تبليغاتX
نظامهای باستانی عرفانی
مروری بر نظامهای باستانی معنوی

osho

               

در راه سلوك روحاني چه مقدار بايد به خوراك اهميت داد؟

خوراك تا حدودي به مراقبه كمك مي كند، ولي تمام آن نيست.

فكر نكن كه افكار و احساسات منفي فقط با غذاي خام خوردن ازبين خواهند رفت!

غذاي سالم و طبيعي همچون يك پشتيبان براي مراقبه است.

آنچه مورد نياز است مراقبه ي پويا است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 10:15  توسط بهروز کشاورز  | 

           osho  

من سردرگم شده ام، آيا هركس دو نفر است؟
يكي كه با دوستان مي خندد، حرف مي زند، غذا مي خورد و گريه مي كند...
نفس دارد، حسود است، درد و لذت را احساس مي كند...
تمام اعمال را انجام مي دهد و آن ديگري،
 كه خالص است، در درون مي نشيند، قادر است حقيقت را درك كند، نمي تواند بميرد،
در حاليكه ديگري حتي نمي داند كه حقيقت چيست؟
آيا اين سردرگم كننده نيست؟

 

در اپانيشاد مي گويند كه زندگي همچون دو پرنده است كه روي درختي نشسته اند.
يكي از آن ها در بالاي درخت نشسته است: ثابت، آرام، گويي كه وجود ندارد.
پرنده ي ديگر از شاخه اي به شاخه ي ديگر مي پرد، از اين ميوه به آن ميوه مي رود،
مي جنگد، مبارزه مي كند، سعي دارد به جايي برسد، بسيار تنش دارد، خسته است،
ناكام است. اپانيشادها مي گويند كه اين دو پرنده تو هستي: در شاخه ي پايين تر،
يك مرغ درحال جهيدن است، شتاب دارد، به اين كار و آن كار مشغول است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 15:45  توسط بهروز کشاورز  | 

osho

 

اشوی عزیز، آیا نمی توانی برای من انجامش دهی؟ آیا نمی توانی سر مرا ببری؟
 چون خودم نمی توانم آن را رها کنم. این را می دانم زیرا آزمایش کرده ام.

 

می توانم، ولی دردسر درست می شود. بگذار لطیفه ای بگویم:

 

پطر مقدس رو کرد به تازه واردی که بی‌صبرانه در پشت دروازه بهشت درانتظار بود و گفت، "نمی توانم اسم تو را پیدا کنم. آیا ممکن است برایم هیجی‌اش کنی؟" مرد چنین کرد.
پطر مقدس رفت تا لیست انتظارش را دوباره چک کند. پس از چند دقیقه برگشت و گفت، "ببینم وقت تو ده سال دیگه است. دکترت کیه؟"

 

اگر من سرت را ببرم، آنوقت پطرمقدس از تو خواهد پرسید، "وقت تو برای چندین زندگانی دیگر است. مرشد تو کیست؟"

این کار توسط دیگری انجام نمی گیرد. این چیزی نیست که بتواند از بیرون انجام شود. درواقع تو خودت نیز نمی توانی. باید در آن رشد کنی. چیزی نیست که بتوانی انجامش دهی یا تحمیلش کنی، این توسط درکی عمیق فرا می رسد.

رهاکردن سر یکی از دشوارترین کارهاست زیرا تو با سر هویت گرفته ای. تو سر هستی! افکارت، ایدئولوژی‌ات، مذهبت، سیاست تو، متون مذهبی ات، دانش تو، هویت تو ، همه‌چیز سر است. چگونه می توانی آن را رها کنی؟ فقط فکر کن که سر را انداخته ای؟ آنوقت تو کیستی؟ بدون سر تو هیچکس نیستی.

باید در ادراک رشد کنی. وقتی که بتوانی سری تازه در بالای این سر رشد بدهی، فقط آنوقت است که می توانی این سر را بیندازی. تمامی تلاش مراقبه همین است ، کمک به شما برای رشددادن یک سر جدید، یک سر تازه که نیازی به افکار نداشته باشد، سری که نیاز به‌ایدئولوژی نداشته باشد؛ سری که هشیاری خالص باشد و برای خودش کفایت کند؛ سری که برای زندگی کردن نیاز به تاثیرات خارجی نداشته باشد؛ سری که با هسته ی دورنی خویش زنده باشد.

وقتی سری تازه رشد دادی، سر کهنه بسیار آسان خواهد افتاد: به خودی خودش خواهد افتاد.

اگر من چیزی را برتو تحمیل کنم، مقاومت خواهی کرد، خواهی ترسید، هراسان می شوی.
و هیچکس نمی خواهد بمیرد. مردن هنر ظریفی است که باید آموخته شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 10:30  توسط بهروز کشاورز  |