تبليغاتX
نظامهای باستانی عرفانی
مروری بر نظامهای باستانی معنوی
اوشو 1 osho

 

اوشو 2

 

برای ذخیره کردن کلیپ ها روی متن آنها راست کلیک کرده و گزینه Save Target as را انتخاب کنید 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/24ساعت 12:5  توسط بهروز کشاورز  | 

چرخه های هفت ساله زندگی

  

  زندگی دارای يك طرح و ساختار روحی و درونی است كه بهتر است آن را بشناسيم.             
  فيزيولوژيست ها ميگويند كه در هر هفت سال بدن و ذهن انسان دستخوش يكسری تحولات و بحرانها ميشود.همه سلولهای بدن تغيير يافته و به طور كلی بازسازی ميشوند.در حقيقت اگر شما به طور متوسط هفتاد سال زندگی كنيد جسم شما ده مرتبه می ميرد.در هر هفت سال همه چيز عوض ميشود-درست مانند تغيير فصول سال.در مدت هفتاد سال اين چرخه كامل ميشودخطی كه حركت آن  از لحظه تولدشروع شده بود به سمت مرگ پيش ميرود و در طي هفتاد سال دايره تكميل ميشود.اين دايره داراي ده تكه است.
   در واقع زندگی انسان نبايد به خردسالی,جوانی و پيری تقسيم شود.اين تقسيم بندی خيلی علمی نخواهد بود,چون در هر هفت سال يك دوره جديد سنی آغاز ميگردد و وارد يك مرحله تازه می شويم.
  در هفت ساله اول كودك دوران خودمحوری و خود شيفتگی را طی می كند،به گونه ای كه گويی او مركز همه عالم است.كل خانواده گرد او ميگردند،هر چه كه او نياز دارد بايد بدون فوت وقت انجام شوددر غير اين صورت او خشمگين،عصبانی و بر افروخته ميگردد.كودك درست همانند يك امپراتور زندگی ميكند،يك امپراتور واقعی-مادر،پدر همه و همه مستخدمين او ميباشند و همه خانواده فقط در خدمت اين كودك هستند.او فكر ميكند كه اين حالت در دنيای بزرگتر خارج از خانه نيز وجود دارد.خورشيد به خاطر او طلوع ميكند،ماه به خاطر او بالا ميايد و فصلها به خاطر او تغيير ميكنند.يك كودك در هفت ساله اول زندگيش كاملا خودپرست و خود محور است.اگر در اين رابطه از يك روانشناس بپرسيد به شما ميگويد كه در طول هفت ساله اول زندگی كودك خودارضا باقی می ماند و تنها از وجود خودش خرسند است.او به هيچ كس و هيچ چيز احتياج ندارد،به تنهايی احساس كمال ميكند.
   بعد از گذشت هفت سال يك پيشرفت حاصل ميشود.كودك ديگر خود پرست نيست،حالت گريز از مركز پيدا ميكند و به طرف ديگران متمايل ميشود.ديگران تبديل به پديده مهم ميشوند-دوستان،دسته هاو گروه ها.......حالا ديگر او بيشتر از آنكه دلبسته خودش باشد به ديگران علاقه پيدا كرده است.به دنيای بزرگتر.او به يك ماجراجويی برای شناختن اين"ديگری"دست می زند،جستار آغاز ميگردد.
   بعد از هفت ساله اول كودك تبديل به يك پرسشگر بزرگ ميشود.او درباره همه چيز سوال می كندتبديل به يك شكاك بزرگ می شود چون جستجوی او در آن نهفته است.او ميليونها سوال می پرسد.والدينش را تا سرحد مرگ خسته می كند و مايه رنجش آنها ميشود.او علاقه مند به ديگران است و هر چيز در اين عالم از علايق اوست.چرا درختان سبز هستند؟چرا خدا جهان را خلق كرده؟چرا اين چيز اين طور است؟چرا آن چيز آنطور است؟او بيشتر و بيشتر فلسفی و شكاك ميشود و برای رسيدن به عمق هر مطلبی پا فشاری می كند.
   يك پروانه را می كشد تا ببيند چه چيزی درون آن است،اسباب بازيهايش را ميشكند تا ببيند چگونه كار ميكنند،يك ساعت را پرتاب می كند كه فقط داخل آنرا ببيند-چگونه تيك تاك ميكند و زنگ ميزند-در داخل آن چه می گذرد؟او به ديگران علاقه مند می شود-اما اين ديگران هم جنس خودش هستند.او به دخترها علاقه ای ندارد.اگر ساير پسرها به دخترها توجه نشان بدهند خيال می كند كه آنها زن صفت هستند.دخترها نيز متقابلا تمايلی به پسرها ندارند.اگر دختری به پسرها توجه نشان دهد و با آنها بازی كند در نظر آنها او مردصفت است،غيرطبيعی است،عادی نيست اشكال دارد.روانكاوان و روانشناسان ميگويند كه كودك در اين مرحله هم جنس گرا است.
   در چهارده سالگی سومين در باز می شود.او ديگرفقط به پسرها علاقه مندنيست.دخترها نيز فقط به دخترها تمايل ندارند.به همين دليل است كه همه دوستی
هايی كه در سنين هفت تا چهارده سالگی شكل می گيرند عميقترين رابطه بين انسانها می باشند،چون در اين سنين ذهن كودك هم جنس گراست و هيچ گاه در طول زندگی يك چنين دوستی محكمی اتفاق نمی افتد.اين دوستی تا ابد ادامه پيدا می كندوتبديل به يك رابطه عميق می شود.شما با مردم روابط دوستانه برقرار می كنيد ولی فقط در در حد يك آشنايی ساده كه هيچ وقت شبيه حادثه عميقی كه در سنين هفت تا چهارده سالگی رخ داده نيست.
   اما بعد از چهارده سالگی ديگر يك پسر فقط به پسران توجه ندارد.اگر همه چيز سير طبيعی خود را طی كند از اين پس دخترها نظر او را به خود جلب ميكنند.حالا ديگر او به جنس مخالف علاقه مند شده است-او نه تنها به ديگری علاقه مند است بلكه واقعا متوجه ديگری شده است-چون وقتی يك پسر جلب پسران ديگر ميشود،ممكن است كه يك پسر ديگری باشد اما او هنوز يك پسر مانند خودش است ديگری واقعی نيست.زمانيكه يك پسر جذب يك دختر ميشود حالا او متوجه قطب مخالف شده،متوجه ديگری حقيقی.              
   چهارده سالگی زمان يك تحول بزرگ است.در اين زمان بلوغ جنسی كامل می شود و فرد شروع به فكر كردن درباره واژه سكس می كند.تفكرات و خيالات جنسی به صورت رويا نمود پيدا كرده و برجسته می شوند.پسرها تبديل به يك دن ژوان بزرگ ميشوند كه به همه ابراز عشق می كند.شاعرپيشگی و داستانهای عاشقانه سر بر می آورند.او در حال قدم گذاشتن به دنيا است.              
  در بيست و يك سال اول زندگی_اگر همه چيز سير طبيعی خود را طی كند و كودك برای انجام كارهای غير طبيعی توسط جامعه تحت فشار قرار نگيرد او بيش از آنكه متوجه عشق باشد جاه طلب مي شود.يك رولس رويس و كاخ مي خواهد.ميخواهد موفق باشد راكفلر و يا نخست وزير شود.جاه طلبي در او نمايان مي شود.ذوق و اشتياق براي آينده در او موج مي زند،براي اينكه چگونه موفق شود،چگونه مبارزه كند و چطور با همه وجودش تلاش كند.حالا ديگر او نه فقط به جهان قدم مي گذارد بلكه به دنياي بشري به اين بازار مكاره وارد مي شود.حالا به دنياي ديوانگي و جنون وارد مي شود.حالا ديگر تجارت مهمترين چيز شده.تمام وجود او به سمت
وداگري،پول،قدرت و موقعييت اجتماعي كشيده شده.اگر همه چيز به درستي پيش برود كه معمولا نمي رود،من در باره اتفاقات و پديده هاي كاملا طبيعي صحبت مي كنم،در سن بيست و هشت سالگي انسانها ديگر به هيچ وجه علاقه اي به يك زندگي پر مخاطره و حادثه جويانه ندارند.از بيست و يك سالگي تا بيست و هشت سالگي فرد با ماجرا جويي زندگي مي كند در بيست و هشت سالگي بيشتر متوجه اين مطلب مي شود كه همه آرزوها دست يافتني نيستند.درك بيشري پيدا ميكند كه بسياري از آنها غير ممكن هستند.اگر ديوانه باشيد ممكن است همان راه را ادامه دهيد ولي انسانهاي باهوش در بيست و هشت سالگي وارد در جديدي از زندگي مي شوند.بيشتر علاقه مند به امنيت و آسايش مي شوند و كمتر به ماجرا جويي و جاه طلبي توجه ميكنند.شروع مي كنند به ساكن شدن و زندگي كردن.بيست و هشت سالگي پايان هيپي گري است.                             
  در بيست و هشت سالگي هيپي ها منظم مي شوند،انقلابيون ديگر شور و حال انقلابي
دارند،شروع ميكنند به زندگي كردن و در جستجوي يك زندگي راحت هستند،يك اندوخته بانكي اندك.آنها ديگر نمي خواهند راكفلر شوند_آن اصرار و انگيزه ديگر وجود ندارد.يك خانه كوچك ولي واقعي ميخواهند،يك محل دنج و راحت،آسايش،حد اقل با اين چيزها مي شود يك اندوخته بانكي هم داشت.در اين سن و سال به شركت هاي بيمه هم سري ميزند.حسابي درگير زندگي ميشوند.ديگر زمان بيكاري و خانه به دوشي به پايان رسيده است.يك خانه ميخرد و شروع ميكند به زندگي كردن در آن،متمدن ميشود.لغت تمدن از ًمدينهً به معناي شهر مشتق شده است.حالا او جزيي از يك شهر يا روستاست،جزيي از يك تشكيلات.ديگر يك بي خانمان و ولگرد نيست.به كاتماندو و يا گوا نميرود.او ديگر به هيچ جاي ديگري نمي رود.ديگر بس است،مسافرت كافي است.مي خواهد زندگي كند و به استراحت بپردازد.
در سي و پنج سالگي انژي حيات به نقطه نهايي خود مي رسد.ديگر نيمي از چرخه كامل شده و انرژي ها رو به سرازيري مي روند.حالا نه فقط به آسايش و امنيت علاقه مند شده بلكه تبديل به يك محافظه كار سر سخت شده است.نه تنها به انقلاب علاقه مند نيست كه يك ضد انقلاب شده است.حالا ديگر او مخالف هر تغييري است،يك فرمانبردار و دنباله رو شده.او بر عليه هر انقلاب و دگرگوني است.ميخواهد كه يك حالت پايدار و ثابتي وجود داشته باشد،چون حالا ديگر او ساكن شده و اگر چيزي تغيير كند همه چيز غير ساكن مي شود.حالا ديگر بر عليه هيپي ها و شورشي ها صحبت مي كند،او واقعا جزيي از تشكيلات شده.
   و اين امري طبيعي است_تا زماني كه چيز اشتباهي رخ ندهد يك انسان تا ابد هيپي باقي نمي ماند.اين فقط يك مرحله از زندگي بود و بهتر است كه از اين مرحله بگذرد و به آن نچسبد.چسبيدن به آن به اين معني است كه شما در يك مرحله ثابت گير افتاده ايد.خوب بود كه در سنين هفت تا چهارده سالگي هم جنس گرا باشيد ولي اگر براي همه عمرتان هم جنس گرا باقي بمانيد به اين معني است كه رشد نكردهايد،بالغ نشده ايد.يك زن بايد با ديگران ارتباط بر قرار كند اين جزيي از زندگي است.جنس مخالف بايد اهمييت پيدا كند چون فقط از اين طريق شما ميتوانيد پي به هماهنگي و هارموني قطب مخالف،تضاد،بدبختي و خوشي ببريد_هم رنج و هم شادماني.                                                 
