارد. وقتی انسان غربی در شرق به جست و جو می پردازد، نگرش او علمی است. او فقط چیزهایی را در شرق می تواند درک کند که علمی باشند __ سعی کن این نکته را درک کنی. و شرق هیچ نگرش علمی پرورش نداده است؛ علم شرقی بسیار ابتدایی و بدوی است. وقتی یک انسان مذهبی از شرق به غرب می رود به مذهب غرب نگاه می کند که بسیار بدوی و ابتدایی است. و او فقط می تواند زبان مذهب را درک کند. بنابراین وقتی انسانی از شرق به غرب روی می آورد، او از آن نقطه ضعف رشد غرب به غرب نگاه می کند. و هرگاه انسانی از غرب به شرق روی می کند، شرق را از ضعیفترین نقطه ی رشدش نگاه می کند. حالا چه اتفاقی می افتد؟ شرق و غرب در اریکا، است، تی ام و سایر به اصطلاح نهضت های معنوی باهم ملاقات می کنند__ و درست خلاف آنچه که انتظار می رفت رخ می دهد. این عرفان شرق و علم غرب نیستند که باهم دیدار می کنند، این علم شرق است که با مذهب غرب دیدار می کند. یک رابطه ی زشت است. باید این را شنیده باشید: یک هنرپیشه ی زن فرانسوی به جورج برنارد شاو گفت که می خواهد با او ازدواج کند. برنارد شاو پرسید چرا؟ زن گفت، "منطقش ساده است. من بدنی بسیار زیبا دارم. به من نگاه کن: چشم هایم، بدنم __ کامل است. و تو هوشمندی والایی داری، فهمی که از همه زیباتر و برتر است. فرزند ما یک زیبایی خاص خواهد داشت: مغز تو و بدن من." جورج برنارد شاو گفت، "می ترسم طور دیگری از کار دربیاید و فرزند ما بدن مرا داشته باشد و فهم تو را." این چیزی است که اتفاق می افتد! او پیشنهاد ازدواج را رد کرد و گفت، "خطرناک است. هیچ قطعیتی در این مورد نیست." البته برنارد شاو بدنی بسیار زشت داشت __ و هنرپیشه های سینما هیچگاه فهم و هوشمندی ندارند. هوشمندی برای هنرپیشه یک پدیده ی غریب است، وگرنه چرا از اول هنرپیشه میشد؟! اریکا ، است و تی ام فقط محصولات جانبی ازدواج بین برنارد شاو و آن هنرپیشه هستند. چیزها عوضی ازکار درآمده اند. این یک ترکیب نیست، یک مصالحه است، یک وصله پینه. نیاز به ترکیبی عظیم است. آن ترکیب از طریق نهضت های عمومی بوجود نخواهد آمد، دکتر باگوانداسDr. Bhagwandas کتابی بسیار روشنفکرانه نوشته به نام وحدت اساسی ادیانThe Essential Unity of Religions . تمامش ابلهانه است: قرآن را بخوان، ودا را بخوان، انجیل را بخوان، داماپادا Dhammapadaرا بخوان و تشابهاتشان را پیدا کن __ یافتن تشابهات بسیار آسان است __ ولی در واقع، قرآن فقط به خاطر آن چیزهایی که در گیتا نیست زیباست. زیبایی آن در منحصر به فرد بودنش است. وقتی چیزی را پیدا می کنی... کاری که ماهاتماگاندی کرد: او قرآن را خواند و نکات مشابه آن را با گیتا پیدا کرد. او در قرآن دنبال گیتا می گشت. برای قرآن منصفانه نبود؛ مرام خوبی هم نبود زیرا او عنصر بیگانه ای را همین کار می تواند توسط یک انسان غربی انجام شود. می تواند به گیتا نظر بیندازد و چیزی را پیدا کند که ذهن مسیحی او را راضی می کند __ آنوقت او در گیتا به دنبال انجیل میگردد؛ ولی گیتا فقط برای آن چیزهایی که ابداٌ با انجیل تشابه ندارد زیباست. منحصر به فرد بودنش در آنجاست. زیبایی در منحصر به فرد بودن است؛ تشابهات مبتذل و کلیشه ای می شوند، تشابهات بی معنی و یکنواخت می شوند. هیمالیا زیباست زیرا چیزی خاص را دارد که در آلپ یافت نمی شود. و رود گنگ چیزی را دارد که رودخانه ی آمازون ندارد. البته هر دو رودخانه هستند ولی اگر به تشابهات نگاه کنی در دنیایی بسیار کسالت آور زندگی خواهی کرد. من این را خوش نمی دارم. من به شما نمی گویم که به متون مذهبی شرقی و غربی نگاه کنید و نوعی مصالحه در آنها بیابید، نه. من مایلم شما به درونی ترین هسته ی وجودتان بروید. اگر به ورای اشیاء بروی، به ورای غرب رفته ای؛ اگر به ورای ذهنیت بروی، به ورای شرق رفته ای. آنوقت است که آن فراسو برمی خیزد و آن ترکیب در آنجاست. و وقتی که در درون تو رخ بدهد، آنوقت است که می توانی آن را در بیرون هم منتشر کنی. آن ترکیب باید درون انسان ها روی بدهد، نه در کتاب ها، نه در رساله ها و نه در پایان نامه های دکترا. یک ترکیب زنده فقط به روشی زنده می تواند ممکن شود. این چیزی است که در اینجا رخ می دهد. من شما را می کوبم تا به ورای عینیت و به ورای ذهنیت بروید. من به شما نمی گویم که عینیت و ذهنیت را در درونتان به ملاقات برسانید، زیرا آن ملاقات قادر نخواهد بود تا آن چیز والاتر را به وجود آورد. باید به ورای هر دو بروید. بشریت آینده باید به ورای شرق و غرب برود؛ شرق و غرب هر دو نصفه هستند، ولی این ها به نوعی طبیعی هستند __ اریکا، است، تی ام __ زیرا بشریت معمولی، ذهن معمولی انسان همیشه سعی دارد روش های ارزان و راه های میان بر پیدا کند. مردم واقعاٌ علاقه ای به حقیقت غایی ندارند، فوقش این است که به زندگی راحت و مرفه علاقه داشته باشند. آنان واقعاٌ میل ندارند که زنده باشند و ماجراجویی کنند، آنان واقعاٌ از ماجراجویی در زندگی می ترسند. آنان می خواهند چیزها را طوری کنار هم بگذارند که امور راحت باشند و انسان بتواند در رفاه زندگی کند و در رفاه بمیرد. به نظر راحتی و رفاه هدف است؛ نه حقیقت! و هرکس تعصبات خودش را دارد. مسیحی، هندو، محمدی... همگی این ها تعصبات خودشان را دارند. این تعصبات بسیار ریشه دار هستند. می توانی در مورد عشق حرف بزنی ولی این همیشه سطحی است. بگذارید لطیفه ای بگویم. جوان تنگدست و پریشان خودش را به طبقه ی چهلم هتلی در وسط شهر رساند و از بالکن اتاقی در آنجا تهدید کرد که خودش را پرت خواهد کرد. نزدیک ترین مکانی که می شد به او دسترسی داشت پشت بام ساختمان بغلی بود که چند متر پایین تر از طبقه ی چهلم هتل بود. پلیس هر کاری کرد نتوانست او را پایین بیاورد. تصمیم گرفتند کشیشی را از کلیسای نزدیک خبر کنند. کشیش با سرعت خودش را رساند و با مهربانی زیاد خطاب به جوان مضطرب گفت، "فکر کن پسرم! به مادر و پدرت که عاشق تو هستند فکر کن." مرد جوان گفت، "آه، آنان مرا دوست ندارند. من خودم را پرت می کنم!" کشیش با صدایی عاشقانه فریاد زد، "فکر کن پسرم! به زنی فکر کن که عاشق تو است." پاسخ چنین بود، "هیچکس عاشق من نیست. من خودم را پرت می کنم." کشیش التماس کرد، "ولی پسرم! بازهم فکر کن! به مسیح و مریم و یوسف فکر کن که عاشق تو هستند." مرد با تعجب پرسید، "مسیح و مردم و یوسف؟ این ها کی هستند؟" در اینجا کشیش با عصبانیت فریاد زد، "بپر، ای یهودی حرامزاده، بپر!" تمام عشق ناگهان از بین می رود. تمام صحبت ها در مورد عشق همگی سطحی هستند، تمام حرف ها در مورد تحمل یکدیگر در عمق فقط عدم تحمل دیگران است. مردم می گویند، "همدیگر را تحمل کنید." منظورت چیست وقتی که این را می گویی؟ حتی خود واژه ی "تحمل" زشت است. وقتی کسی را تحمل می کنی، آیا او را دوست داری؟ وقتی هندوها محمدی ها را تحمل می کنند آیا دوستشان دارند؟ وقتی محمدی ها هندوها را تحمل میکنند آیا عاشقشان هستند؟ آیا تحمل هرگز می تواند تبدیل به عشق بشود؟ شاید تحمل یک سیاست باشد ولی مذهب نیست. کسی که بخواهد حقیقت را بشناسد __ حقیقتی که ورای تمام قطبیت هاست__ مرد/زن، شرق/غرب، خوب/بد، بهشت/جهنم، تابستان/زمستان __ کسی که علاقه به شناخت دارد و حقیقتی را می جوید که ورای تمام دوییت ها باشد، باید تمام تعصباتش را دور بیندازد. اگر هنوز تعصباتش را حمل می کند، آن تعصبات ذهنش را رنگی می کنند. برای شناخت حقیقت نیازی نیست که یک هندو باشی، نیازی نیست که یک محمدی باشی، نیازی نیست یک مسیحی باشی، نیازی نیست یک یهودی باشی __ برای شناخت حقیقت باید تمام این مزخرفات را دور بیندازی و فقط خودت باشی. نیازی نیست هندی باشی، نیازی نیست آمریکایی باشی، نیازی نیست انگلیسی باشی، نیازی نیست ژاپنی باشی، چینی باشی. برای شناخت حقیقت فقط باید وسیع باشی، بزرگ باشی، زنده باشی، عاشق باشی، طالب باشی، مراقبه گون.... ولی بدون تعصب، بدون متون مذهبی، بدون مفاهیم، بدون فلسفه. وقتی کاملاٌ از تمام آموخته هایت برهنه شدی، وقتی تمام شرطی شدگی هایت دورانداخته شد، آنوقت ناگهان والاترین حقیقت وجود دارد __ و آن والاترین حقیقت خودش یک ترکیب است، نیازی نیست که تو آن را ترکیب کنی. یک وحدت زنده است. و از این نگرش می توانی به تمام این چرندیاتی که به نام مذهب و بهنام تحمل یکدیگر و به نام عشق و کلیسا و معبد و مسجد جریان دارد بخندی. آن انقلاب باید در درون تو اتفاق بیفتد؛ آن را نباید به دنیا معرفی کرد. زیرا فقط تو زنده هستی __ جامعه مرده است، جامعه فقط یک اسم است. فقط تو هستی که روح داری. آن ترکیب باید در آنجا رخ بدهد. آن ترکیب نباید در پوناPune یا نیویورک یا تیمبوکتوTimbuktu یا قسطنطنیهConstantipole رخ دهد: آن ترکیب در درون تو رخ می دهد، در درون من. هرچه که ما ببینیم و به هرچه که نگاه کنیم زیاد اهمیت ندارد. نکته ی مهم در جایگاهی است که ایستاده ای. اگر به شرق چسبیده ای، هرآنچه که در غرب ببینی یک سوء برداشت است. چند روز پیش روزنامه ای می خواندم. کسی مقاله ای برعلیه من نوشته بود. مقاله سوال میکرد که "آمریکاییان چگونه می توانند مذهب را درک کنند، غربی ها چگونه قادر هستند دین را بفهمند. نمی توانند، پس تمام تلاش من عبث است." این ذهن برتری طلب هندی است. هندی ها فکر می کنند که هیچکس جز هندی ها قادر به درک مذهب نیست. و این فقط برای هندی ها صدق نمی کند، همه چنین فکر می کنند. هرکسی در عمق وجود این مزخرف را حمل می کند __ که ما آن معدود برگزیده هستیم. این فکر بسیار ویرانگر است. مسئله آمریکایی بودن با هندی بودن نیست؛ حقیقت هیچ ربطی به این برچسب ها ندارد. حقیقت برای هرکس که آماده باشد این برچسب ها را دور بریزد در دسترس است. حقیقت فقط وقتی فهمیده می شود که تو هیچکدام نباشی __نه آمریکایی و نه هندی؛ نه هندو و نه مسیحی. حقیقت توسط معرفتی درک می شود که دیگر توسط شرطی شدگی ها ابر آلوده نشده باشد، که دیگر توسط گذشته ابرآلوده نباشد. وگرنه ما در وقایع فقط چیزهایی را خواهیم دید که می توانیم بفهمیم. لطیفه ای زیبا می خواندم.... خانواده ترتیبی دادند که پدربزرگ از مجارستان به نیویورک منتقل شود و با دخترش و خانواده او زندگی کند. پدربزرگ از نیویورک و آنچه برای پیشکش داشت لذت زیادی میبرد. یک روز نوه اش او را برای دیدار از باغ وحش به پارک مرکزی برد. بیشتر حیوانات برای پیرمرد آشنا بودند. ولی وقتی به قفس کفتارخندان laughing hyena رسیدند، پیرمرد کنجکاو شد. پیرمرد رو به نوه اش یونکل کرد و گفت، "پسرم، من در کشورمان هرگز حیوانی به این اسم ندیده بودم: کفتار خندان!" یونکل متوجه نگهبانی شد که در آن نزدیکی بود و به او گفت، "پدربزرگ من تازه از اروپا آمده است. می گوید که در آنجا کفتار خندان ندارند. ممکن است چیزهایی از این حیوان به من بگویید تا من برایش بازگو کنم؟" نگهبان گفت، " خوب، او روزی یک بار غذا میخورد." یونکل رو کرد به پدربزرگ و گفت، "روزی یک بار غذا می خورد." نگهبان ادامه داد، "هفته ای یک بار حمام می گیرد." - "هفته ای یک بار حمام می گیرد." پیرمرد خوب گوش می داد. نگهبان اضافه کرد، "سالی یک بار جفتگیری می کند." - " سالی یک بار جفتگیری می کند." - پیرمرد سرش را تکان داد و متفکرانه نگاهی انداخت و گفت، "خوب! او روزی حالا این مرد ابداٌ پیر نیست. ذهنش به جایی چسبیده است __ به روزهای جوانی. ذهنش هنوز شهوانی است. نمی تواند درک کند که اگر کفتار خندان سالی یک بار جفتگیری می کند، "پس خنده اش برای چیست؟" مردمی هستند که نمی توانند درک کنند که خوشبختی از راهی غیر از سکس هم ممکن است. کسانی هستند که نمی توانند بفهمند که سروری هم ورای سکس وجود دارد. کسانی هستند که نمی توانند درک کنند خوشبختی چیزی بیش از خوراک است. کسانی هستند که نمی فهمند که خوشبختی دیگری بجز داشتن خانه های بزرگ و پول زیاد و قدرت و اعتبار وجود دارد. ادراک چیزهایی که ورای فهم و درک فرد باشد برایش ممکن نیست __ مردم در درون نقطه نظرات خودشان محبوس می مانند. زندان واقعی همین است. اگر طالب یک ترکیب واقعی باشی باید تمام قیدها و زندان ها را رها کنی، باید قفس ها را ترک کنی. این ها قفس هایی بسیار ظریف هستند و شما آن ها را مدت های مدید است که تزیین کرده اید؛ شاید هم شروع کرده اید به دوست داشتن آن قفس ها. شاید کاملآٌ از یاد برده باشید که این ها زندان هستند، شاید شروع کرده باشید به این پندار که این ها خانه ی شما هستند. یک هندو فکر می کند که هندویسم خانه اش است، هرگز فکر نمی کند که یک مانع است. تمام "ایسم" ها مانع هستند. یک مسیحی می پندارد که مسیحیت یک پل است، او هرگز فکر نمی کند که این مسیحیت است که اجازه نمی دهد او به مسیح برسد کلیسا یک در نیست، یک دیوار است، حجاب و مانع است؛ دیوار چین است. ولی اگر برای مدت های مدید با این دیوار زندگی کرده باشی، برای قرن ها، اگر ذهن به آن عادت کرده باشی، به آن همچون یک محافظ یا پناهگاه و امنیت نگاه می کنی. و آنوقت به زیر آسمان و زیر ستارگان بیا __ و آن ترکیب به خودی خود روی خواهد داد. نیازی نیست که شرق و غرب را باهم ترکیب کنی، فقط باید به ورای این جایگاه ها بروی. |
