|
|
|
|
|
مرحوم آيت الله سيد عبدالكريم كشميري خاطرات بسياري از حاج مستور کرمانی رحمهالله در طول اقامت خود در نجف اشرف به خاطر داشت و از او به عنوان مردي « فوقالعاده» ياد ميكردند و براي او كراماتي قايل بودند. در روز موعود و بر طبق قرار، با شخصي كه حاج مستور فرستاده بود به كوفه رفتيم و در جلسه اختصاصي كه حاجي ترتيب داده بود، حضور يافتيم. اغلب كساني كه در آن جلسه روحاني حضور داشتند، افراد سالخورده و سرد و گرم روزگار چشيده بودند و از حالات آنان پيدا بود كه در سلوك الي الله، مراحلي را پشت سر نهادهاند و از محبت و ولايت علوم نصيب وافري دارند. در ساعت پاياني آن شب، هر چه به اذان سحر نزديك ميشديم، اضطراب دروني من افزوني مييافت، زيرا از سويي توفيق خواندن نماز صبح در حرم مطهر علوي را از دست رفته ميديدم، و از سوي ديگر خوش نداشتم كه در روشني روز از آن محفل بيرون آمده و نگاه كنجكاو مردم را به طرف خود دوخته ببينم! من در اين افكار غوطهور بودم كه حاج مستور در حاليكه نگاه نافذ خود را به من دوخته بود، با طمأنينه خاصي آهسته در گوشم گفت: سپس جواني را كه جلوي در ورودي ايستاده بود، صدا كرد و آهسته در گوش او چيزي گفت و بعد از او خواست تا مرا همراهي كند! و ما پس از خداحافظي به اتفاق آن جوان - كه بعداً معلوم شد از شاگردان زبده و كار كرده حاج مستور است - از خانه بيرون آمديم. در اثناي راه دريافتم كه جوان به ذكر قلبي سرگرم است و با اين كه مدام با من صحبت ميكند ولي قلب او به ذكر خاصي مترنم است! و مشاهده اين حالت در آن جوان به من فهماند كه سر و كارم با آدم راه رفتهاي افتاده و حاج مستور بيجهت او را همراه من نفرستاده است! هنوز چند دقيقه اي از همراهي او با من نميگذشت، كه صداي پيش خواني اذان صبح را از مناره صحن مطهر علوي به گوش خود شنيدم! |
||
|
|
|
|
|
مرحوم حاج مستور كرماني يكي از بزرگترين پيران سلسله فقر خاكسار بوده اند كه حدود ۴۰ سال پيش ترك خرقه فرمودند كه پير و مرشد مرحوم حاج مير طاهر نيز بوده اند.
داستانهاي جالب و تاثيرگذاري نيز توسط آيت ا... كشميري درباره ارتباط با ايشان نقل شده است كه ان شاا... نقل خواهد شد.
|
||
|
|
|
|
|
جناب آقای اخلاقیان (مستور علی شاه) یکی از مرشدین سلسله فقر خاکسار در زمان حاضر می باشند که از مریدان ارشد مرحوم سید حسین جابری (حضرت حاج میرطاهر علی شاه) پیر بزرگ فقر خاکسار بوده اند و هم اکنون ساکن کرج میباشند.