  در سي و پنج سالگي شخص بايد جزيي از دنياي قراردادي شود.او شروع مي كند به باور كردن عقايد و سنن،گذشته،وداها،قرآن،انجيل.كاملا مخالف تغيير است چون هر تغيير به معناي بر هم زدن آرامش زندگي اوست.حالا ديگر چيزهاي زيادي براي از دست دادن دارد.نميتواند با انقلاب همراه شود بايد جلوي آنرا بگيرد.او طرفدار قانون و دادگاه و حكومت است.ديگر يك هرج و مرج طلب نيست.كاملا با حكومت،قانون،نظم و انضباط است.                              
     در چهل و دو سالگي انواع بيماري هاي جسمي و روحي پديدار ميشوند،چون حالا ديگر زندگي در سراشيبي قرار گرفته،انرژي به طرف مرگ پيش مي رود.همانطور كه در آغاز انرژي شما در حال افزايش بود و هر روز سرزنده تر و پر انرژي تر مي شديد،هر روز قوي تر مي شديد حالا دقيقا عكس آن اتفاق مي افتد شما روز به روز ضعيف تر مي شويد.اما عادات شما هنوز باقي مانده اند.شما تا قبل از سي و پنج سالگي هر روز به مقدار كافي غذا مي خورديد اما اگر هنوز به اين عادت خود ادامه دهيد چربي ها در بدن شما انباشته مي شوند.ديگر به اين همه غذا احتياجي نيست.قبلا به آن نياز بود ولي الان ديگر نه،چون زندگي به طرف مرگ در حركت است و ديگر به آن همه غذا نيازي ندارد.اگر شكم خود را از غذاهاي مختلف پر كنيد همانطور كه قبلا اين كار را مي كرديد انواع و اقسام بيماري ها بر شما عارض مي شوند.فشار خون بالا،حمله قلبي،بي خوابي،زخم معده_همه اينها در نزديكي چهل و دو سالگي اتفاق مي افتند.چهل و دو سالگي يكي از خطر ناك ترين مراحل است.موها شروع به رسزش كرده و به تدريج سفيد مي شوند.زندگي در حال تبديل شدن به مرگ است.                   
   در نزديكي چهل و دو سالگي مذهب براي اولين بار مهم مي شود.ممكن است قبلا جسته و گريخته و به صورت تفنني به طرف مذهب رفته باشيد،ولي حالا مذهب براي اولين بار فوق العاده مهم شده است_چون مذهب عميقا در ارتباط با مرگ است.مرگ در حال نزديك شدن است،پس اولين خواسته هاي مذهبي سر بر مي آورند.
   كارل گوستاو يانگ در جايي نوشته است:در تمام عمرش شاهد بوده كه همه افرادي كه در سنين چهل سالگي نزد او آمده اند،هميشه نياز مند مذهب بو ده اند.اگر آنهاديوانه، عصبي و رواني شوند مادام كه ريشه هاي مذهبي عميقي نداشته باشند نميتوان به آنها كمك كرد.آنها احتياج به مذهب دارند.نياز اصلي آنها مذهب است و اگر جامعه آنها غير مذهبي باشد و هيچ گاه به آنها آموزشهاي مذهبي داده نشده باشد،بزرگترين معضلات و گرفتاري ها در چهل و دو سالگي گريبان گير آنان خواهد شد.چون جامعه هيچ راه،مسير و يا بعدي به آنها نمي دهد.                                  جامعه وقتي چهارده ساله بوديد خوب بود چون شما را به اندازه كافي از نظر جنسي ارضاء مي كرد،كل آن وابسته به امور جنسي است.به نظر ميرسد كه سكس تنها وسيله در هر كالايي باشد.اگر ميخواهيد كه يك كاميون ده تني بفروشيد براي تبليغات بايد از يك زن عريان استفاده كنيد،و يا حتي خمير دندان.كاميون يا خمير دندان فرقي نمي كند.هميشه يك زن عريان پشت آن در حال لبخند زدن است.در حقيقت زن فروخته مي شود نه كاميون و خمير دندان وچون اين خمير دندان با زن همراه است شما بايد خمير دندان را هم بخريد.در همه جا سكس فروخته مي شود.پس اين جامعه غير مذهبي براي جوانان خوب است.اما آنها براي هميشه جوان نخواهند
 ماند،وقتي كه به چهل و دو سالگي رسيدند جامعه آنها را در برزخ تنها مي گذارد.ديگر نمي دانند كه چه بايد بكنند،دچار اختلالات عصبي مي شوند چون دانش كنار آمدن با شرايط را ندارند،هرگز چيزي به آنها تعليم داده نشده است.هيچ نظام و قانوني براي رويارويي با مرگ به آنها داده نشده.جامعه آنها را براي زندگي آماده كرده است ولي هيچ كس بهشان نياموخته تا براي مرگ آماده شوند.انسانها همان قدر كه براي زندگي احتياج به آموزش دارند براي مرگ نيز بايد تعليم ببينند.
   اگر به من اجازه داده مي شد تا روش خودم را در پيش بگيرم دانشگاهها را به دو بخش تقسيم مي كردم.يك قسمت براي جوانان و يك قسمت هم براي كهنسالان.جوانان  به آنجا مي رفتند تا هنر زندگي,سكس,جاه طلبي,ستيز و مبارزه را فرا بگيرند و آنوقت زماني كه پيرتر مي شدند و به سن چهل و دو سالگي مي رسيدند دوباره به دانشگاه مي آمدند تا در باره مرگ,خدا و مراقبه آموزش ببينند_چون در حال حاضر اين دانشگاهها كمكي به مردم نمي كنند.آنها احتياج به تعليمات جديد دارند اين گونه مي توانند در برابر مرحله جديدي كه در شرف روي دادن است محكمتر بايستند.
   جامعه شما را در برزخ تنها مي گذارد،به همين دليل است كه در غرب اين همه بيماري هاي عصبي و رواني وجود دارد.شرقي ها به اين اندازه بيمار نيستند.چرا؟چون در شرق هنوز به مردم آموزشهاي مذهبي داده مي شود،هنوز مذهب به طور كلي از صحنه زندگي محو نشده است.هر چند غلط،كاذب و دروغين ولي هنوز هست.ديگر در بازار و يا حيا هوي زندگي جايي ندارد اما در گوشه و كنار هنوز هم يك معبد يافت مي شود.خارج از زندگي اجتماعي ولي هنوز هست.كافي است چند قدم آن طرف تر برويدهنوز پا بر جاست.در غرب ديگر مذهب جزيي از زندگي نيست.نزديك چهل و دو سالگي همه غربيان دچار مشكلات رواني مي شوند.انواع اختلالات رواني،جسمي و زخم معده در آنها يافت مي شود.زخم معده از اثرات جاه طلبي است.يك انسان جاه طلب در شرف ابتلاء به زخم معده قرار دارد.جاه طلبي گزنده است درون شما را مي خورد_زخم معده چيزي نيست جز خود خوري.آنقدر عصباني و هيجان زده هستيد كه شروع به خوردن جداره معده خود كرده ايد،بسيار نا آرام هستيد،معده شما نيز در التهاب است،هيچ گاه آرام نمي گيرد.هر وقت ذهن آرام شد معده نيز آرامش مي يابد.
    زخم معده ها جا پاي جاه طلبي هستند.اگر زخم معده داشته باشيد نشان دهنده اين است كه آدم بسيار موفقي هستيد.اگر زخم معده نداشته باشيد نشان از بيچارگي و در ماندگي شما دارد.اگر در نزديكي چهل و دو سالگي اولين حمله قلبي بر شما عارض شود اينطور به نظر مي رسد كه كامروا بوده ايد.حداقل بايد يك وزير كابينه يا يك كار خانه دار ثروتمند و يا يك هنر پيشه معروف باشيد.
در غير اينصورت چطور حمله قلبي را تو جيح مي كنيد؟حمله قلبي تعبيري براي موفقيت است.
همه آدمهاي موفق دچار حمله قلبي مي شوند،امري اجتناب نا پذير است.بدنشان از مواد سمي انباشته شده است.جاه طلبي،آرزو،آينده،فردا هيچ كدام وجود ندارند.
    شما در رويا زندگي كرده ايد حالا ديگر بدنتان قدرت تحمل آنرا ندارد.آنقدر عصباني با قي مي مانيد تا عصبانيت روش زندگيتان شود.ديگر تبديل به يك عادت ريشه دار شده است.
    در چهل و دو سالگي دومرتبه يك كشف و دستاورد جديد حا صل مي شود.انسانها شروع به فكر كردن در باره مذهب و دنياي ديگر مي كنند.به نظر مي رسد كه زندگي خيلي طولاني است ولي زمان اندكي باقي مانده،چطور مي توانيد به خدا،نيروانا و روشن بيني دست يابيد؟از اين رو نظريه تناسخ مي گويد:""نگران نباشيد،شما دوباره متولد مي شويد،دوباره و دوباره  چرخهاي زندگي به حركت خود ادامه مي دهند.پريشان خاطر نباشيد به اندازه كا في وقت داريد .شما جاودانه ايد،مي توانيد به انتها برسيد"".به همين دليل است كه در هندوستان سه مذهب به وجود آمده است_جينيسم،بوديسم و هندويسم كه آنها در هيچ چيز جز تناسخ با يكديگر اتفاق نظر ندارند.يك چنين تئوريهاي واگرايي حتي در باره  اصول اوليه خدا،طبيعت و وجود نيز با يكديگر هم عقيده نيستند ولي هر سه بر سر تئوري تناسخ متفق القول اند_پس بايد چيزي درآن نهفته باشد.
همه آنها براي رسيدن به چيزي كه هندوها به آن برهمن مي گويند احتياج به زمان دارند.به فرصت و وقت بسياري نياز است،آرزو و جاه طلبي بزرگي است كه تنها در سنين چهل و دو سالگي به آن علا قه مند مي شويد.فقط بيست و هشت سال باقي مانده است.
    اين نكته سر آغاز اين علاقه است.در حقيقت در سن چهل و دو سالگي شما دوباره تبديل به يك كودك در دنياي مذهب مي شويد و فقط بيست و هشت سال وقت داريد.زمان به نظر بسيار كوتاه مي رسد به هيچ وجه براي براي فتح چنين قلل رفيعي كافي نيست.جينيست ها به آن موكشا مي گويند يعني رهايي كامل از همه كارماهاي گذشته.ولي ميليونها زندگي در گذشته وجود داشته است.در طول بيست و هشت سال چگونه مي توانيد از عهده آن بر بياييد؟چگونه تمام گذشته را پاك مي كنيد؟يك چنين گذشته عظيمي پشت سر شماست،كارماهاي خوب و بد_چگونه مي توانيد در طي بيست و هشت سال همه آنها را پاك كنيد؟غير منصفانه به نظر مي رسد!رسيدن به خدا بسيار سخت و طاقت فر ساست.غير ممكن است.اگر تنها بيست و هشت سال وقت داشته باشيد نا اميد مي شويدحتي بودايي هايي كه به خدا اعتقاد ندارند به تناسخ معتقدند.نيروانا،خلا نهايي،خلا كامل....زمانيكه هنوز انباشته از اين همه آشغال در در زندگيهاي مختلف بو ده ايد چگونه مي توانيد خود را در بيست و هشت سال سبك كنيد؟خيلي زيادند،كاري غير ممكن به نظر مي رسد.پس همه اين مذاهب در يك چيز با هم هم عقيده اند كه به زمان بيشتري نياز است.