||
|
|
|
|
|
گزیده ای از کتاب "روح عصیانگر" سخنان اوشو در فوریه 1987 "... این درست است که جهان هستی ترس و عشق به آزادی را با هم می آورد __ و من به شما گفته ام که این دو باهم نمی توانند وجود داشته باشند. جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی. نمی توانی هردو را باهم انتخاب کنی __ وقتیکه می گویم نمی توانند با هم وجود داشته باشند، منظورم همین است. جهان هستی هردو را باهم در اختیار تو می گذارد، ولی تو باید یکی را انتخاب کنی. بیشتر مردم ترس را انتخاب کرده اند. آنان از روی ترس انواع خدایان، الهیات و مذاهب را خلق کرده اند؛ آنان به سبب ترس تحت سلطه ی انواع سیاستمداران احمق هستند؛ هزاران سال است که آنان به سبب ترس مورد بهره کشی قرار گرفته اند؛ تمام این بردگی روحانی آنان به سبب ترسشان بوده است. ولی باید دلیلی وجود داشته باشد که چرا آنان ترس را انتخاب کرده اند و آزادی را انتخاب نکرده اند. تعداد بسیار اندکی هستند که آزادی را انتخاب کرده اند. نکته ای هست که باید درک شود: آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی. آزادی در مسئولیت را می گشاید. ترس تمامی مسئولیت ها را می گیرد __ تو فقط یک برده هستی. مسئولیت در دست دیگری است، کسی که بر تو سلطه دارد. او خوراک تو را تامین ترس نوعی امنیت است و در امان بودن __ کسی دیگر مسئولیت و بار مسئولیت را برعهده گرفته است __ و این است دلیلی که چرا میلیون ها انسان ترس را انتخاب کرده اند. ولی در ژاپن نوعی گیاه عجیب وجود دارد : گیاهی که سیصد سال یا چهارصد سال عمر می کند ولی فقط پنج یا شش اینچ قامت دارد. نسل های بسیاری از باغبانان، در طول قرن ها، از این گیاه مراقبت کرده اند. می توانی ببینی که آن گیاه چقدر مسن است: هرشاخه از آن نشانگر عمری طولانی است؛ ولی چرا فقط شش اینچ رشد کرده اند؟ می توانستند صد فوت رشد کنند، صدوپنجاه فوت رشد کنند، می توانستند چنان شاخ و برگی به هم بزنند که هزاران نفر زیر سایه آن درخت بنشینند __ و حالا به اندازه ای هستند که می توانی آن ها را در دستت بگیری. راهکار آن بسیار ساده است و برای انسان نیز بسیار نمادین. آنان فکر می کنند که این یک هنر است. من فکر می کنم که یک جنایت است. روشی که آن گیاهان را کهنسال نگه می دارند، یک تعادل مشخص بین ریشه ها و تنه ی درخت وجود دارد: هرچه درخت بالاتر برود، همین نکته در مورد انسان نیز صدق می کند: لحظه ای که به دیگری اجازه بدهی مسئولیت تو را داشته باشد، شروع می کند به چیدن ریشه های تو __ زیرا که یک برده باید ضعیف باشد، باید در ذهن عقب مانده بماند؛ وگرنه خطرناک خواهد بود. اگر او قوی باشد و هوشمند ممکن است شورش کند. برای پرهیز از شورش، برای دوری کردن از هرگونه انقلاب، آن برده را باید در حداقل رشد نگه داشت و نه در حداکثر. پس به تو اجازه نخواهند داد تا به سمت بالا و فردیت خودت رشد کنی؛ مجاز نخواهی بود تا هوشمند بشوی. برای نمونه در هندوستان، یک چهارم از جامعه را نجس هاsudras تشکیل می دهند. آنان قابل لمس نیستند، نمی توانی آنان را لمس کنی __ اگر تصادفاٌ لمسشان کنی باید بلافاصله غسل کنی و لباست را عوض کنی. این ها مردمانی کثیف هستند و انواع کارهای کثیف جامعه را انجام می دهند. آنان باید مورد احترام باشند __ زیرا یک جامعه می تواند بدون شاعران و نقاشان هنرمند و بدون آوازخوانان و بدون عرفا زندگی کند. داشتن این ها قشنگ است، ولی جامعه می تواند بدون آن ها زنده بماند. ولی جامعه نمی تواند بدون تمام کسانی که انواع کارهای سخت و کثیف را انجام می دهند زندگی کند: کسانی که دستشویی ها و خیابان ها را تمیز می کنند. آنان اجازه ندارند در داخل شهرها زندگی کنند. آنان فقیرترین فقرای دنیا هستند. آنان مجاز به تحصیل نیستند و نمی توانند به متون مذهبی گوش بدهند و ورودشان به معابد غیرممکن است. این ها روش های بریدن ریشه هاست، هیچ امکانی برای تغییر حرفه و پیشه وجود ندارد. تو آزادی آنان را گرفته ای و مسئولیت را از آنان گرفته ای. آری، به آنان خوراک جهان هستی همیشه در هر جنبه ای راه های جایگزین می دهد، زیرا جهان هستی مایل نیست که چیزی بر فرزندانش تحمیل شود. این تو هستی که باید انتخاب کنی. من با این شودراها صحبت کرده ام. اول این باورشان نمی شد که کسی از طبقه ی بالاتر بتواند وارد روستای دور از شهر آنان بشود؛ ولی وقتی که شروع کردم به دیدار از آنان، آهسته آهسته به آن عادت کردند که "این مرد به نظر عجیب می آید." و به آنان گفتم، "بردگی شما، ظلمی که به شما می شود به این دلیل است که شما به این "و از انجام این کارهای کثیف دست بکشید. بگذارید که براهمین ها و طبقات بالا خودشان توالت های خودشان را تمیز کنند و آنوقت خواهند دانست که فقط نشستن و کتاب های مذهبی خواندن یک فضیلت نیست، خلوص نیست." طبقه ی براهمین هیچ کاری جز طفیلی بودن جامعه انجام نداده است، ولی این ها محترم ترین مردم هستند، زیرا تحصیل کرده هستند و متون مذهبی را بسیار خوب می دانند. فقط زاده شدن در یک خانواده ی براهمین کافی است، هیچ کیفیت دیگری مورد نیاز نیست: مردم پای آنان را لمس می کنند. فقط با زاده شدن در یک خانواده ی براهمین به تو این شایستگی را می دهد که توسط مردم پرستیده شوی! و این دست کم برای پنج هزار سال ادامه داشته است. با صحبت کردن با شودراها به این نتیجه رسیدم که آنان چنان به این امنیت های جزیی عادت کرده اند که راه جایگزین آزادی را ازیاد برده اند. هروقت کوشیدم آنان را متقاعد کنم، دیر یا زود این پرسش مطرح شد: "مسئولیت ها چه می شود؟ اگر ما آزاد باشیم، آنوقت مسئول خواهیم بود. هم اکنون ما مسئول هیچ چیز نیستیم. بااینکه در حقارت زندگی می کنیم، در امنیت هستیم." __ ولی آنان به حقارت خوگرفته اند و ایمن گشته اند. آناندمایتریا، جهان هستی به تو ترس می دهد و آزادی می دهد. نمی توانی هردو را باهم داشته باشی. آزادی در تو یک فردیت اصیل با چالش های بزرگ و مسئولیت های عظیم و مخاطرات خلق می کند. ولی زندگی بدون خطرات و مخاطرات زندگی نیست؛ آنوقت امن ترین مکان گور است: جایی که هیچ مرضی و خطری وجود ندارد __ نه هپاتیت و نه ایدز و نه جرم و نه تجاوز... __ هیچ چیز در آنجا رخ نمی دهد! تو کاملاٌ امن هستی.... ولی آیا مایلی گور را انتخاب کنی؟ آنان که ترس را انتخاب کرده اند یک گور روانی را برگزیده اند. تلاش من در اینجا این است که شما را از انواع گورهایتان بیرون بیاورم. مسیح فقط یک نفر را از گورش بیرون کشید و او لازاروس بود. من سعی می کنم هزاران نفر را از گورهای بزرگتری بیرون بیاورم __ گورهایی که روانی هستند _و به آنان این فرصت را بدهم تا آزاد و مسئول باشند؛ تا مخاطره کنند و ماجراجویی را بپذیرند. کوهنوردی خطرناک هست، آزادی تو را به والاترین قله ی اشراق هدایت می کند. |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
لذت نفس : نفس فاقد عمق و پايه و اساس است , بنابر اين ما را به سمت تاريكي بزرگ ميكشاند . حقيقت اين است كه هر قدر نفس ضعيفتر باشد زندگي ما عميقتر خواهد بود , نفس قوي به معني ان است كه زندگي ما كوچك و سطحي خواهد بود زيرا نفس مانع از اين ميشود كه شخص در عمق وجود خود نفوذ كند . نفس شما را در سطح نگه ميدارد . چرا ؟ اين چيزي است كه بايد كاملا درك شود . حقيقت اين است كه نفس حظ و لذت خود را از ديد ديگران كسب ميكند . اگر شما را در جنگل تنها رها كنند , نفس شما همه لذات خود را از دست خواهد داد . ان وقت اويزان كردن گردنبند الماس بي معني خواهد بود و اگر آن را بياويزي حيوانات جنگل به شما خواهند خنديد! با نفس خود در جنگل چه معامله اي ميكنيد ؟ نه , تمام دلبستگي نفس به ان چيزي هايي است كه در چشم ديگران انعكاس پيدا ميكند , كه مثل همه انعكاسها در سطح رخ ميدهد . اين انعكاسها ما را از همه جهات احاطه ميكنند . نفس مثل نرده ي پر زرق و برقي است كه دور ساختمانها ميكشند . نفس هرگز بدون حضورديگران امكان بروز ندارد – به ديگران وابسته است . از همين روست كه ما هميشه از ديگران حساب ميبريم , زيرا رضايت نفس در دست ديگران است و ديگران هر لحظه قادرند اين دست را از ما دريغ كنند . در واقع نفس هميشه نگران است كه ديگران چه قضاوتي نسبت به او دارند . نفس حساس است , نسبت به ارزش گذاري ديگران حساس است . و اما روح تجربه اي است از (( من كي هستم )) روح به اينكه ديگران چه درباره اش ميگويند بي اعتناست . ديگران ممكن است محق باشند يا نباشند , اين مساله خودشان است . تنها كسي قادر است به عمق حيات وارد شود كه به عمق روح رسوخ كند , و تنها كسي ميتواند به عمق روح رود كه نفس را فراموش كند, يعني كسي كه قادر است از نگاه ديگران صرفنظركند و شروع كند به رفتن , صرفا با ديد خودش , شروع به رفتن كند . |
||
|
|
|
|
|
چالش بزرگ : گفتاري پيرامون عكس العمل انسان در برابر رفتار هاي ديگران اين يك بينش عميق روانشناسي است : اگر فردي به شما ناسزا بگويد , موقعي به او عكس العمل نشان خواهيد داد كه نا خود اگاه احساس كنيد راست ميگويد . اگر حس كنيد كه مطلقا اشتباه مي كند , آن وقت ميتوانيد به او بخنديد . اگر كسي نزد شما بيايد و به شما بگويد كه از لحاظ جنسي ناتوان هستيد ناراحت ميشويد , اما فقط موقعي كه اين ناتواني را در خود احساس كنيد , و گر نه چنين چيزي رخ نميدهد . فقط اگر نكته بيان شده به يك جاي مخفي در وجودتان زخم بزند ان وقت است كه عكس العمل با ان همراه خواهد بود . بنابراين همه ان نكته بيان شده را سبك و سنگين كنيد و اگر حق با اوست متشكر باشيد . روانشناسي نوين ميگويد كه ذهن انسان به دو قسمت تقسيم شده : بخش كوچكي كه اگاهي است و بخش بزرگي كه نا اگاهي است . من نسبت به بخش ناخوداگاه خود وقوف ندارم , اما هر كسي كه با من در تماس قرار ميگيرد شروع به شناختن ان ميكند , زيرا اين بخش نا آگاه از طريق رفتار , كردار , و بيان من خود را نشان ميدهد . ضمير ناخوداگاه توسط هر ان چيزي كه من انجام ميدهم خود را ابراز ميكند . اين خود تبديل به يك مشكل ميشود , مشكلي عميق . شما از طرز فكر , خواستهاي عميق , و محدوديت هاي عميق خود اگاه نيستيد , اما بقيه از ان با خبر ميشوند . در نتيجه بياموزيد كه در مورد اتفاقات , بر خورد تحليلي داشته باشيد . اگر كسي از دست شما عصباني شد , وضعيت را تحليل كنيد ; شايد حق با او باشد . ان وقت شما از بخشي از ضمير ناخود آگاهتان مطلع ميشويد , بخشي كه از ان اطلاع نداشتيد . چه بسا ممكن است تا حدي حق با او باشد و يا نه – اين راه سوم است . اگر تا حدي حق با او بود , شما هم از او ممنون باشيد و از قسمت اشتباهش ناراحت نشويد . اگر كاملا بر خطا بود , پس اظهارات او ربطي به شما پيدا نميكند . اين مشكل خود اوست |
||
|
|
|
|
|
چشم بسته بپر ! اگر هنوز كنترل ميكنيد , بدانيد كه هر كنترلي مانع پيشرفت است . بدون كنترل باش . به امان خدا رهايش كن تا خدا شما را در پناه خود بگيرد . تا شما امرتان را به خدا واگذار و رها نكنيد او شما را كنترل نخواهد كرد . اگر كنترل دست خودتان باشد او دور مي ايستد . وقتي عنان همه چيز را رها كرديد او فورا كنترل شما را به دست ميگيرد . خدا يار كساني است كه عاجز و ناتوانند , و مثل بچه ها بي دست و پا هستند . آن وقت است كه خدا تبديل به مادر ميشود . پس عاجز و ناتوان باش , بدون هيچ كنترلي , بدون هيچ كنترل كننده اي . و ان وقت متعجب خواهي شد : خدا همه چيز را در دست خود خواهد گرفت . ان وقت زندگي با شكوه ميشود . آن وقت هر لحظه شور و نشاطي دارد كه شخص حتي خيال ان را نميتوانست بكند , چون قال تصور نيست . اما اين اتفاق موقعي مي افتد كه شما از ميانه برخيزيد . وقتي , شما از ميانه ناپديد ميشويد كه كنترل شما از ميانه برخيزد |
