|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام خدمت جناب فقیر روزبه به نظر من شما باید در این مقوله احتیاط بیشتری بکنید. شخصی مثل حضرت مولانا که به عقیده عرفا قطعا به فنا فی الله نایل شده و با حق وحدت حاصل کرده است حرف بیخود نمیزند.مطمئنا هم انحرافات را می بیند و هم واقعیات را. می فهمد که چه چیز انسان را به خدا نزدیک می کند و چه چیز دور. میداند که گریه بر مصائب فیزیکی هیچ تاثیری بر سلوک معنوی نداشته و ندارد و بیشتر انسان را به وابستگی نزدیک می کند. شما خودتان خوب میدانید که یک زمانی بنده با شما پیش بعضی از عرفا شاگردی می کردیم و شما هنوز هم به آنها اعتقاد کامل دارید.می دیدید که آنها می گفتند که عزاداری ها مورد تایید معصومین نیست و می گفتند که در این روز به خاطر وصل دائم یک بنده با خدا باید شادی کرد.یادتان هست.... پس بهتر است کمی به سخنان حضرت مولانا بیشتر تعمق کرده و فقط مسائل ظاهری آنرا نبینیم. |
||
|
|
|
|
|
داستان رسیدن شاعری غریب از سفر به شهر حلب در ایام عاشورا و مشاهده گریه و عزا و تعزیه و پرسیدن اینکه این تعزیه برای چیست؟ روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر تا به شب گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا برای کربلا بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان نعره هاشان می رود در ویل و وشت پر همی گردد همه صحرا و دشت یک غریبی شاعری از ره رسید روز عاشورا و آن افغان شنید شهر را بگذاشت و آن سو رای کرد قصد جست و جوی آن هیهای کرد پرس پرسان می شد اندر افتقاد چیست این غم ، بر که این ماتم فتاد؟ این رئیس زفت باشد که بمرد؟ این چنین مجمع نباشد کار خرد نام او و القاب او شرحم دهید که غریبم من ، شما اهل دهید چیست نام و پیشه و اوصاف او؟ تا بگویم مرثیه ز الطاف او مرثیه سازم که مرد شاعرم تا ازینجا برگ و لالنگی برم آن یکی گفتش که هی دیوانه ای تو نئی شیعه ، عدو خانه ای روز عاشورا نمی دانی که هست ماتم جانی که از قرنی بهست؟ پیش مومن کی بود این غصه خوار؟ قدر عشق گوش عشق گوشوار پیش مومن ، ماتم آن پاک روح شهره تر باشد ز صد طوفان نوح نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب گفت آری ، لیک کو دور یزید؟ کی بده ست این غم ، چه دیر اینجا رسید؟ چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کران آن حکایت را شنید خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدید از عزا؟ پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زآنک بد مرگیست این خواب گران روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه درانیم و چون خاییم دست؟ چونک ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند روز ملکست و گش و شاهنشهی گر تو یک ذره از ایشان آگهی ور نئی آگه ، برو بر خود گری زآنک در انکار نقل و محشری بر دل و دین خرابت نوحه کن که نمی بیند جز این خاک کهن ور همی بیند چرا نبود دلیر پشتدار و جانسپار و چشم سیر؟ در رخت کو از می دین فرخی؟ گر بدیدی بحر ، کو کف ،ای سخی؟ آنک جو دید ، آب را نکند دریغ خاصه آن کو دید آن دریا و میغ دفتر ششم از مثنوی معنوی حضرت مولانا جلالدین بلخی |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
سلسله جلیله فقر خاکسار
لسان - پیاله - کسوت - گل سپردن - جوزسپردن - لنگ ارشاد و عشق الله |
||
|
|
|
|
|
||