   هر وقت كه جاه طلب باشيد به زمان نياز داريد.در نظر من آدم مذهبي كسي است كه به زمان احتياج ندارد.او همين جا و در همين لحظه آزاد شده است،همين جا و همين لحظه.يك انسان مذهبي به هيچ وجه نيازمند به آينده نيست،چون مذهب در يك لحظهء بي انتها اتفاق مي افتد.همين الان رخ مي دهد،هميشه در حال است.تا به حال به گونه ديگري روي نداده است.
    در چهل و دو سالگي اولين انگيزش به صورتي مبهم،غير شفاف و مغشوش رخ مي نمايد.شما به آنچه كه در حال اتفاق افتادن است آگاه نيستيد.ولي با نهايت توجه به يك معبد نگاه مي كنيد.حتي بعضي وقت ها در سر راه خود ممكن است به صورت يك زائر گذري به كليسا هم برويد.گاهي هم كه كار ديگري نداريد و به اندازه كافي هم وقت داريد شروع مي كنيد به خواندن انجيلي كه هميشه در قفسه اتاقتان خاك مي خورد.كنكاشي مبهم،كاملا غير شفاف درست مانند كودك خردسالي كه درباره سكس دچار ابهام است و بدون اينكه بداند چه مي كند شروع مي كند به بازي كردن با آلت تناسلي خود.بعضي وقتها به تنهايي در سكوت مي نشيند و ناگهان بدون اينكه بداند چه مي كند احساس آرامش به او دست مي دهد.گاهي نيز به تكرار يك ذكر كه در كودكي آموخته بود مي پردازد.مادر بزرگ عادت داشت كه هر وقت ناراحت يا عصباني بود اين كار را انجام دهد،او نيز شروع به تكرار آن مي كند.به دنبال يك استاد مذهبي مي گردد تا او را راهنمايي كند.كار را آغاز مي كند،يك ذكر را فرا مي گيرد،بعضي وقتها آنرا تكرار مي كند و پس از چند روز فراموش مي كند و دوباره آنرا ياد مي گيرد....به يك كاوش مبهم دست ميزند،در تاريكي پي چيزي مي گردد.
   در چهل و نه سالگي جستجو شفاف و واضح ميشود.هفت سال طول مي كشد تا روشن شود.حالا يك عزم و اراده در او ايجاد مي شود.از اين پس توجهش معطوف به ديگران نيست.به خصوص وقتي كه همه چيز به درستي پيش رفته باشد_من بايد اين نكته را بارها و بارها تكرار كنم چون معمولا مسائل به درستي اتفاق نمي افتند_در سن چهل و نه سالگي يك مرد نسبت به زنان كم توجه مي شود.يك زن نيز علاقه اي به مردان نشان نمي دهد.چهل و نه سالگي دوران يائسگي است.انسان ها ديگر آن احساس جنسي  را ندارند.همه چيز رنگ و بوي نوجواني به خود مي گيرد،همه چيز به نظر نابالغ و رشد نيافته مي رسد.
   اما جامعه مي تواند در مورد مسائل مختلف ما را تحت فشار قرار دهد....در شرق بر عليه سكس مي باشند و آنرا قدغن كرده اند.وقتي يك پسر به سن چهارده سالگي مي رسد او را از سكس منع مي كنند و مي خواهند اين نكته را به خود بقبولانند كه او هنوز بچه است و به دختر ها فكر نمي كند.شايد پسر هاي همسايه اينطور باشند ولي پسر شما هرگز.او مثل يك بچه پاك است مثل يك فرشته.ممكن است به نظر پاك و معصوم بيايد ولي اين حرف درستي نيست.او شروع مي كند به خيال پردازي.دخترها نيز از اين مسئله آگاه ميشوند،امري طبيعي است بايد كه به اين وادي وارد شوند.ولي بايد آنرا مخفي كنند.شروع ميكند به خود ارضايي و آنرا نيز بايد پنهان كند.
   در شرق يك پسر در سن چهارده سالگي نا پاك مي شود.حتما اشتباهي رخ داده چرا فقط در مورد او،نمي فهمد كه چرا همه در همه جا اين كار را مي كنند ولي از او انتظار بسيار زيادي داريم كه بايد يك فرشته،يك باكره باقي بماند.نبايد حتي در روياهايش درباره دختر ها فكر كند.ولي به اين امور توجه نشان مي دهد و جامعه او را منع مي كند.
    در غرب اين ممانعت ها از بين رفته ولي به گونه اي ديگر خود را نشان مي دهد.احساس من اين است كه جامعه هيچ وقت نمي تواند بازدارنده نباشد،اگر از ممنوعيت يك چيز دست بردارد فورا چيز ديگري را ممنوع مي كند.حالا در غرب اين ممنوعيت در سن چهل و نه سالگي بوجود آمده.به مردم فشار مي آورند تا امور جنسي را رها نكنند،چون همه تعليمات مي گويند كه‌
‌‌""چه مي كنيد؟يك انسان مي تواند تا نود سالگي توانايي جنسي خود را حفظ كند!"" منابع و مراجع بر اين نكته تاكيد دارند و اگر شما در امور جنسي توانا نباشيد و به آن توجه نشان ندهيد احساس گناه مي كنيد.در چهل و نه سالگي از اينكه نمي توانيد آنچنان كه بايد و شايد به امور جنسي بپردازيد احساس گناه مي كنيد
    معلميني نيز وجود دارند كه اين موارد را به آنها تلقين مي كنند و مي گويند:""اين حرفهامزخرف است،شما مي توانيد تا نود سالگي به روابط جنسي تان ادامه دهيد.اگر جماع نكنيد قدرت جنسي خود را از دست مي دهيد و اگرآن را ادامه دهيد اندامهاي بدن شما به فعاليت در مي آيند.هر وقت شما متوقف شويد اندامهاي شما نيز متوقف مي شوند و انرژي حياتي شما تحليل مي رود و به زودي خواهيد مرد.اگر شوهر روابط جنسي را كنار بگذارد متعاقبا همسر او نيز دنباله رو او خواهد بود.چه مي كنيد؟اين بر خلاف اصول روانشناسي است و ممكن است منجر به انحراف جنسي و يا اخلاقي شود.""
    در شرق ما مرتكب حماقت بزرگي شديم كه غربي ها نيز در گذشته مرتكب همين اشتباه شده بودند.و آن اين بود كه داشتن تواناييهاي جنسي براي يك بچه چهارده ساله بر خلاف اصول مذهبي بود.درصورتيكه او به طور طبيعي به اين توانايي دست مي يافت.نمي تواند كاري بكند دست خودش نيست،چه كاري از دستش بر مي آيد؟كليه تعليمات درباره تجرد در سن چهارده سالگي احمقانه اند،چون داريد او را محدود مي كنيد.اما كليه صاحب نظران،آداب رسوم،روانشناسان،اساتيد و آدمهاي مذهبي در قديم بر عليه سكس بودند.همه مراجع با آن در ضديت بودند.يك كودك از انجام اين كار منع مي شد و آنرا جرم و گناه تلقي مي كردند.مي خواهند جلوي اتفاق افتادن امري كاملا طبيعي را بگيرند.
   حالا در غرب دقيقا عكس آن رخ داده است.روانشناسان در سن چهل و نه سالگي مردم را مجبور به ادامه روابط جنسي مي كنند.در سن چهارده سالگي نيروي جنسي به طور طبيعي در انسان به وجود مي آيد و در چهل و نه سالگي نيز فروكش مي كند.بايد اين گونه باشد تا چرخه كامل شود.
   به همين دليل ما در هند تصميم گرفته ايم تا مردم بايد در سن چهل ونه سالگي
vanprasth شوند.چشمان آنها بايد متوجه جنگل ها و مناظر طبيعي شود و به تجارت و سوداگري پشت كنند.
Vanprasth واژه زيبايي است.به معناي كسي است كه به طرف رشته كوههاي هيماليا و جنگل مينگردحالا ديگر او به زندگي،جاه طلبي هايش،اميال و آرزوهايش و هر آنچه كه تمام شده پشت كرده است.به طرف انزوا حركت مي كند به طرف خودش.
   قبل از اين زندگي خيلي طولاني بود و او نمي توانست تنها بماند،مسئوليتهايي داشت كه بايد آنها را انجام مي داد،بايد بچه ها را بزرگمي كرد.ولي ديگر آنها بزرگ شده اندو  ازدواج كرده اند.وقتي شما به چهل و نه سالگي مي رسيد آنها دارند ازدواج مي كنند و زندگي را شروع مي كنند.ديگر هيپي نيستند بايد حدود بيست و هشت ساله باشند.مي خواهند ساكن شوند،حالا شما مي توانيد غير ساكن شويد.مي توانيد به آنسوي خانه و كاشانه خود برويد و يك بي خانمان شويد.در چهل و نه سالگي مردم شروع به نگاه كردن به جنگل مي كنند،سيري به درون خود مي كنند،به تدريج متوجه باطن خود مي شوند.بيشتر و بيشتر در حالت مراقبه و نيايش فرو مي روند.
در پنجاه و شش سالگي دومرتبه يك دگرگوني اتفاق مي افتد،يك انقلاب.حالا فقط نگاه كردن به هيماليا كافي نيست.انسان بايد واقعا مسافرت كند،بايد برود.زندگي رو به پايان است و مرگ نزديك تر مي شود.در چهل و نه سالگي انسان نسبت به جنس مخالف بي اعتنا مي شود.در پنجاه و شش سالگي نسبت به ديگران نيز بي علاقه ميشود.نسبت به جامعه،به آداب و رسوم اجتماعي،به كلوپها.در اين سنين شخص بايد از تمام روتاري كلوپها و از تمام كلوپهاي شيرهاي نر كناره گيري كند.حالا ديگر نابخردانه به نظر مي رسند،بچه گانه اند.به يكي از اين روتاري كلوپها و يا كلوپ شيرهاي نر برويد و مردم را ببينيد.به لباس پوشيدنشان،كراواتشان و همه چيز نگاه كنيد.واقعا بچه گانه اند.چه كار مي كنند؟
شيرهاي نر_اسم احمقانه اي به نظر مي رسد.براي يك بچه كوچك خوب است_حالا براي بچه ها كلوپهاي""بچه شير"" و براي خانم ها كلوپهاي""شيرهاي ماده""را به راه انداخته اند.براي بچه شيرها كاملا مناسب است ولي براي شيرهاي نر و ماده چطور؟اين مطلب نشان مي دهد كه آنها ذهنهاي متوسطي دارند.
   در پنجاه و شش سالگي انسان بايد به قدري كامل و بالغ شده باشد كه خود را از گيرودار اجتماع رها كرده باشد.ديگر تمام شد!به اندازه كافي زندگي كرده است.به اندازه كافي آموخته است.حالا وقت آن رسيده كه از همه تشكر كند و آنها را ترك كند.پنجاه و شش سالگي زماني است كه يك فرد بايد به طور طبيعي  سانياسين شود و با آنها همراه شود.بايستي از هياهوي جامعه كناره گيري كند.امري كاملا طبيعي است همانطور كه روزي وارد شديد روزي هم بايد برويد.زندگي بايد يك ورودي و يك خروجي داشته باشد،در غير اينصورت خفقان آور مي شود.شما وارد مي شويد ولي هرگز خارج نمي شويد،بعد مي گوييد كه دارم از رنج و درد خفه مي شوم.يك خروجي وجود دارد و آن سانياسين شدن است.در پنجاه و شش سالگي از اجتماع بيرون مي اييد چون ديگر علاقه اي به ديگران نداريد.