||
|
|
|
|
|
تعاليم برتر : ذهن انساني بسيار زيرك و حيله گر است . سعي ميكند مسووليتها را به گردن ديگران بيندازد . ميگوييد : (( طبيعت باعث مشكلات راه است .)) اين خود شما هستيد كه شمكل را درست كرده ايد به طبيعت ربطي ندارد . عمل طبيعت هميشه ساده و اسان است . طبيعت يعني طبيعي – يعني بداهت – يعني سهولت . در طبيعت هيچ چيز مشكلي نيست . فقط ادمي آنها را پيچيده ميكند و از آنها مشكل و ناهمواري درست ميكند . دوستي ميپرسيد : (( آيا هدفي الهي در پشت همه چيز وجود ندارد كه راه وصول را اين همه سخت كرده ؟ )) نه تنها مسئوليت ها را به گردن طبيعت مياندازيد بلكه سعي ميكنيد خيلي مقدر و الهي هم به چشم بيايد – اناگر هدف الهي در پس ن وجود دارد و از همين است كه رسيدن به هدف براي شما مشكل ميشود – از همين است كه مراقبه كردن براي شما دشوار ميشود – از همين است كه شعف اين همه دور از دست به نظر مي آيد . نه ! شما هستيد كه براي هدف الهي موانع جور ميكنيد . به تعبيري هدف الهي وجود ندارد زيرا كه هستي بي مقصد است , بازي است . هدف يك مقوله بشري است : شما هدفدار هستيد . اما هستي نميتواند هدفدار باشد . هدفدار بودنش بي معني است . هستي مواج است – با نيروهاي ذاتي اش در جوشش و جريان است . هستي ضيافت است نه هدف . جشني دائمي است . هستي به عناوين مختلف از خود لذت مبرد . هدفي در ميان نيست . و هستي نگران اين نيست كه شما به كمال برسيد يا نه . اين نگراني از آن شماست . اگر به كمال نرسيد اين شما هستيد كه رنج ميبريد . هستي ككش هم نميگزد از اينكه شما به مقصودتان نرسيديد وهستي شما را براي رسيدن به كمال مجبور نميكند . با خودتان است . هستي يعني رهايي محض .اگر دلتان ميخواهد رنج بكشيد , بكشيد . اگر دلتان ميخواهد در شور و شعف سر كنيد , سر كنيد انتخابش با خودتان است . اما توقع زيادي است براي ذهن ما كه تصور كند همه چيز به انخاب خودمان است زيرا آن وقت مسئول اعمالمان خواهيم بود . آن وقت حالتان بد ميشود . هميشه اسانترين كار اين است كه ديگري را مسئول رنجمان قلمداد كنيم . اما يادتان باشد اگر كسي ديگري مسبب رنجهاي شما باشد رهايي شما ميسر نخواهد بود . ازادي در ميان نخواهد بود . اما اگر مسبب رنجهايتان خودتان باشيد آن وقت آزادي در دستهاي شما خواهد بود , اقدامي صورت خواهيد داد و عوضش خواهيد كرد . بگويمتان كه خود شما مسبب بهشت و جهنم خودتان هستيد . اگر در جهنم بسر ميبريد انتخاب كرده ايد كه چنين باشد . و در لحظه اي كه تصميم بگيريد ميتوانيد از ان خارج شويد . هيچ كس مانعتان نخواهد شد . هيچ كس به شما نخواهد گفت : (( نرو بيرون )) دروازه ها به روي شما بسته نخواهد بود . در واقع دروازه اي وجود ندارد و هيچ مدعي العمومي هم پاي در نايستاده . به تصميم خودتان متكي است كه بگذريد يا نگذريد . مسئوليت ها را به گردن چيزهاي ديگر , چيزهايي نظير طبيعت , خدا , سرنوشت و تقدير نيندازيد |
||
|
|
|
|
|
چرا من از تپه موريانه كوه ميسازم ؟ چون براي نفس خوشايند نيست – چون راحت نيست با تپه موريانه – نفس كوه ميخواهد . حتي اگر ذلت باشد , نبايد تپه موريا نه باشد , بايد كوه اورست باشد . حتي اگر بد بختي هم باشد , نفس راضي به بدبختي معمولي نميشود – ميخواهد كه بدبختي خارق العاده باشد مردم باز و باز از هيچ مشكلات بزرگ ميسازند . من با هزاران نفر راجع به مشكلاتشان صحبت كرده ام و هنوز به مشكلي واقعي برخورد نكرده ام ! تمام مشكلات واهي اند – خودمان درست ميكنيم . چون كه بدون مشكلات احساس خلا ميكنيم... زيرا كاري نميتوانيم صورت بدهيم , چيزي براي مقابله نداريم , راهي به جايي نميبريم . مردم از پيش يك استاد به نزد ديگري ميروند . از پيش يك روانشناس به نزد ديگري و از پيش يك گروه جمعي به نزد ديگري ميروند – چون اگر نروند احساس خلا ميكنند و ناگهان احساس ميكنند زندگي بي معنا شده .ما مشكلات را ايجاد ميكنيم تا حس كنيم كه زندگي كاري بزرگ است , چيزي متعالي و بايد با آن در افتاد . نفس فقط موقعي كه كشمكش دارد , ميتواند وجود داشته باشد – خود را نشان ميدهد موقعي كه در حال جنگ است . اگر من به شما بگويم سه تا مگش بكشيد تا به كمال برسيد – باورم نخواهيد كرد . خواهيد گفت : ((همش سه تا مگس ؟ چيز چندا ني به نظر نمي آيد . و با همين به كمال ميرسم ؟ به نظر محتما نمي آيد .)) ولي اگر به شما بگويم بايد هفتصد شير بكشيد , البته اين يكي بيشتر محتمل به نظر مي آيد . هرچه مشكل بزرگتر , تقلا بزرگتر – با تقلا نفس قد خواهد بر افراشت و نشو و نما خواهد كرد . اين شماييد كه مشكلات را درست ميكنيد . مشكلاتي وجود ندارد . و حال اگر به من اجازه بدهيد ميخواهم بگويم كه حتي تپه موريانه هم وجود ندارد . اين هم ساخته و پرداخته خود شماست . ميگوييد : (( آري , شايد كوهي در ميان نباشد , اما تپه مويانه چي ؟)) نه , هيچ تپه موريانه اي وجود ندارد , تماما جعل خودتان است . اولش تپه موريانه را از هيچ خلق كرديد , بعدش كوه را از اين كاه ساختيد ! |
||
|
|
|
|
|
خود را بباز تا خود را بيابي : اولين نكته اين است كه شما فاقد مركزيت هستيد . انچه شما فكر ميكنيد مركزيت شما ست چيزي جز نفس نيست . نفس مركزيت واقعي شما نيست بلكه احساسي كاذب و توهم است .وقتي عاشق ميشويد نفس بايد محو شود . در عشق نفس نميتواند وجود داشته باشد.