|
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
اياز همنشين صميمي و بنده ي سلطان بت شكن , محمود غزنوي بود . او همچون يك برده گدا وارد درباره شده بود و سلطان محمود او را دوست و مشاور خودش قرار داده بود . ساير درباريان به اياز حسادت ميكردند و هر حركت او را زير نظر داشتند و مراقب بودند تا خطايي در او بيابند تا او را از جايگاهش ساقط كنند . روزي اين حسودان نزد سلطان محمود رفتند و گفتند : (( اي سايه خداوند روي زمين ! ما كه هميشه چاكران خستگي ناپذير تو بوده ايم , مدت هاست كه برده ي تو , اياز را تحت نظر داشته ايم . اينك آمده ايم گزارش كنيم كه او هر روز , وقتي دربار را ترك ميكند , به اتاقي ميرود كه هيچ كس مجاز به ورود به آنجا نيست . اومدتي را در آنجا بسر ميبرد و سپس به منزلش ميرود . ما گمان داريم كه رازي گناه آلود در اين عادت او نهفته باشد . شايد او در آنجا نقشه هايي ميشكد و طرحي براي گرفتن جان سلطان داشته باشد . )) محمود حاضر نبود چيزي را بر عليه اياز بشنود . ولي راز اين اتاق قفل شده ذهنش را طعمه ي خود كرد و او تصميم گرفت از اياز باز خواست كند . يك روز وقتي اياز از اتاق بيرون مي آمد ، محمود و ساير درباريان كه در نزديكي مخفي شده بودند , ظاهر شده و از او خواستند تا اتاق را نشان آنان دهد . اياز گفت : (( نه )) .سلطان خشمگين شد و گفت : (( اگر نگذاري وارد اتاق شوم , تمام اطمينان من به تو به عنوان يك دوست وفادار از بين ميرود و ما هرگز نميتوانيم همچون گذشته ها باشيم . حالا انتخاب خودت است . )) اياز گريست و سپس در اتاق را باز كرد و اجازه داد كه محمود و همراهان وارد اتاق شوند . اتاق از هر گونه اثاثيه خالي بود . تنها چيزي كه در اتاق وجود داشت يك قلاب به ديوار بود كه از آن , يك رداي ژنده و وصله شده , يك عصا و يك كاسه گدايي آويزان بود . پادشاه و همراهانش نميتوانستند اهميت اين اكتشاف را درك كنند . وقتي كه محمود از اياز توضيح خواست , اياز چنين پاسخ داد : (( محمود من براي سالها بنده ي تو – دوست و مشاور تو بوده ام . من كوشيده ام تا هرگز اصل خودم را فراموش نكنم و به همين خاطر من هر روز به اين جا مي آيم تا به خودم ياد آوري كنم كه چه بوده ام . من به تو تعلق دارم و آنچه كه به من تعلق دارد , اين ژنده دلق , اين عصا , اين كاسه و سرگرداني ام روي اين كره خاكي است . )) |
||
|
|
|
|
|
آري ، اي آرزوي من که ديگر بي تو زندگي ممکن نيست .اي عزيزتر از جانم .اي معبود من ،اي آرامم ،اي شاديم ،اي که جانم به فدايت.. آري از اين پس هرآنچه تو بگويي همانست و جز آن نيست.از اين پس مي دانم که آن چه تو بخواهي ،همان مي شود.از اين پس فراموش نخواهم کرد که تنها تو هستي وغير از تو سايه هاي توست . از کتاب روياي راستين |
||
|
|
|
|
|
نشانه هاي عاشق بودن چيست ؟ سه تاست . اولي , اغناي محض . به هيچ چيز ديگري نياز نيست . دوم آينده وجود ندارد . همين لحظه عشق ابديت دارد , نه لحظه بعد – نه فردا – نه ا ينده . و سوم , وجودت از ميان بر ميخيزد , ديگر وجود نداري .اگر هنوز وجود داشته باشي معني اش اين است كه هنوز وارد معبد عشق نشده اي . |
||
|
|
|
|
|
فرق بين دوست داشتن و عشق ورزيدن و فرق بين عشق معمولي و عشق روحاني در چيست ؟ بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي است . در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد ولي عشق ورزيدن تعهد است . به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نميزنند . در واقع مردم به نحوي از عشق حرف ميزنند كه تعهدي مورد نياز نباشد . مثلا ميگويند : (( من عاشق بستني هستم )) چگونه ميتوان عاشق بستني بود ؟ ميتوان بستني را دوست داشت اما نميتوان عاشقش بود . يا ميگويند : (( عاشق سگم هستم )) يا (( عاشق ماشينم هستم )) ميگويند عاشق اينم , عاشق آنم ; اما مردم واهمه دارند از اينكه به همديگر بگويند عاشق هستند . مردم به هم ميگويند (( به شما علاقه دارم )) چرا به هم نميگويند (( عاشق شما هستم )) براي اينكه عشق تعهد آور است . عشق درگير شدن است – خطر كردن و مسووليت پذيري است . علاقه داشتن گذراست . من امروز دوستتان دارم و فردا ممكن است دوستتان نداشته باشم – هيچ خطر كردني با آن همراه نيست . وقتي به زني ميگوييد (( عاشقتان هستم )) تن به خطر داده ايد يعني ميتواني روي من حساب كني . وقتي مردي به زني ميگويد (( به تو علاقه دارم )) در اصل چيزي راجع به خودتان اقرار ميكنيد و ميگوييد : من چنين آدمي هستم و بر اين اساس به تو علاقه دارم . من به بستني هم علاقه دارم . به ماشين هم علاقه دارم و به همين نحو به شما هم علاقه دارم . ولي وقتي پاي عشق به ميان مي ايد شما راجع به ان شخص حرف ميزنيد . منظورتان اين است كه شما دوست داشتني هستيد و پيكان به طرف ان شخص هدفگيري شده است .و خطر در همين است . داريد قول ميدهيد |
||