 
 در شصت و سه سالگي دوباره مانند يك كودك مي شويد و فقط به خودتان توجه داريد.اين دقيقا مفهوم مراقبه ست_حركت به درون طوري كه گويي همه چيز افتاده و از بين رفته است و تنها شما وجود داريد.دوباره تبديل به يك بچه شده ايد،البته اين بار غني از زندگي،بسيار كامل،فهميده،با خردمندي وافر.حالا شما دوباره معصوم مي شويد.سفري را به درون آغاز مي كنيد،فقط هفت سال مانده و بايد براي مرگ آماده شد.
    ولي منظور ار آمادگي براي مرگ چيست؟جشن گرفتن مرگ آمادگي براي آن است.مردن با خوشحالي،شادي،رضايت و خوش آمد گويي آمادگي براي مرگ است.خداوند فرصتي را براي آموختن و بودن به شما داد و چيزهاي زيادي ياد گرفتيد.حالا مي خواهيد استراحت كنيد،ميخواهيد به سراي غايي خود هجرت كنيد.اينجا يك اقامتگاه موقتي بود.شما در يك سرزمين ناشناخته سرگردان بوديد،با انسانهاي بيگانه زندگي مي كرديد.عاشق غريبه ها شديد و چيز هاي زيادي ياد گرفتيد.حالا وقتش فرا رسيده شاهزاده بايد به امپراطوري خود باز گردد.
    شصت و سه سالگي زماني است كه انسان كاملا خود را محصور مي كند.همه انرژي ها به داخل و داخل و داخل مي روند،به درون مي گرايند.شما تبديل به چرخه اي از انرژي مي شويد.انرژي شما هيچ جاي ديگري نمي رود.نه مطالعه اي،نه صحبتي فقط در سكوت  بيشتر و بيشتر بودن با خود.مستقل بودن از هر آنچه كه اطراف شماست.انرژي ذره ذره در شما نشست مي كند.
   در هفتاد سالگي ديگر آماده ايد.و اگر از اين الگو طبعيت كرده باشيد درست نه ماه قبل از مرگ از وقوع آن آگاه مي شويد.همانطور كه كودك بايد نه ماه را در رحم مادرش بگذراند.دوباره همان چرخه تكرار مي شود و زماني كه لحظه مرگ فرا مي رسد شما نه ماه قبل از آن باخبر بوديد.دوباره بايد وارد رحم شويد.اما اين رحم ديگر در مادر شما نيست درون خود شماست.
   هندي ها به قسمت دروني يك قبر در معبد گربها  به معني رحم مي گويند.هنگامي كه به يك معبد مي رويد قسمت داخلي آن رحم ناميده مي شود.اين نامگذاري بسيار نمادين و تعمدي است.اين همان رحمي است كه انسان بايد به آن وارد شود.در آخرين مرحله يعني در نه ماه آخر شخص به دون خودش فرو مي رود.بدن خودش تبديل به رحم مي گردد.انسان به ژرف ترين جاي معبد وارد مي شود،جايي كه هميشه شعله ها در حال سوختن بودند،جايي كه هميشه پر نور بود،جايي كه زيارتگاه واقعي در آنجاست،جايي كه مأمن خدايان بود.
    براي طي اين فرايند طبيعي احتياجي به آينده نيست.شما بايد به طور طبيعي در همين لحظه زندگي كنيد.لحظه بعدي خودش مي آيد.درست مانند كودكي كه رشد مي كند و يك جوان بالغ مي شود.هيچ نيازي به برنامه ريزي ندارد.همه چيزها به سادگي اتفاق مي افتند.همانند يك رودخانه كه جاري مي شود و به اقيانوس مي رسد-درست به همان صورت جاري مي شويد و به انتها مي رسيد،به اقيانوس.اما بايد طبيعي باقي بمانيد،شناور در لحظه.هر بار كه شروع به فكر كردن درباره آينده،جاه طلبي ها و آرزوهايتان مي كنيد اين لحظه را از دست مي دهيد.از دادن لحظه ها باعث گمراهي ميشود،چون هميشه فقدان چيزي را احساس مي كنيد،يك شكاف و كمبود.
    اگر يك كودك دوران طفوليتش را به خوبي سپري نكرده باشد اين قسمت به دوران جوانيش منتقل مي شود_پس كجا بايد برود؟بايد اين مرحله را نيز گذراند و زندگي كرد.وقتي كه يك بچه در سن چهار سالگي مي رقصد،اين طرف و آن طرف مي پرد،پروانه ها را شكار مي كند زيباست.ولي وقتي كه يك جوان بيست ساله به دنبال پروانه ها بدود حتما ديوانه است_بايد او را راهي بيمارستان كنيد،ناراحتي رواني دارد.اين كارها در چهار سالگي هيچ اشكالي نداشتند،بايد به طور طبيعي انجام مي شدند،انجام آنها كاملا صحيح بود.اگر كودكي به دنبال پروانه ها بدود مشكلي در بين نيست ولي اگر در بيست سالگي پروانه ها را دنبال كند به سلامت رواني او شك مي كنيد.فكر مي كنيد كه هنوز بزرگ نشده است.بدن رشد كرده ولي ذهن عقب مانده است.بايد جايي در دوران كودكي او كه فرصت نيافته تا آنرا به طور كامل زندگي كند مانده باشد.اگرانسان دوران بچگي خود را به طور كامل زندگي كند تبديل به يك انسان جوان،زيبا و سرزنده مي شود كه دوران كودكي اثر مخربي بر زندگيش نمي گذارد.او دوران كودكي را مانند پوست انداختن يك مار كنار مي گذارد و با انداختن آن تازه مي شود،فراست و باهوشي يك جوان را داراست و ديگر عقب مانده به نظر نمي رسد.
     دوران جواني را به طور كامل زندگي كنيد و به حرف اين مراجع قديمي و كهنه گوش نكنيد،آنها را از سر راه خود دور كنيد_چون آنها جواني را كشته اند و آنرا ممنوع كرده اند.آنها بر عليه روابط جنسي هستند و اگر جامعه اي با اين گونه روابط ضديت داشته باشد،سكس همه زندگي شما را احاطه مي كند،تبديل به سم مي شود.با آن زندگي كنيد!از آن لذت ببريد!
    در سنين چهارده تا بيست و يك سالگي يك پسر در اوج توانائي جنسي قرار دارد.در حقيقت در نزديكي هفده و يا هجده سالگي او به بيشترين نيروي خود مي رسد.هيچ وقت در زندگي به اين اندازه ازنظر جنسي قدرتمند نيست و اگر اين لحظات را از دست بدهدديگر نخواهد توانست به چنين انزال فوق العاده اي برسد.
   اين نكته هميشه براي من يك معضل بوده است،چون جامعه شما را تحت فشار قرار مي دهد كه تا سن بيست و يك سالگي مجرد بمانيد_اين بدان معني است كه بزرگترين امكان رسيدن به سكس،آموختن سكس و وارد شدن به سكس از دست مي رود.وقتي كه به سن بيست و دو يا بيست و سه سالگي مي رسيد از لحاظ جنسي ديگر پير شده ايد.در هفده سالگي در اوج بوديد،قدرت جنسي زيادي داشتيد،به گونه اي كه انزال شما در تك تك سلولهايتان نفوذ مي كرد.تمام بدن شما زير بارش ازلي سعادت و بركت قرار مي گرفت.به خاطر داشته باشيد كه وقتي من مي گويم از طريق سكس مي توان به سامادهي و آگاهي برتر رسيد آن را براي هفتاد ساله ها نمي گويم.براي كساني مي گويم كه هفده سال بيشتر ندارند.افراد مسني نزد من مي آيند و در باره كتابم"از سكس به آگاهي برتر"از من مي پرسند كه:" ما كتاب شما را خوانديم ولي هيچ گاه به چيز هايي كه شما گفته بوديد نرسيديم."چگونه مي توانيد برسيد؟شما زمان را از دست دادهايد،و ديگر نمي توان چيزي را جايگزين آن كرد.من مسئول آن نيستم.جامعه تان و شما كه به آنها گوش داده ايد مسئوليد.
    اگر در سنين چهارده تا بيست و يك سالگي به بچه ها اجازه داده شود تا آزادانه روابط جنسي داشته باشند،كاملا آزادانه،ديگر هيچ وقت از بابت سكس دچار رنجش و پريشاني نخواهند شد.كاملا آزاد خواهند بود.ديگر مجله هاي سكسي را نگاه نخواهند كرد،ديگر عكس هاي زشت و مستهجن را در گنجه و يا لاي انجيل پنهان نخواهند كرد.ديگر مزاحم خانم ها نخواهد شد.اين كارها زشتند اما شما به تحمل آنها ادامه مي دهيد و احساس نمي كنيد كه چه اتفاقاتي دارد رخ مي دهد،چرا همه مردم دچار اختلالات عصبي هستند.چيزي در درون شما ناتمام باقي مانده است.هيچ چيز به اين اندازه زشت نيست كه يك فرد مسن با نگاه هاي شهوت آلود به ديگران بنگرد.اين زشت ترين چيز بر روي زمين است.حالا بايد چشمان او معصوم شده باشند ديگر بايد كارش تمام شده باشد.منظور من اين نيست كه سكس چيز كثيف و زشتي است،به اين نكته توجه كنيد من نمي گويم كه سكس زشت است.سكس در زمان و فصل خودش زيباست ولي خارج از آن زشت است.انرژي جنسي اگر در نزد يك انسان نود ساله وجود داشته باشد بيماري است.به همين خاطر است كه مردم مي گويند""پيرمرد كثيف""واقعا پديده كثيفي است.يك جوان زيبا و پر از انرژي جنسي است.جلواي از انرژي و زنده دلي.ولي يك آدم پير كه داراي تمايلات جنسي باشد نشان دهنده آن است كه قسمتي از عمرش را زندگي نكرده است.بيانگر يك قسمت خالي و نابالغي است.او فرصتها را از دست داده و حالا كاري از دستش بر نمي آيد.در ذهنش شروع به خيالپردازي و سرگرداني درباره سكس مي كند.به خاطر داشته باشيد كه يك جامعه درست بين سنين چهارده تا بيست و يك سالگي آزادي كامل را در مورد روابط جنسي به افرادش مي دهد،و به طور خودكار افراد جامعه كمتر جذب امور جنسي مي شوند.بعد از يك مدت هيچ سكسي وجود نخواهد داشت.هنگامي كه وقت آن رسيده بود امور جنسي را تجربه كنيد و وقتي كه زمان آن به پايان آمد رهايش كنيد.ولي فقط زماني مي توانيد اين كار را بكنيد كه آن را به طور تمام و كمال زندگي كرده باشيد،در غير اين صورت نميتوانيد فراموشش كنيد و از آن درگذريد.پيوسته با شماست تبديل به يك زخم دروني مي شود.
    من به مردم در شرق توصيه مي كنم كه به حرف مراجعتان گوش ندهيد به هر چه كه مي گويند گوش خود را به طبيعت بسپاريد.هر زمان كه طبيعت به شما مي گويد كه زمان عاشق شدن است،عاشق شويد و وقتي كه مي گويد زمان چشم پوشي كردن و كنارگذاشتن فرا رسيده آنرا كنار بگذاريد و همينطور به حرف روانكاوان و روانشناسان جاهل در غرب نيز توجهي نكنيد.هر چند آنها داراي دستگاه هاي پر زرق و برقي هستند_جانسون و ديگران_و هر چند كه معاينات و آزمايشهاي گوناگوني را انجام داده اند،ولي هيچ چيز از زندگي نمي دانند.
    حقيقتا من شك دارم كه اين مسترها و جانسون ها و كينسيزها تماشاگران جنسي نبوده باشند.آنها خودشان از نظر جنسي بيمار هستند،در غير اين صورت چطور ممكن است كه كسي هزاران آلت تناسلي را با دستگاه هاي مختلف نگاه كند تا ببيند به هنگام مقاربه در زنان چه اتفاقي مي افتد؟چه كسي به خود زحمت اين كار را مي دهد؟چه چرندياتي!اما وقتي امور از مسير اصلي خود منحرف شوند وقوع اينگونه مسائل اجتناب ناپذير است.امروزه مسترها و جانسون ها متخصص شده اند،آخرين مراجع صلاحيت دار.اگر هر نوع مشكل جنسي داشته باشيد به آنها مراجعه مي كنيد.من احتمال مي دهم كه آنها جواني شان را از كف داده اند و زندگي جنسي خود را به طور كامل به اتمام نرسانده اند.دي يك جايي چيزي از قلم افتاده و آنها با اين نيرنگها آنرا پر مي كنند.
    و اگر چيزي رنگ و بوي علمي به خود بگيرد شما مي توانيد هرطور كه مي خواهيد از آن استفاده كنيد.حالا وسائل كاذب و مصنوعي ساخته اند،آلتهاي تناسلي الكتريكي،و اين آلتهاي الكتريكي داخل واژنهاي واقعي را مي لرزانند.آنها سعي مي كنند تا دريابند چه اتفاقي درون آن رخ مي دهد،حالت انزال بيشتر مربوط به چه قسمتي از آلت تناسلي است، چه هورمونهايي جاري مي شوند و چه هورمونهايي خارج نمي شوند،يك زن تا چه مدت روابط جنسي داشته باشد.آنها مي گويند كه يك زن تا آخرين لحظات حتي در بستر مرگ نيز جماع كند.
   در حقيقت عقيده آنها اين است كه بعد از دوران يائسگي يعني بعد از چهل و نه سالگي يك زن مي تواند بهتر از هر زمان ديگري روابط جنسي داشته باشد.چرا اينگونه فكر مي كنند؟دليل آنها اين است كه يك زن قبل از چهل و نه سالگي هميشه از حامله شدن در هراس است.حتي اگر قرص هاي ضد بارداري مصرف كرده باشد،چون هيچ كدام از اين قرص ها صد در صد مطمئن نيستند.در چهل و نه سالگي هنگامي كه يائسگي فرامي رسد و قاعدگي متوقف مي شود.ديگر ترسي وجود نخواهد داشت.يك زن كاملا آزاد است.اگر اين عقايد گسترش پيدا كند.زنها تبدبل به موجوداتي خون آشام مي شوند و پير زنان مردان را شكار مي كنند،چون ديگر از چيزي واهمه ندارند و منابع ذي صلاح نيز آنها را تاييد مي كنند.در واقع بر اين عقيده اند كه حالا زمان مناسب براي لذت جنسي بدون هيچ گونه احساس مسئوليتي فرا رسيده است.
     آنها درباره مردان نيز چنين نظري دارند.در تحقيقاتشان به مردي برخورد كرده بودند كه در سن شصت سالگي قادر بود تا پنج بار در روز نزديكي كند.به نظر مي رسد كه مرد عجيب و غريبي است.بايد مشكلي در هورمونها و بدن او وجود داشته باشد.در شصت سالگي!طبيعي نيست.چون تا آنجا كه من مي دانم_اين را به خاطر تجربيات شخصي ام در زندگي هاي گذشته كه به خاطر مي آورم مي گويم_در چهل و نه سالگي يك مرد عادي و طبيعي ديگر علاقه اي به زنان از خود نشان نمي دهد.علاقه از بين مي رود همانطور كه آمده بود مي رود.
هر چيزي كه روزي مي آيد بايد برود.هر چيزي كه روزي بالا مي رود بايد سقوط كند.هر موجي كه پديدار مي شود بايد ناپديد شود،بايد زماني براي از بين رفتن آن وجود داشته باشد.در چهارده سالگي مي آيد در نزديكي چهل و نه سالگي مي رود.ولي مردي كه در شصت سالگي مي تواند پنج بار در روز مقاربه كند حتما ايرادي دارد.يك چيزي خيلي خيلي اشتباه است.عملكرد بدن او درست نيست.داراي نوع ديگري ضعف جنسي است.وقتي كه يك پسر چهارده ساله هيچ نوع نياز جنسي ندارد و يا يك پسر هجده ساله از خود رغبتي نشان نمي دهد مشكلي وجود دارد، بايد تحت درمان قرار بگيرد.وقتي يك مرد شصت ساله نيز به پنج بار نزديكي در روز نياز دارد باز هم مشكلي است.سيستم بدن او به هم ريخته،به طور طبيعي و صحيح كار نمي كند.
   اگر كاملا در لحظه زندگي كنيد،احتياجي نيست تا از آينده بهراسيد.اگر كودكي خود را به طور تمام و كمال زندگي كنيد شما را به يك جواني درست و بالغ مي رساند.به سرزندگي،روان بودن و سرشاري،به يك اقيانوس وحشي انرژي.و اگر جواني خود را نيز به شيوهاي صحيح زندگي كنيد شما را به سكون،آرامش و يك زندگي بي سر و صدا مي رساند.شما را به كنكاش مذهبي مي كشد.به اينكه، زندگي چيست؟فقط زنده بودن كافي نيست،انسان بايد به عمق راز و رمز حيات نفوذ كند.يك زندگي ساكت و آرام شما را به لحظات مراقبه وارد مي كند و مراقبه شما را به كنارگذاشتن هر آنچه كه حالا غير قابل استفاده است رهنمون مي گردد.تمام زندگي به صورت زباله و آشغال در نظرتان جلوه مي كند،فقط يك چيز هميشه ارزشمند باقي مي ماند و آن نيز آگاهي شماست.
    به هنگام هفتادسالگي وقتي كه براي مرگ آماده ايد.اگر به درستي زندگي كرده باشيد،درلحظه،هيچ چيز را براي آينده به تعويق نينداخته باشيد،هيچ گاه براي آينده خيالبافي نكرده باشيد،هر طور كه بوده فقط در حال زندگي كرده ايد_نه ماه قبل از مرگ از وقوع آن آگاه مي شويد.به آگاهي زيادي دست پيدا كرده ايد،حالا مي توانيد ببينيد كه مرگ در راه است.بسياري از افراد روحاني مرگ خود را پيش بيني كرده اند،ولي من تا به حال به نمونه اي برخوردنكرده ام كه توانسته باشد مرگ خود را زودتر از نه ماه پيش بيني كند.درست نه ماه قبل انسانهاي آگاه و كساني كه گذشتهء شان آنها را به هم نريخته باشد آنرا احساس مي كنند.كسي كه هيچ وقت به آينده نمي انديشد به گذشته نيز فكر نمي كند،آنها با هم هستند. گذشته و آينده به يكديگر مرتبطند،به يكديگر گره خورده اند.وقتي به آينده فكر مي كنيد چيزي نيست جز انعكاس گذشته و وقتي به به گذشته مي انديشيد چيزي نيست جز برنامه ريزي براي آينده_آنها در كنار هم هستند.لحظه حال خارج از هر دوي آنهاست_انساني كه در اين لحظه و در اينجا زندگي مي كند نه گذشته و نه آينده او را به هم نمي ريزند.بدون احساس سنگيني آن دو باقي مي ماند.باري براي حمل كردن ندارد،بدون وزن حركت مي كند.تحت تأثير جاذبه نيست.در حقيقت راه نمي رود پرواز ميكند.داراي دو بال است.قبل از اينكه بميرد،درست نه ماه قبل، از آن آگاه مي شود.
    از آن لذت مي برد و آنرا جشن مي گيرد.به همه مي گويد:"كشتي من دارد مي آيد و من فقط براي مدت زمان اندكي در كنار ساحل مي مانم.به زودي به خانه خود مي روم.اين زندگي بسيار زيبا بود،يك تجربه حيرت انگيز.من عشق ورزيدم،آموختم،زندگي كردم و غني شدم.با دستان خالي به اينجا قدم گذاردم و با تجربه هاي بسيار عالي اينجا را ترك مي كنم.با بلوغ و پختگي فراوان."بابت تمام اتفاقاتي كه براي او افتاده شكرگزاري مي كند.خوب و بد_درست و نادرست.چون او از همه آنها درس گرفته است.نه تنها از وقايع خوب كه حتي از حادثه هاي بد.از افراد نيكوكاري كه با آنها برخورد داشته چيزهايي ياد گرفته و همين طور از گنهكاران،بله حتي از آنها.همه به او كمك كرده اند.كساني كه از او دزدي مي كرده اند به او كمك كرده اند،كساني هم كه او را ياري مي دادند به او كمك كرده اند.كساني كه دوست بوده اند كمك كرده اند كساني كه دشمن بوده اند هم كمك كرده اند.همه و همه به او كمك كرده اند.تابستان و زمستان،سيري و گرسنگي،همه چيز كمك كرده است.انسان مي تواند براي همه چيز شكرگزار باشد.
   زماني كه براي همه چيز شكرگزار باشد و آماده براي مرگ،مي تواند براي فرصتي كه به او داده شده جشن بگيرد و مرگ در برابرش زيبا مي شود.ديگر مرگ دشمن نيست بهترين دوست است.چون نقطه اوج زندگي است.بالاترين مكاني كه زندگي به آن مي رسد.مرگ پايان زندگي نيست اوج آن است.چون شما هرگز زندگي را نشناخته ايد مرگ به صورت پايان به نظر مي رسد.در نزد كسي كه زندگي را شناخته است،مرگ بالاترين نقطه است،اوج است،حد اعلي است،تكميل زندگي است.زندگي با آن تمام نمي شود.در حقيقت زندگي در آن شكوفا مي شود.مرگ گل زندگي است.ولي براي درك زيبايي مرگ بايد براي آن آماده باشيد،بايد هنر آنرا بياموزيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 15:36  توسط بهروز کشاورز  | 