عشق بسيار واقعي تر و خالص تر از خود شماست . براي همين وقتي عاشق ميشويد خيال ميكنيد همه چيز از مهار خارج شده , چون شما قادر به كنترل انها نيستيد . اين موقعي است كه شما در هرج و مرج سر ميكنيد . و اين هرج و مرج بسيار زيبا تر از نفس كريه است . زيرا از اين هرج و مرج شما تر و تازه و نو قدم به هستي ميگذاريد . تولدي است دوباره . هر عشقي يك تولد دوباره است . شما در عشق چيزي براي از دست دادن نداريد . اگر واقعا چيزي داشتيد آن چيز از دست رفتني نبود و اگر مركزي واقعي داشتيد عشق ان مركز را جامعيت ميبخشد و حمايتش ميكند . حقيقت به حقيقت كمك ميكند . براي مثال اگر اتاق روشن باشد و شما چراغ ديگري به اتاق بياوريد به روشنايي اضافه ميشود . نور دو برابر ميشود . نفس به تاريكي ميماند و يك مقوله كاذب است . چنين مينمايد كه وجود دارد اما واقعيت وجودي ندارد . و اين اولين نكته اي است كه بايد در يابيم كه هيچ وقت دنبال نفس نرويم بلكه عشق را برگزينيم . وقتي كه مساله حقيقي و غير حقيقي پيش مي ايد هميشه حقيقي را انتخاب كنيد – حتي اگر گاهي ان چيز حقيقي براي شما ناراحتي به بار اورد . ولي ما هميشه غير حقيقي را انتخاب ميكنيم چون مقرون به راحتي است . هيچ دليل ديگري سبب انتخاب غير حقيقي نبوده . فقط به دليل راحتي اش بوده . بايد از ناراحتي بگذريم . من به ان رياضت ميگويم . ما به اين رياضت براي تشرف در طريقت نياز داريم . هميشه حقيقي را هر قدر سخت و دردناك باشد و هر قدر هم به نظر مخرب باشد و حتي اگر با احساس مرگ همراه باشد انتخاب كنيد . عشق شما را از نفستان بيرون مي اورد از زندگي عادي تان بيرون مي اورد . براي همين به نظر اغتشاش مي ايد . شكايت سوال كننده كه ميگويد هر وقت عاشق ميشود زندگي اش در هم ميريزد و اشفته ميشود درست است . نبايد نگران بود . نفس را فراموش كنيد . گاهي وقتها جنون لازمه اساسي براي سلامت است . خوب است كه گاهي سلامت را فراموش كنيد . مقررات زندگي را فراموش كنيد .كنترل رفتارتان و تمام اين چيزهاي بيهوده را كنار بگزاريد . اگر اگاهانه و عمدا راه به جنون بدهيد و كاملا به ان متوجه باشيد تجربه اي بسيار جذاب خواهيد داشت . وقتي اگاهانه قدم در راه بگذاريد ميتوانيد برگرديد چون راه بازگشت را بلديد . عشق دو كار انجام ميدهد : اول نفس را از شما دور ميكند و ديگر به شما مركزيت ميبخشد . سه نوع عشق وجود دارد : اولين نوع عشق معطوف به غرض است . زني زيبا را ميبينيد . با وقار و با اندامي متناسب . از ديدنش هيجان زده ميشويد و فكر ميكنيد عاشق شده ايد . عشق در شما سر بر ميدارد چون ان زن زيباست . چيزي از ان زن غرض عشق را در شما بر انگيخته . شما واقعا صاحب ان حس نيستيد . عشق از بيرون حادث شده است . اين عشقي است معطوف به غرض . اين عشقي است كه به ان شهوت ميگوييم .و فكر و ذكرتان اين است كه چه طوري اين شي زيبا را متعلق به خود تان بكنيد . چگونه اين شي زيبا را استثمارش بكنيد و چگونه ان را تصاحب كنيد . ولي به ياد داشته باشيد كه كه اگر اين زن زيباست فقط براي شما زيبا نيست بلكه براي ديگران هم زيباست . بنابر اين خيلي از ادمها عاشق او ميشوند . با اين عشق رشك و حسد و رقابت زياد و تمام چيزهاي زشتي كه همراه عشق يا به اصلاح عشق مي ايد سر بر مي آورد . حالا اگر شما عاشق زن يا مرد زيبايي باشيد خودتان را گرفتار كرده ايد چ.ن حسودي خواهيد بود و خشونت و زجر . حتي ممكن است به قتل و كشتار ختم شود . از همان اول شروع ميكنيد به تصاحب و به اين ترتيب ان زن يا مرد را نابود ميكنيد . از دادن ازادي امتناع ميكنيد . زن را از جهان بيرون محروم ميكنيد . ان زن زيبا بود زيرا ازاد بود . ازادي جزيي از زيبايي است . اگر عاشق زني بشويد زني كه ازاد بوده در واقع شما عاشق ان ازادي شده ايد . ولي حالا او را داخل چهار ديواري خانه مي اوريد و تمام امكانات ازادي او را ويران ميكنيد ولي در عين حال زيبايي او را هم ويران ميكنيد و ناگهان در مي يابيد كه عاشق چنين زني نيستيد . ديگر فاقد ان زيبايي است . هر دفعه همين اتفاق مي افتد . و شروع ميكنيد به دنبال زن ديگري گشتن و متوجه نميشويد كه چه اتفاقي افتاده است . اين اولين نوع عشق است . عشقي كه نه مهم است و نه ارزشي دارد . دومين نوع عشق اين است كه عرض ديگر مهم نيست , موضوعيت مهم ميشود : شماييد كه عاشقيد . شماييد كه عشق به ديگري ارزاني ميداريد . وقتي كه عاشق ميشويد عشقي از نوع دوم , شور و شعفي بيش از عشق نوع اول احساس ميكنيد . چون اين نوع عشق سرش ميشود كه چگونه ازادي معشوق را محفوظ نگه دارد . عشق يعني هديه هر انچه زيباست به معشوق . اگر زن يا مردي را دوست ميداريد , اولين هديه اي كه به او ميدهيد آزادي است . چگونه ميخواهيد غصبش كنيد ؟ شما كه دشمن نيستيد , دوست هستيد . اين نوع عشق بر ضد ازادي نيست و تملك طلب هم نيست .اين نوع عشق بيشتر خاصيت دوستي دارد تا شهوت و براي روح شما غنا بخش است . در نوع اول غرض يكي است و خواستاران بسيار – در نوع دوم موضوع يكي است و در جهات مختلف جاري ميشود : نثار كردن عشق در جهات بسيار به مردم بسيار . هرچه بيشتر عشق بورزيد بيشتر رشد ميكنيد . اگر عاشق يك نفر باشيد عشق شما غني نيست . اگر عاشق دو نفر باشيد عشق شما دو برابر غني است . اگر عاشق خيلي ها باشيد يا عاشق كل بشر يا حتي حيوانات و حتي درختان به اين طريق عشق شما گسترش پيدا ميكند و به همان اندازه خود شما گسترش مي يابيد . مهاويرا كه فلسفه ضد خشونت را در هند آورده مي گويد : (( عشق بورزيد به هر آنچه زنده است )) و فيلسوفي حتي از اين قدم فراتر گذاشته و ميگويد : (( به كل اشيا احترام بگذاريد )) و اين غايت عشق است و نه تنها به هر انچه زنده است عشق ميورزيد بلكه عاشق هر آنچه وجود دارد هستيد : عاشق صندلي , عاشق بالش , عاشق همه اشيا .وقتي كسي به اين مرحله برسد كه بر هر چه موجود است عشق بورزد , عشقش ديگر مشروط نخواهد بود و تبديل ميشود به نيايش و مراقبه . ولي عشق به نوع دوم ختم نميشود و نوع سومي هم دارد :وقتي غرض و موضوع ناپديد بشوند عشق سوم پديد مي آيد . دراولي غرض مهم بود و در دومي موضوع ولي در سومي تعالي مهم است . در سومي حقيقت را به غرض يا موضوع تجزيه نميكنيم ; به عاشق و معشوق . تمام تجزيه و تقسيم ها به وحدت ميرسند و فقط عشق باقي ميماند و بس . تا قسمت دوم فقط شما عاشقيد و چيزي مثل مرز شما را در محدوده نگه ميدارد – مثل تعريف و تبيين . با سومي تمام تعريف و تبيين ها ناپديد ميشوند . عشق باقي ميماند نه شما . اين همان چيزي است كه عيسي مسيح ع به ان اشاره ميكند و ميگويد (( خدا عشق است )) . عاشق به سادگي عشق است . عمل نيست بلكه ذات شخص است . اينطوري نيست كه صبح عاشق باشيد و بعد از ظهر فارغ . بلكه شما عشقيد و اين وضع شما . عشق نوع اول از طرف مقابل شيي ميسازد : زن من – فرزند من و با همين تملك و تعلق روح طرف مقابل را ميكشد . در نوع دوم طرف مقابل , انسان تلقي ميشود و مورد احرتام است . چگونه ميتوان كسي را كه مورد احرتام است تملك و تصاحب كرد . ولي اصلا با مقام بلند عشق سوم قابل مقايسه نيت زيرا آنجا هيچ دوگانگي وجود ندارد .فقط وحدت است . عق است و بس . من برآنم كه همه ادمها از عشق اول به عشق دوم برسند و در ضميرشان جاي دهند كه هدف عشق سوم است . پس نگران نباشيد از اينكه خودتان را ببازيد چون خود را باختن تنها راه رسيدن به خود است . |