مثبت انديشی

   تکنيکهای مثبت انديشی نمی توانند در ما تحول و دگرگونی ايجاد کنند.اين تکنيکها به سادگی ابعاد منفی ما را سرکوب کرده و به ضمير ناخودآگاه يا زيرزمين وجودمان می فرستند،پس نه تنها کمکی به آگاهی ما نمی کند بلکه بر خلاف آگاهی و بينشمان نيز عمل خواهند کرد.
   مثبت انديشی يعنی فشار دادن منفی ها به ضمير ناخودآگاه و شرطی کردن ضمير آگاه با افکار مثبت.ولی مشکل اصلی در اينجاست که ضمير ناخودآگاه بسيار پر قدرت تر از ضمير خودآگاه می باشد.در واقع ضمير ناخودآگاه 9 برابر قوی تر از ضمير آگاه است.بنابراين اگر چيزی ناآگاهانه شود 9 برابر در وجودمان تقويت خواهد شد،ديگر به صورت قبلی خود را نشان نخواهد داد و راههای  جديدی برای نشان دادن خود پيدا می کند.
   پس می بينيم که مثبت انديشی روش بسيار ضعيفی است.اگر اين روش را به درستی درک نکنيم،بينش غلطی نسبت به آن خواهيم داشت.
   مثبت انديشی از يک گروه مسيحی به نام
Christian science در آمريکا متولد شد.آنها اعتقاد دارند که هر چه در زندگی انسان اتفاق بيفتد فقط نعکاسی است از فکر او.اگر بخواهيد ثروتمند شويد راجع به آن فکر کنيد و پولدار خواهيد شد.فقط با افکار مثبت است که شما ثروتمند می شويد و دلارها به سوی شما سرازير خواهند شد.
   اين نکته مرا به ياد داستانی می اندازد.مرد جوانی در راه می رفت که به زن پر سن و سالی برخورد.آن خانم پرسيد:حال پدرتان چطور است؟مدتی است که به ملاقات هفتگی مثبت انديشان که خود تأسيس کرده نمی آيد؟
   مرد جوان گفت:پدرم بسيار مريض است و احساس ضعف شديدی می کند.
   آن خانم خنديد و گفت:اين فقط افکارش است و بس.او فکر می کند که مريض است،اما مريض نيست.زندگی از افکار درست شده است.هر چه فکر کنيد همان می شود.پس به او راجع به ايدئولوژی که به ما ياد داده است يادآوری کنيد.به او بگوييد که در ذهنش به سلامتی فکر کند.
   مرد جوان گفت:بسيار خوب اين پيام را به او می دهم.بعد از ده روز مرد جوان مجدداٌ آن خانم را ديد.زن سالخورده پرسيد،چه اتفاقی افتاده است و چرا پدرش همچنان به جلسات نمی آيد؟
   مرد جوان گفت:من پيغام شما را به او دادم،اما حالا او فکر می کند که مرده است.نه تنها او بلکه همه فاميل و همسايه ها و حتی خود من نيز چنين فکر می کنيم.او ديگر با ما زندگی نمی کند بلکه به قبرستان رفته و در آنجا زندگی می کند.
مثبت انديشی بسيار سطحی است.ممکن است در چندين چيز کوچک ما را ياری کند،به خصوص در مورد چيزهايی که ذهنمان آنها را خلق کرده می تواند آن چيزها را عوض کند.اما همه زندگی انسان بوسيله فکرش خلق نشده است.پايه های اين فلسفه بر اين مطلب استوار است که اگر منفی فکر کنيد برای شما اتفاق می افتد و اگر مثبت فکر کنيد آن هم برای شما اتفاق خواهد افتاد.اين نوع نوشته ها در آمريکا بسيار رواج دارد،ولی در شرق اين افکار بسيار بچه گانه اند.فکر کنيد و پولدار شويد،همه می دانند که اين فکر بسيار احمقانه است .نه تنها احمقانه بلکه بسيار زننده و ساده لوحانه به نظر می رسد.ايده ها و عقايد منفی ذهن بايد رها شوند،نبايد بوسيله افکار مثبت سرکوب شوند.ما بايد ضميری را خلق کنيم که نه مثبت باشد و نه منفی.آن ضمير خالص خواهد بود.در آن ضمير خالص،شما به طريق طبيعی و شعف باری زندگی خواهيد کرد.
   اگر شما يکسری افکار و عقايد منفی را به خاطر اين که شما را اذيت می کنند سرکوب کنيد مثلاً اگر از دست فردی عصبانی باشيد و آن عصبانيت را در وجودتان فشار دهيد و سعی کنيد انرژی را در درونتان مثبت کنيد و مثلاً سعی کنيد ديگران را دوست بداريد،به خصوص کسی را که از دستش عصبانی بوديد،بايد بدانيد که تنها خودتان را گول می زنيد.
   عصبانيت در عمق وجود شما باقی مانده است و حالا شما داريد با وايتکس
 
آنرا سفيد می کنيد.در سطح،ممکن است شما لبخند بزنيد،اما اين لبخند فقط مربوط به لبهای شما می شود.با خودتان با قلبتان با وجودتان ارتباطی پيدا نمی کند.به اين ترتيب بين لبخند و قلبتان يک سد بزرگ گذاشته ايد.اين همان احساس منفی سرکوب شده است.
   فقط اين يک احساس منفی نيست،در زندگی روزمره ما هزاران احساس منفی وجود دارد.مثلاً ما شخصی را دوست نداريم،و يا ممکن است نسبت به خيلی چيزها بی علاقه باشيم.اصلاً ما نسبت به خودمان هم بی توجهيم.غالباً در اوضاع و احوالی قرار می گيريم که که باب ميل ما نيست.همهء اين آشغالها در ضمير ناخودآگاه ما جمع می شوند و در سطح ِ ما يک آدم دورو به وجود می آيد که می گويد من عاشق همه هستم و عشق راهی برای شعف است،ولی شما شعفی در زندگی اين شخص نمی بينيد.او جهنم را در درون خود جمع می کند.
   پس ميبينيم که مثبت انديشی فلسفهء آدمهای دورو است.مثلاً وقتی که دوست داريد گريه کنيد به شما می آموزد که آواز بخوانيد و آدم مثبتی باشيد،شما هم اگر اندکی سعی کنيد می توانيد اين کار را بکنيد.اما اين گريه های سرکوب شده در شرايطی ديگر که دشوارتر نيز خواهند بود بيرون می آيند.در سرکوب کردن حد و حدودی وجود دارد.آواز خواندن اين شخص بی معنی است،چون آنرا حس نمی کند و از قلبش بلند نمی شود.فقط فلسفه ای است که به او می گويد:"هميشه مثبت را انتخاب کن."
   من صددرصد مخالف مثبت انديشی هستم.اگر هيچ انتخابی نکنيد و آگاهانه بدون انتخاب باشيد.زندگيتان چيزی را که ورای مثبت و منفی است نشان خواهد داد،چيزی که بسيار فراتر از مثبت و منفی است و شما را منقلب خواهد کرد.به اين طريق شما هيچ وقت بازنده نيستيد.چيزی که نه مثبت است و نه منفی ،پاره ای است از هستی.
   اگر در چشمانتان اشک حلقه بسته است بسيار زيباست،همين گريستن آوازی پرشکوه به همراه دارد.پس بدون ترس از مثبت و يا منفی بودن گريه کنيد،مطئن باشيد که بسيار زيباتر از يک لبخند دروغين خواهد بود. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 15:30  توسط بهروز کشاورز  | 

پاکسازی بدن،افکار و احساسات



 
پاکسازی بدن

  يکی از استادان بزرگ گفته است:"آن چيزی را که آتش نمی تواند بسوزاند،تير و کمان نمی تواند به آن صدمه ای بزند و سوراخش کندو هيچ شمشيری نمی تواند آن را ببرد در درون ماست.
   آگاه شدن از آن چيز و به دور انداختن هويت از بدنمان يعنی به دور انداختن اين تصور که ما بدنمان هستيم،يعنی تجربه کردن روح.اما برای به دور انداختن هويت بدن بايد کار خاصی انجام دهيم.بايد ياد بگيريم که چگونه می توان اين کار را کرد.هرچه بدنمان پاک تر باشد به دور انداختن هويت از آن آسانتر خواهد بود.
   هر چه بدن پاکتر باشد زودتر می توانيم از اين موضوع آگاه شويم که ما بدنمان نيستيم.به همين دليل منزه کردن بدن پايه کار است و بدون بدن بودن ثمرۀ آن.
   حال چگونه می توانيم ياد بگيريم که ما بدنمان نيستيم؟فقط بايد تجربه اش کنيم.اگر ايستاده ايم،نشسته ايم،خوابيده ايم ويا بيدار هستيم بايد سعی کنيم که اين مسئله را به ياد بياوريم.اگر ذره ای توجه و آگاهی به اعمال بدنمان داشته باشيم اولين قدم را برداشته ايم.
   وقتی در جاده ای قدم می زنيد،عميقاٌ به درون خود نگاه کنيد.خواهيد ديد که در درون شما شخصی وجود دارد که قدم نمی زند.شما خودتان قدم می زنيد،دستها و پاها يتان تکان می خورد،ولی چيزی در درونتان هست که نه تنها قدم نمی زند بلکه شاهد قدم زدن شما هم هست.
   اگر پاهايتان يا دستانتان درد می کند،با آگاهی به درون خود توجه کنيد.آيا درون شما هم درد می کند؟يا اينکه بدنتان درد می کند و شما با آن درد خودتان را شناسايی می کنيد؟متوجه خواهيد شد که چيزی در درون شما بدون اينکه دردی داشته باشد تنها نظاره گر اين درد خواهد بود.وقتی که شما گرسنه ايد،با آگاهی،به اين گرسنگی نگاه کنيد.آيا شما گرسنه ايد يا بدنتان گرسنه است؟وقتی هم که خوشحال هستيد به اين نکته توجه کنيد که اين خوشحالی کجا اتفاق می افتد.
   خوب است دقت داشته باشيم که حوادثی که در زندگی ما رخ می دهند در کجا اتفاق می افتند.آيا برای ما اتفاق می افتند و يا اينکه ما فقط شاهد و نظاره گريم.
   هويت دادن در ما به صورت يک عادت قوی در آمده است.حتی ممکن است وقتی به يک فيلم نگاه کنيم شروع کنيم به گريه کردن و يا بخنديم.وقتی هم که چراغهای سينما روشن می شود پنهانی اشکهايمان را پاک می کنيم تا کسی متوجه نشود.ما گريه می کنيم چون خودمان را با اين فيلم شناسايی می کنيم.ما معمولاٌ خودمان را با قهرمان آن فيلم شناسايی می کنيم،ممکن است حادثه اسفناکی برای قهرمان فيلم رخ بدهد و ما خود را با درد آن شخص يکی می دانيم و شروع می کنيم به گريه کردن،يکی دانستن مساوی است با هويت دادن.
   ذهنی که می انديشد تمام چيزهايی که در بدنش اتفاق می افتند واقعاٌبرای او رخ داده اند،هميشه در درد و رنج خواهد بود.فقط يک دليل برای تمام رنجهای ما وجود دارد و آن هويت دادن و شناسايی کردن خودمان با بدن است. همچنين يک دليل براي خوشحالی وجود دارد و آن هنگامی است که ما ديگر خودمان را با بدنمان شناسايی نکنيم.
   حتماٌ لازم است که هميشه بدنمان را مشاهده کنيم.شبها وقتی به بستر می رويم بايد از اين نکته آگاه شويم که اين بدنمان است که به خواب رفته است نه خود ما.بنابر اين ما نيستيم که خوابيده ايم بلکه تنها بدنمان به خواب رفته است.يا برای مثال به هنگام غذا خوردن ويالباس پوشيدن.هنگامی که کسی شما را اذيت می کند اگر آگاهانه بنگريد قادر خواهيد بود که ببينيد اين فقط بدن شماست که اذيت می شود نه خودتان.به اين طريق در يک مقطع زمانی با توجه دائمی يک انفجار درونی را حس خواهيد کرد که تمام هويت بدنتان را می شکند.
   آيا می دانيد که وقتی خوابيده ايد و خواب می بينيد ديگر از بدنتان آگاه نيستيد و زمانی که  به خواب عميق فرو رفته ايد به هيچ وجه بدنتان را حس نميکنيد و ديگر صورت خود را به خاطر نمی آوريد؟هر چه عميق تر به درونتان فرو برويد،بيشتر بدنتان را فراموش خواهيد کرد.وقتی شروع به برگشتن به سطح ميکنيد آرم آرام هويت بدنتان برمی گردد.
   در صبح هنگامی که ناگهان از خواب برمی خيزيد،به درون خود نگاه کنيد.به وضوح خواهيد ديد که هويت بدنتان هم بيدار می شود.
   تمرِن جالبی برای قطع هويت بدنمان وجود دارد.اگر يک يا دو بار در ماه اين روش را انجام بدهيد به شما در از بين بردن هوِيت بدنتان کمک خواهد کرد.حالا برويم سراغ تمرِين:

   اطاق را کاملاً تاريک کنيد و روی زمين دراز بکشيد.بدن را کاملاً آرام کنيد.به اين ترتيب شما وارد مديتيشن ميشويد.وقتی که بدن و تنفستان کاملاً آرام شدند و وجودتان در سکوت فرو رفت،حس کنيد که مرده ايد و فاميل و آشنايان دورتان جمع شده اند.به صورتهای آنها توجه کنيد،ناراحتی ها و گريه های آنها را ببينيد.آنها چه می کنند؟کدام يک از آنها گريه می کند؟کداميک فرياد می زند؟با وضوح کامل به آنها بنگريد.اين صحنه ها واقعاً جلوی چشم شما خواهند آمد.
   بعد ببينيد که تمام همسايه ها هم آمده اند و به آشنايان و فاميل پيوسته اند.حالا مردم جسم شما را در تابوت گذاشته اند و به جايی که مرده ها را می شويند می برند و بعد هم می خواهند که جسمتان را آتش بزنند.به همهء اينها نگاه کنيد،همه تصورات هستند ولی اگر چندين بار اين تمرين را تکرار کنيد به وضوح همهء اينها را خواهيد ديد.حالا ادامه دهيد.آتش تمام اطراف شما را احاطه کرده است و جسم شما آرام آرام تبديل به خاکستر می شود.هنگامی که ديگر جسمی در کار نيست و کاملاً نبديل به خاکستر شده ايد با آگاهی تمام به درون خود نگاه کنيد و ببينيد که در آنجا چه اتفاقی رخ می دهد.در اين لحظه متوجه خواهيد شد که شما جسم نيستيد،يعنی هويتتان با بدن کاملاً قطع شده است.
   وقتی که اين تمرين را برای چند بار تجربه کنيد،پس از آن هر زمانی که صحبت کنيد،راه برويد و يا هر کار ديگری انجام دهيد،قادريد تا تشخيص دهيد که شما بدنتان نيستيد.
   ما اين مرحله را مرحلهء بدون بدن می ناميم.هر کسی که خودش را اينگونه بشناسد بدون بدن می شود.
   اگر اين کار را در تمام مدت روز يعنی به هنگام نشستن،بلند شدن،راه رفتن و حرف زدن انجام دهيد يعنی به اين نکته توجه کنيد که شما بدنتان نيستيد.در اين هنگام بدن تنها يک خلأ خواهد بود.درک اين مطلب که ما بدنمان نيستيم به سختي اتفاق می افتد و هيچ چيز با ارزش تر از آن نيست.در آن هنگام تغييرات زيادی در زندگيتان آغاز خواهد شد.چون تمامی رفتارهای ناآگاهانه بشر به بدن او برمی گردد.اگر انسان تعلق خود به بدنش را قطع کند ديگر هيچ کار اشتباهی نميتواند انجام دهد.اگر ما آگاه شويم که ما بدنمان نيستيم،ديگر هيچ امکانی برای زجر کشيدن و ناراحتي در زندگی وجود نخواهد داشت.
   مثلاً اگر کسی با چاقو به پشت ما بزند اين شخص فقط بدن ما را بريده است و ما آگاهيم که به ما هيچ صدمه ای نخورده است و وجودمان دست نخورده باقی مانده.در اين هنگام زندگی ما پر از صلح و امنِت خواهد شد.هيچ حادثهء خارجی نميتواند بر ما تأثير بگذارد چون تأثير اين نوع اتفاقات فقط بر روی بدن خواهند بود.امّا ما فکر ميکنيم و به اشتباه هم فکر می کنيم که هر چيز بيرونی ميتواند بر ما تأثير بگذارد.به همين دليل است که زجر می کشيم و احساس درد و رنج می کنيم.
   اين اولين مرحلهء تعاليم روحانی است که بايد بياموزيم و آن رها شدن از بدنمان است.مرحلهء سختی نيست و با کمی سعی و کوشش می توانيم آنرا يادبگيريم.