||
|
|
|
|
|
راز رابطه ها : رابطه بين زن و مرد يكي از رازهاي خلقت محسوب ميشود . وچون رابطه به معناي برخورد بين دو شخص است به هر دوي انها بستگي دارد .موقعي كه دو نفر تازه اشنا ميشوند دنيايي جديد خلق ميشود . در ابتدا ي اشنايي فقط قشر خارجي بدن انها همديگر را ملاقات ميكند . اما اگر رابطه انها نزديك تر و عميق تر شود بتدريج مراكز آنها نيز باهم اشنا ميشوند كه ما آن را عشق ميناميم ( عشق واقعي ) ولي وقتي رابطه سطحي باشد ما آن را آشنايي ميناميم كه فقط دو قشرخارجي همديگر را لمس ميكنند و ما گاهي ان را به غلط عشق ميناميم كه اشتباه محض است . آشنايي عشق نيست و عشق بسيار نادر است . اگر بخواهيم شخصي را در مركزش ملاقات كنيم اول بايد خودمان تغير اساسي كنيم .بايد پستي ها و بلندي هاي بسياري را بگذرانيم .اگر بخواهيم كسي را در درونش ملاقات كنيم بايد اول بگذاريم ان شخص هم به درون ما وارد شود . ما بايد حساس اسيب پذير و باز باشيم كه توام با خطر است . اجازه ورود كسي به درون ما يك قمار محسوب شده و خطرناك است . چون هرگز نميدانيم كه ان شخص با ما چكار خواهد كرد با اين اجازه ورود به مركزما تمام رازهاي درونمان فاش ميشود . و ديگر نميدانيم كه ان شخص با اين رازها چه خواهد كرد . به خاطر همين مطلب است كه ترس در وجودمان سر بر ميدارد و د ر نتيجه خود را باز نخواهيم كرد . از طرف ديگر ما يك دوستي سطحي را عشق ميناميم . قشر خارجي دو نفر با يكديگر اشنا شده و انها فكر ميكنند كه اين اشنايي بين وجود دروني شان صورت گرفته است . بنابر اين اولين مطلبي كه بايد عميقا درك شود اين است كه رفاقت را با عشق اشتباه نگيريم . فقط موقعي ميتوانيم بگذاريم كسي وارد وجودمان شود كه بدون ترس باشيم.زيرا كلا دو نوع زندگي وجود دارد : يكي زندگي مملو از ترس و ديگر مملو از عشق . زندگي مملو از ترس از ارتباط عميق با ديگران جلوگيري ميكند . |
||
|
|
|
|
|
فرق بين دوست داشتن و عشق ورزيدن و فرق بين عشق معمولي و عشق روحاني در چيست ؟ بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي است . در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد ولي عشق ورزيدن تعهد است . به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نميزنند . در واقع مردم به نحوي از عشق حرف ميزنند كه تعهدي مورد نياز نباشد . مثلا ميگويند : (( من عاشق بستني هستم )) چگونه ميتوان عاشق بستني بود ؟ ميتوان بستني را دوست داشت اما نميتوان عاشقش بود . يا ميگويند : (( عاشق سگم هستم )) يا (( عاشق ماشينم هستم )) ميگويند عاشق اينم , عاشق آنم ; اما مردم واهمه دارند از اينكه به همديگر بگويند عاشق هستند . مردم به هم ميگويند (( به شما علاقه دارم )) چرا به هم نميگويند (( عاشق شما هستم )) براي اينكه عشق تعهد آور است . عشق درگير شدن است – خطر كردن و مسووليت پذيري است . علاقه داشتن گذراست . من امروز دوستتان دارم و فردا ممكن است دوستتان نداشته باشم – هيچ خطر كردني با آن همراه نيست . وقتي به زني ميگوييد (( عاشقتان هستم )) تن به خطر داده ايد يعني ميتواني روي من حساب كني . وقتي مردي به زني ميگويد (( به تو علاقه دارم )) در اصل چيزي راجع به خودتان اقرار ميكنيد و ميگوييد : من چنين آدمي هستم و بر اين اساس به تو علاقه دارم . من به بستني هم علاقه دارم . به ماشين هم علاقه دارم و به همين نحو به شما هم علاقه دارم . ولي وقتي پاي عشق به ميان مي ايد شما راجع به ان شخص حرف ميزنيد . منظورتان اين است كه شما دوست داشتني هستيد و پيكان به طرف ان شخص هدفگيري شده است .و خطر در همين است . داريد قول ميدهيد. اكنون نگاهي به عشق معمولي و روحاني بكنيم . بين عشق و علاقه تفاوت است , ولي بين عشق معمولي و روحاني تفاوتي نيست . عشق اصلا روحاني است و من شخصا با عشق معمولي برخورد نداشته ام . چيز معمولي علاقه و دوست داشتن است . عشق هرگز معمولي نيست . نميتواند معمولي باشد , عشق ماهيتا غير معمول است – متعلق به اين دنيا نيست . وقتي به زن يا مردي ميگوييد (( من عاشق تو هستم )) به او داريد ميگوييد (( فريب جسم تو را نميخورم . هدفم خودتي . جسم ممكن است پير و فرسوده شود ولي من تو را ديده ام وجود بدون جسم تو را . علاقه و دوست داشتن تصنعي و سطحي است . عشق نافذ است و به عمق وجود رخنه ميكند . روح شخص را لمس ميكند . هيچ عشقي معمولي نيست . عشق نميتواند معمولي باشد و گرنه عشق نيست . اگر عشق را معمولي بدانيم در فهم پديده عشق راه خطا رفته ايم . عشق هميشه غير معمولي و روحاني است . اين است تفاوت بين علاقه و عشق . علاقه هميشه مادي است و عشق هميشه روحاني . |
||
|
|
|
|
|