پاکسازی افکار

   همانطور که گفتم بدون بدن بودن از طريق مشاهدهء درست بدن حاصل می شود.رها شدن از افکار هم از طريق مشاهدهء درست افکار امکان پذير است.به طور کلی مهمترين اصل در سير و سلوک معنوی مشاهده کردن درست است.در اين سه مرحله ما بايد با آگاهی به بدن،ذهن و احساسات توجه کنيم.
   به ارتعاشات ذهنی توجه کنيم که چگونه از ضمير ما جريان پيدا می کنند.درست مانند کسی که در کنار رودخانه نشسته است و به جريان آب نگاه می کند.همین گونه کنار ذهنتان بنشينيد و مشاهده کنید و يا همانند شخصی که در جنگل نشسته است و از بالای درختان به پرندگان در حال پرواز نگاه می کند،شما هم به افکارتان نگاه کنيد،و یا چون کسی که به باران می نگرد و به ابرها توجه می کند شما هم ابرهای ذهن تان که در آسمان سرتان در حال حرکتند نگاه کنيد.
   در سکوت باستيد و پرواز پرندگان فکر و جريان رودخانه ذهن را نگاه کنيد.در اين حالت هيچ کاری نکنيد،دخالتی در اين جريانات نکنيد و اصلاً توقفی بهشان ندهيد.آنها را سرکوب نکنيد.اگر فکری می آيد متوقفش نکنيد و اگر فکری نيست سعی نکنيد فکر جديدی خلق کنيد.تنها يک مشاهده گر باقی بمانيد.
   در اين مشاهدهء ساده خواهيد ديد که شما و افکارتان از هم مجزا هستيد.اين نکته را تجربه خواهيد کرد که آن شخصی که مشاهده گر افکار است از خود آن افکار مجزاست و کاملاً با آنها متفاوت است.همين که به اين مسئله واقف شويم آرامش عجيبی بر زندگی شما سايه خواهد افکند.چون متوجه خواهيد شد که ديگر هيچ ناراحتی و نگرانی نداريد.ميتوانيد در ميان انواع ناراحتی ها و اتهاب ها باشيد ولی اين ناراحتی ها مال شما نخواهند بود و يا هر نوع مشکلی که وجود داشته باشد ديگر با شما کاری ندارد.می توانيد پر از افکار باشيد ولی کاملاً از آنها متمايزيد.
   اگر شما آگاه شويد که افکارتان نيستيد،اين افکار ضعيف و ضعيف تر می شوند و به مرور موجوديّت خود را از دست می دهند.افکار به اين دليل قدرتمند هستند که ما می انديشيم که آنها به ما تعلق دارند.مثلاً در جر و بحث با ديگران می گوييد"فکر من اين است"،در صورتيکه هيچ فکری متعلق به شما نيست.تمام اين افکار با شما متفاوتند و شما از آنها مجزا هستيد پس فقط مشاهده گر آنها باشيد.
   برای اينکه اين مطلب بيشتر برايتان جا بيفتد يک داستان از بودا نقل می کنم.شاهزاده ای بود که شاگرد بودا شده بود.در همان روز اول بودا به او گفت:به شهر برو و در فلان خانه را بزن و برای غذا از آن خانه گدايی کن.شاهزاده هم همين کار را کرد و برگشت.ولی پس از بازگشتن به بودا گفت:مرا ببخشيد ولی من ديگر به آن خانه نمی روم.بودا از او پرسيد چه اتفاقی افتاده است؟آن مرد جواب داد:من قبل از اينکه به آن خانه برسم همه اش فکر می کردم که چه غذايی دوست دارم.وقتی که به در آن خانه رسيدم،خانم صاحبخانه درست همان غذايی را که دوست داشتم آماده کرده بود.من خيلی متعجب شدم ولی اين مسئله را به حساب تصادف گذاشتم.بعد که غذا را خوردم به ذهنم رسطد که من بعد از غذا معمولاً استراحت می کنم و درست در همان لحظه خانم صاحبخانه گفت:ای برادر اگر دوست داری که بعد از غذا استراحت کنی من خوشحال می شوم تا در خانهء من باشيد چون خانهء من با وجود شما پاکسازی خواهد شد.با خودم فکر کردم که اين هم تصادفی است.وقتی دراز کشيدم درست در زمانی که فکر کردم اين تخت خواب و اين خانه هيچ کدام مال من نيست و من دارم در يک جای غريبه استراحت می کنم،خانم صاحبخانه از پشت سرم گفت:اين تخت خواب نه مال من است نه مال شما و اين خانه نيز نه مال من است نه مال شما.
   اينجا بود که من واقعاً ترسيدم.خيلی سخت بود تا اين مطلب را باور کنم که همه چيز اتفاقی باشد.آن موقع بود که از آن خانم پرسيدم:آيا افکار من به شما می رسد؟آيا شما از امواج فکر من آگاه می شويد؟
   آن خانم توضيح داد که به دليل مديتيشن های مداوم افکارش متوقف شده و خيلی راحت می تواند افکار ديگران را ببيند.در ايل لحظه من واقعاً حيرت کردم و دوان دوان از آنجا دور شدم.
   لطفاً مرا ببخشيد ولی من ديگر نمی توانم فردا به آنجا بروم.بودا پرسيد:چرا نمی توانی؟
   آن مرد جواب داد:خواهش می کنم از من سوال نکنید و مرا هم ديگر به آنجا نفرستيد.
   ولی بودا دوباره از او سوال کرد و بالأخره با اصرار بودا آن مرد گفت:ديدن آن زن زيبا افکار شهوانی در ذهن من ايجاد کرد و او هم به راحتی می توانست افکار مرا بخواند.حالا من چگونه می توانم دوباره او را ببينم؟بودا گفت که تو باید دوباره به آنجا بروی اين قسمتی از مديتيشن تو است،فقط به اين طريق تو می توانی از افکارت آگاه باشی.به اجبار بودا آن مرد مجدداً به آن خانه رفت ولی ديگر آن مرد قبلی نبود.در واقع روز اول که به آنجا رفته بود تمام راه را در خواب بود.زيرا از افکاری که در سرش می گذشت آگاه نبود.روز دوم با آگاهی اين راه را می پيمود،يعنی می توانست به افکارش نگاه کند.زيرا از افکارش می ترسيد.وقتی که قدم به خانهء آن زن گذاشت تمام توجهش را به درونش معطوف کرد.زيرا بودا به او گفته بود فقط به درون خودت نگاه کن و کار خاصی انجام نده و به هر فکری که از سرت می گذرد نگاه کن.
   وقتی که شروع به مشاهدهء خودتان کنيد دو جرِان انرژی در شما شروع به حرکت می کنند.يکی همان کاری که قصد انجام دادنش را داريد و ديگری فقط انرژی مشاهده گر است.وقتی شاگرد بودا در روز دوم در منزل آن زن مشغول خوردن غذايش بود اين دو جريان وجود داشت.يکی مربوط به شخصی بود که مشغول خوردن غذا بود و ديگری مربوط به شخصی بود که در درونش در حال مشاهده کردن بود.در هند و کلاً در تمام جهان می گويند:آن شخص مشاهده گر شما هستيد و شخص انجام دهنده شما نيستيد.شاگرد بودا هم وقتی مشاهده کرد بسيار متعجب شد.شادان و خندان به نزد بودا برگشت و گفت:بسيار عالی است من يک چيز بزرگ کشف کردم،من دو تجربهء مجزا داشتم.يک تجربه مربوط به زمانی بود که من کاملاً به افکار خود آگاه بودم و افکار من متوقف شدند،وقتی با آگاهی به درون خود نگاه می کنم افکار متوقف می شوند.تجربهء دوم زمانی است که افکار متوقف می شوند،در آن موقع است که در می يابيم که انجام دهنده و مشاهده کننده متفاوت از هم می باشند.بودا گفت:اين کليد اصلی عرفان است و شخصی که اين کليد را پيدا کند،همه چيز را پیدا کرده است.
   مشاهده گر افکارتان با شيد ولی فکر کننده نباشيد.به همين دليل است که ما عرفا را شاهد می ناميم  نه متفکر.بودا يک متفکر نيست،ماهاويرا،زرتشت همهء آنها شاهد هستند.يک متفکر شخص بيماری است.افرادی که اين نکته را نمی دانند فکر می کنند و افرادی که می دانند فکر نمی کنند بلکه تنها مشاهده می کنند.آنها همه چيز را می بينند و برايشان واضح است.راه دیدن مشاهدهء افکار درونی است.وقتی که نشسته ايد،ايستاده ايد،راه می رويدو....تمام جريانات افکار را که در سرتان می گذرد مشاهده کنيد و به واسطهء آنها هويت پيدا نکنيد.اکثر انسانها گمان می کنند که افکارشان هستند ولی شما اجازه دهيد تا افکارتان به تنهايی جريان پيدا کنند و شما هم از افکارتان مجزا باشيد.
   در درون شما هم بايد دو نوع انرژی جريان داشته باشد،ولی وقتی يک شخص معمولی فکر می کند فقط يک جريان انرژی در درونش سيلان پيدا می کند.کسی که مديتيشن می کند دو جريان انرژی در درونش در حرکت هستند.يکی انرژی افکار و ديگری انرژی مشاهده گر،که اين دو جريان به صورت موازی با يکديگر در حرکت هستند.
   يک انسان معمولی فقط يک سری از ارتعاشات معمولی از درونش می گذرد و آن انرژی افکار است.يک انسان به کمال رسيده هم فقط يک سری از ارتعاشات انرژی از درونش می گذرد و آن انرژِی مشاهده گر است.شخص عادی انرزی مشاهده کننده اش در خواب است.ما بين اين دو نفر شخصی است که مديتيشن می کند و به طرف کمال پيش می رود.او دو سری از   جريانات انرژی را در درونش دارد که يکی افکار و ديگری مشاهده گر است.در فرد کامل افکار وجود ندارند.
   ولی چون شما بايد مشاهده کردن را از مرحلهء فکر کردن فرا بگيريد،حتماً بايد روی  افکارتان مديتيشن کنيد و هم مشاهده گرشان باشيد.اين را من مشاهدهء درست و يا به خاطر سپردن درست می گويم.ماهاويرا آنرا "شعور بيدار"ناميد.آن وجود درونی که افکارتان را مشاهده می کند شعور بيدار شماست.افراد متفکر در جهان بسيار زيادند و پيدا کردن آنها کار آسانی است ولی يافتن شخصی که هوش او بيدار شده باشد دشوار است.
   پس لطفاً هوشتان را بيدار کنيد.،راه آن آگاهانه نگاه کردن به افکار است.اگر شما اعمال بدنتان را مشاهده کنيد،بدن ناپديد می شود و اگر افکاری را که با سرعت در ذهنتان در حال حرکت هستند نگاه کنيد افکار هم ناپديد می شوند و بالأخره اگر احساساتمان را هم از نزدِک مشاهده کنِم،آنها هم ناپديد می شوند.برای پاکسازی احساسات بايد عشق را به جای نفرت و دوستی را به جای دشمنی جايگزين کنيم.در درون هر فردی هم آنکس که عشق می ورزد و هم او که متنفر است بعد ديگری نيز وجود دارد.آن بعد،بعد آگاهی است که نه عشق می ورزد و نه تنفر دارد،تنها يک مشاهده گر است.اين بعد گاهی مشاهده گر نفرت است و گاهی هم مشاهده گر عشق که هر دو ممکن است در زمانهای مختلف در درون ما اتفاق بيیفتند.
   وقتی که از کسی نفرت داريد بالأخره زمانی می رسد که از اين نفرت آگاه بشويد،همچنين زمانی که عاشق کسی هستيد در درونتان متوجه می شويد که عاشق او هستيد.آن چيزی که در درون ما آگاه می شود و ورای عشق و نفرت نشسته است،ضمير ماست که در پشت بدن،افکار و احساسات ما قرار دارد.برای همين است که در نوشته های روحانی قديمی اسمش را"نه اين نه آن"گذاشته اند.جايی که هيچ چيز نباشد،ام مشاهده گر در آنجاست.آن بيننده،آن ضمير آگاه و يا روح.
   به خاطر بسپاريد که مشاهده گر احساساتتان هم باشيد و به زودی به آن چِيزی که مشاهدهء پاک است می رسيد.آن بينندهء پاک هوش بالای شماست که من به آن خرد می گويم.به آن ضمير هم می گويند که منتهی عليه هدف يوگا و تمام مذاهب روی زمين است.
   پايه های روحانيت،مشاهدهء درست رفتارهای بدن،مشاهدهء درست مراحل افکار و جريانهای درونی احساسات است.شخص مشاهده گر از اين سه لايه می گذرد و به ساحل ديگر می رسد.رسيدن به ساحل ديگر تقريباً يعنی رسيدن به هدف.کسی که درگير هر کدام از اين لايه ها باشد هنوز به اين طرف ساحل چسبيده است.