نشانه هاي عاشق بودن چيست ؟ سه تاست . اولي , اغناي محض . به هيچ چيز ديگري نياز نيست . دوم آينده وجود ندارد . همين لحظه عشق ابديت دارد , نه لحظه بعد – نه فردا – نه ا ينده . و سوم , وجودت از ميان بر ميخيزد , ديگر وجود نداري .اگر هنوز وجود داشته باشي معني اش اين است كه هنوز وارد معبد عشق نشده اي . وقتي كسي احساس كرد عاشق است اين سه چيز براي او معيار سنجش قرار خواهد بود . ايد نظارت كند ببيند كه ايا اين سه چيز در او رخ ميدهد يا نه . اگر رخ نميدهد معني اش اين است كه اين نه عشق بلكه ميتواند چيزهاي بسيار ديگري باشد . عشق پديده بزرگي است : ( منظور اينجا كلمه عشق است كه در معاني متفاوتي به كار ميرود نه عشق حقيقي كه آن سه معيار برايش ذكر شد) ميتواند اشكال متفاوتي داشته باشد و ميتواند شهوت باشد . ميتواند تمايل جنسي باشد . ميتواند احساس مالكيت باشد . ميتواند صرفا مشغله براي اينكه تنهايي شما را پر كند باشد چون حضور شخص ديگر باعث احساس امنيت شما ميشود . عشق حقيقي يعني توقف فكر – وقتي با هم هستيد فكر را كنار بگذار در چنين حالتي است كه به هم نزديك خواهيد شد . روابط خودتان را تبديل به يك پديده مقدس كنيد . اگر چنين نباشد پس بدان كه اين عشق نيست ; امكان ندارد . تكريم و ستايش دومين چيز است . در حضور معشوق و محبوب احساس ستايش كنيد . اگر نتواني تقدس را در وجود محبوبتان ببيني , پس اين تقدس را در هيچ كجا نخواهي ديد .چگونه خدا را در يك درخت ميتواني ببيني اگر هيچ رابطه اي بين تو و درخت نباشد . اگر بتواني خدا را در وجود معشوق حس كني دير يا زود او را در همه جا حس خواهي كرد زيرا همين كه اين در براي اولين بار گشوده شود – همين كه نظري به خدا در هر شخصي بيندازي , ديگر قادر نخواهي بود كه اين نظر را فراموش كني . |
||
|
|
|
|
|
من همگي شما را روحاني و الهي ميدانم . شما نيز بايد ياد بگيريد كه بر هركس و هر چيز چنين نگاهي داشته باشيد . تنها در سطح است كه انسا نها و موجودات ديگر روحاني به نظر نمي رسند . هرچه بيشتر به اعماق نفوذ كنيم , بيشتر به الوهيت هر چيزي پي خواهيم برد . شيطان تنها در سطح وجود دارد ولي در اعماق و ژرفا تنها خداوند وجود دارد و بس . بايد به عمق تمركز كنيم , زيرا اصل زندگي و حيات از عمق مي ايد . فراموش كردن درون و توجه بيش از حد به سطح , علت تمامي مشكلات و نگراني هاي بشر است . شروع زندگي دروني همانا شروع تغيير و تحول در انسان خواهد بود , زيرا به محض اينكه به درون مي رويد , سطح وجود و زندگي شما شروع به تغيير ميكند . در صورت به درون رفتن , اين سطح شروع به انعكاس نور , رنگ و موسيقي اي ميكند كه در درون وجود دارد . ---------------------------------------------------------- كاري كه (( ذهن )) انجام ميدهد اين است كه دائما در حال جدا كردن و تقسيم كردن است و اما كاري كه (( دل )) انجام ميدهد اين است كه به همبستگي ها و يكي شدن ها توجه ميكند , همبستگي هايي كه ذهن از ديدن آنها قاصر است . ذهن چيزي فراتر از كلمات را درك نميكند . ذهن تنها كلمات و مواردي كه به طور منطقي درست به نظر ميرسند را درك ميكند . ذهن هيچ كاري به هستي , زندگي و حقيقت ندارد و به خودي خود تنها از خيالات و افكار مختلف تشكيل شده است . زندگي بدون ذهن امكان پذير است ولي زندگي بدون دل غير ممكن است و هر چه بيشتر انسان وارد عمق زندگي شود به مقدار بيشتري از دلش استفاده ميكند . ---------------------------------------------------------- من به شما ميگويم كه هيچ شر و نيروي شري در جهان وجود ندارد . تنها انسان هايي وجود دارند كه آگاه هستند و انسان هايي كه عميقا در خواب هستند . كسي كه در خواب است قدرتي ندارد . كل انرژي هستي در اختيار انسان هاي اگاه و بيدار است . يك انسان آگاه ميتواند تمامي جهان را آگاه و بيدار كند , همانطور كه يك شمع روشن ميتواند ميليون ها شمع ديگر را روشن كند و ذره اي از نورش كاسته نشود . ---------------------------------------------------------- كاري كه (( ذهن )) انجام ميدهد اين است كه دائما در حال جدا كردن و تقسيم كردن است و اما كاري كه (( دل )) انجام ميدهد اين است كه به همبستگي ها و يكي شدن ها توجه ميكند , همبستگي هايي كه ذهن از ديدن آنها قاصر است . ذهن چيزي فراتر از كلمات را درك نميكند . ذهن تنها كلمات و مواردي كه به طور منطقي درست به نظر ميرسند را درك ميكند . ذهن هيچ كاري به هستي , زندگي و حقيقت ندارد و به خودي خود تنها از خيالات و افكار مختلف تشكيل شده است .زندگي بدون ذهن امكان پذير است ولي زندگي بدون دل غير ممكن است و هر چه بيشتر انسان وارد عمق زندگي شود به مقدار بيشتري از دلش استفاده ميكند . |
||
|
|
|
|
|
اوشو به یقین یکی از بزرگترین اساتید معنوی قرن بیستم می باشد. ایشان با ارائه نگرشی جدید در عرفان و ایجاد پیوند بین تمام مکاتب عرفانی از قبیل ذن ، جین ، تانترا ، تائو ، بودیسم ، هندوئیسم و همچنین تصوف اسلامی ، مسیحی و یهودی و ... دریچه ای واحد به سوی حقیقت گشوده و باعث شده است که تضادهای ظاهری بین این مکاتب در مقابل جذبه وحدت ، رنگ ببازد. اوشو علیه ذهنیت کهنه هندی نیز برخاسته که بر اساس این ذهنیت ، فقر را پیش نیاز معنویت دانسته اند که بر طبق نظر اوشو این تفکر سبب شده که کشور هند اینچنین فقیر باقی بماند. اوشو به عرفانی مشترک بین ماده گرایی و روح گرایی معتقد است. بر اساس تعالیم او ، مشرق زمین که به روح گرایی مطلق پرداخته و غرب نیز که به ماده گرایی روی آورده است ، هر دو فقط یک نیمه ظرف وجودی انسان را دیده اند که نتیجه این نگرش سبب ایجاد تضاد در درون خواهد شد. ولی اوشو ، عرفانی متشکل از هر دو را بیان می کند چون انسان را شامل هم روح و هم بدن می داند و نگهداری و کرامت نهادن به بدن را نیز در تعالی روح لازم می داند. این تفکر باعث ایجاد مخالفتهایی از جانب غرب و شرق و همچنین سیاستمداران با او گردیده است . روشهای نوین مراقبه هایی که از او به یادگار مانده در زمان حال نیز کیفیات و انرژی خود را حفظ کرده و باعث بیداری انرژی خفته کندالینی شده و انسانها را به سوی ابدیت رهسپار می کند. ایشان در 11 دسامبر 1931 در شهر کوج وادا در ایالت مادیا پرادش هندوستان پا به عرصه این جهان نهاد. در سن 21 سالگی به اشراق رسید و در سال 1960 تکنیک منحصر به فرد مراقبه های پرتحرک یا دینامیک خودش را بوجود آورد. در سال 1970 پیامش به غرب برده شد و باعث شد تا در سال 1974 جمعیت فراوانی از سراسر دنیا به پونا در هندوستان آمده تا تحت آموزشهای معنوی او قرار گیرند. او درباره خود می گوید : "من سرآغاز یک آگاهی کاملا متفاوت هستم.لطفا مرا با گذشته در تماس قرار ندهید.گذشته حتی ارزش یادآوری هم ندارد." سخنان او که اغلب به صورت سخنرانی بوده در ششصد جلد کتاب جمع آوری شده که به بیش از سی زبان ترجمه شده است. اوشو در 19 ژانویه 1990 بدنش را ترک کرد. مرکزی که ایشان در هندوستان بنا کرده بودند هنوز هم یکی از مراکز بزرگ رشد روحانی در دنیاست. ادامه دارد...
|
||