پاکسازی احساسات

   ما راجع به دو بخش که مربوط به سفر روحانی است صحبت کرديم،يعنی پاکسازی بدن و پاکسازی افکار.پاکی احساسات مهمترين بخش است.در سفر روحانی پاکی احساسات بةشتر مورد استفاده است تا پاکی بدن و افکار به اةن دلةل که انسان بيشتر در احساساتش به سر می برد تا افکار.گفته می شود که انسان حيوان منطقی است،ولی اين مطلب حقيقت ندارد.بشتر کارهای شما تحت تأثير احساساتتان انجام می شوند تا افکار.نفرت شما،عصبانيتتان،عشق تان همه و همه مربوط به احساساتتان می شود نه به افکارتان.
   بيشتر فعاليتهای روزانه در زندگی از دنيای احساسات سرچشمه می گيرند نه از دنيای افکار.شايد تا به حال به اين نکته توجه کرده باشيد که شما به انجام کاری فکر می کنيد ولی در زمان انجام آن کار ديگری انجام می دهيد.دليل اين امر اين است که تفاوت فاحشی بين احساسات و افکار می باشد.مثلاً تصميم می گيريد که عصبانی نشويد چون فکر می کنيد عصبانيت بد است.ولی وقتی که عصبانيت شما را فرا می گيرد،افکارتان به کناری می روند و عصبانی می شويد.تا زمانی که دگرگونی در دنيای احساسات اتفاق نيفتد،افکار نمی توانند به تنهايی انقلابی در زندگی شما ايجاد کنند.به همي دليل احساسات مهمترين رکن در امور روحانی محسوب می شوند.در اين قسمت دربارهء پاکی احساسات صحبت خواهيم کرد.
   از ابعاد مختلف احساسات من توجه شما را به چهار نکته جلب می کنم ،به شما می گويم که چگونه می شود از ميان اين چهار بعد به پاکسازی احساسات پرداخت.ممکن است متضاد اين ابعاد نيز اتفاق بيفتند و اين چهار بعد بستری شوند برای احساسات ناخالص.
   اولين آنها دوستی يا دوستانه بودن است.دومين بعد شفقت و محبت است،سومين آنها شادبودن و چهارمين نيز سپاسگزاری است.اگر بتوانيد اين چهار بعد را در زندگی روزمرهءتان وارد کنيد پاکی احساسات را به دست آورده ايد.اين چهار بعد هر کدام متضاد خود را نيز به همراه دارند.متضاد دوستی دشمنی و  انزجار است،متضاد شفقت و مهربانی ظالم بودن وحشی گری و نامهربانی است،متضاد شاد بودن غمگينی،بدبختی،نگرانی و برانگیختگی است.متضاد سپاسگزاری ناسپاسی است.کسی که در زندگی و احساساتش در جهت مخالف اين چهار بعد حرکت کند دارای احساسات ناپاک است و شخصی که ريشه هايش در اين چهار بعد ريشه بدواند احساسات پاک کامل دارد.
   شما بايد بفهميد چه چيزی بر روی احساسات شما اثر می گذارد و چه چيزی آنها را در قيد و بند قرار می دهد؟آیا به جای دوستی،دشمنی و خصومت در زندگی شما حکم فرماست؟يعنی به جای اينکه تحت تأثير دوستی و محبت باشيد تحت تأثير دشمنی هستيد؟آيا بيشتر انرژی خود را از دشمنی می گیريد؟همچنان که قبلاً نيزگفته ام عصبانيت،انرژی دارد.اما دوستی هم انرژی دارد.شخصی که انرژی های عصبانيت را در درونش تقويت کند بعد عظيمی را در زندگيش از دست می دهد.کسی که بيدار کردن انرژی دوستانهء خود را در زندگی ياد نگرفته است،در هنگام خشم قدرتمند و زمان دوستی ضعيف است.
   ممکن است به اين نکته توجه نکرده باشيد که همهء ملتهای دنيا در زمان صلح ضعيف تر می شوند و در زمان جنگ خيلی قدرتمند تر هستند.چرا؟چون نمی دانند که چگونه انرژی دوستانه خلق کنند.سکوت برای بيشتر آدمهای دنيا قدرت نيست بلکه ضعف است.به همين دليل است که در هند،کشوری که خيلی راجع به عشق و صلح صحبت کرده،اين قدر ضعيف شده است.چون معمولاً
تنها راه احساس قدرت اين است که خشن باشند.
   هيتلر در اتوبيوگرافی خود نوشته است:اگر بخواهيد يک کشور را قدرتمند کنيد،بايد وانمود کنيد که دشمن داريد و يا برای خود دشمن تراشی کنيد.حتی اگر دشمنی وجود ندارد،به مردم بگوييد که دشمن همه جا در کمين است.وقتی مردم باور کنند که بوسيلهء دشمنان احاطه شده اند،انرژی و قدرت زيادی توليد می شود.
   برای همين بود که هيتلر وانمود کرد که يهوديها دشمن هستند،ولی حقيقت نداشت.به مدت ده سال به ملتش گفت که اين يهوديها دشمن ما هستند و انرژی فراوانی را توليد کرد.تمام قدرت آلمان از خشونت حاصل شده بود همين طور قدرت ژاپن.امروزه قدرت آمريکا هم از خشونت حاصل شده است.
   تاريخ بشر تا به حال فقط نشان داده است که انسانها می توانند قدرت را از طريق دشمنی ايجاد کنند.هيچ کس دربارهء انرژی دوستانه چيزی نمی داند.افرادی چون بودا،ماهاويرا،مسيح پايه های انرژی دوستانه را بنا کردند.آنها گفته اند که عدم وجود خشونت به انسان قدرت می دهد.مثلاً مسيح گفته "عشق قدرت است"،بودا گفته"شفقت و مهربانی قدرت است".شما اين سخنان را می شنويد ولی تجربهء عميق آن چيز ديگری است.بنابراين من به شما می گويم که راجع به زندگيتان فکر کنيد.چه موقع احساس قدرت می کنيد؟هنگامی که به کسی دشمنی می ورزيد و يا به هنگام صلح و عشق نسبت به کسی؟خواهيد ديد که در شرايط خشن احساس قدرت می کنيد و وقتيکه حالت آگاهی و سکوت داريد فاقد قدرتيد و ضعيف می شويد.اين نکته نشانگر اين است که شما بوسيلهء احساسات ناخالص هدايت می شويد و هر چقدر که اين احساسات ناخالص قوی تر باشد کمتر می توانيد وارد وجود خودتان بشويد.
   چه چيزی مانع از آن می شود تا به درونتان وارد شويد؟سعی کنيد که اين نکتهء مهم را درک کنيد که خشونت هميشه در بيرون از وجودتان تمرکز دارد يعنی همواره به سمت شخصی که بيرون از شماست هدايت می شود.اگر کسی اطراف شما نبود اين خصومت نيز به وجود نمی آمد.اما من به شما می گويم که عشق بر روی بيرون شما تمرکز نمی کند.حتی اگر هيچ کس نباشد عشق می تواند در درونتان بوجود بيايد.عشق و دوستی مقولاتی درونی هستند. برای خشونت ورزی به ديگری احتياج است،بستگی به ديگران دارد.نفرت به وسيلهء محرک بيرونی ايجاد می شود،عشق از وجودتان سيلان پيدا می کند.سرچشمهء عشق درون شماست ولی تنفر از بيرون تحريک می شود.پس تمامی احساسات ناخالص از بيرون تحريک می شوند و احساسهای خالص از درون.
   سعی کنيد فرق بين احساس خالص و ناخالص را درک کنيد.احساساتی که از بيرون تحريک می شوند پاک نيستند.مثل عشقی را که بيشتر مردم می شناسند يعنی شهوتی که آنرا عشق می نامند پاک نيست چون از بيرون نشأت می گيرد.فقط عشقی که از درون برمی خيزد پاک است.به همين دليل ما در شرق معتقديم که عشق و شهوت با هم متفاوتند در حقيقت ما عشق را از شهوت جدا می کنيم.
   شهوت از بيرون سرچشمه می گيرد.شخصی مثل بودا و مسيح هيچ شهوتی در درونشان نداشتند،آنها فقط عشق هستند.روزی مسيح در يک روز گرم از کنار باغی رد ميشد.ايستاد تا استراحت کند،زير درختی نشست.آن باغ متعلق به يک زن فاحشه بود.وقتی چشم زن به عيسی خورد با خودش گفت:عجب مرد زيبايی!زِيبايی او با تمام مردان ثروتمند و زيبای ديگر فرق داشت.نزديک عيسی رفت.عيسی چشمانش را باز کرد  و بلند شد تا برود و از آن زن تشکر کرد.
   آن  زن گفت:اگر چند لحظه به داخل خانهء من نيايیيد به من بر می خورد.اين اولين باری است که من کسی را به خانه ام دعوت می کنم.خيلی ها اينجا می آيند و من بيرونشان می کنم.عيسی گفت:زمانطکه شما مرا به قلبتان دعوت کنيد من مهمان شما شده ام،ولی حالا راهی طولانی در پيش دارم و  بايد بايد بروم.آن زن اصرار کرد که ممکن است تا کمی به من محبت نشان دهيد و وارد خانهء من بشويد؟عيسی گفت:من تنها کسی هستم که می توانم حقيقتاً عاشق تو باشم.تمام مردهايی که اينجا می آيند عاشق تو نيستند.چون در وجودشان عشقی ندارند نمی توانند عاشق تو باشند
.
آنها به خاطر تو می آيند ولی من عشقم در درونم است.
   عشق مانند نور يک چراغ است.اگر هيچ کس در اتاق نباشد نور آن بر روی فضای خالی اتاق می افتد و اگر کسی هم آنجا باشد بر او نيز می تابد.اما شهوت و خواسته ها چون نور نيستند.وقتی که کسی باعث بوجود آمدن انرژی شهوت در شما می شود اين انرژی به طرف آن شخص نيز بازتابانده می شود.به همين دليل شهوت باعث تنش می شود.عشق تنش نيست.در عشق هيچ تنشی وجود ندارد.عشق مرحلهء صددرصد آرام بودن است.
   احساساتی ناخالص هستند که تحت تأثير عوامل خارجی هستند.احساسهای خالص نيز آنهايی هستند که از درون ما سرچشمه م