|
|
|
|
|
|
|
|
|
چرخه های هفت ساله زندگی
زندگی دارای يك طرح و ساختار روحی و درونی است كه بهتر است آن را بشناسيم. |
||
|
|
|
|
|
مثبت انديشی تکنيکهای مثبت انديشی نمی توانند در ما تحول و دگرگونی ايجاد کنند.اين تکنيکها به سادگی ابعاد منفی ما را سرکوب کرده و به ضمير ناخودآگاه يا زيرزمين وجودمان می فرستند،پس نه تنها کمکی به آگاهی ما نمی کند بلکه بر خلاف آگاهی و بينشمان نيز عمل خواهند کرد. |
||
|
|
|
|
|
يکی از استادان بزرگ گفته است:"آن چيزی را که آتش نمی تواند بسوزاند،تير و کمان نمی تواند به آن صدمه ای بزند و سوراخش کندو هيچ شمشيری نمی تواند آن را ببرد در درون ماست. اطاق را کاملاً تاريک کنيد و روی زمين دراز بکشيد.بدن را کاملاً آرام کنيد.به اين ترتيب شما وارد مديتيشن ميشويد.وقتی که بدن و تنفستان کاملاً آرام شدند و وجودتان در سکوت فرو رفت،حس کنيد که مرده ايد و فاميل و آشنايان دورتان جمع شده اند.به صورتهای آنها توجه کنيد،ناراحتی ها و گريه های آنها را ببينيد.آنها چه می کنند؟کدام يک از آنها گريه می کند؟کداميک فرياد می زند؟با وضوح کامل به آنها بنگريد.اين صحنه ها واقعاً جلوی چشم شما خواهند آمد. همانطور که گفتم بدون بدن بودن از طريق مشاهدهء درست بدن حاصل می شود.رها شدن از افکار هم از طريق مشاهدهء درست افکار امکان پذير است.به طور کلی مهمترين اصل در سير و سلوک معنوی مشاهده کردن درست است.در اين سه مرحله ما بايد با آگاهی به بدن،ذهن و احساسات توجه کنيم. ما راجع به دو بخش که مربوط به سفر روحانی است صحبت کرديم،يعنی پاکسازی بدن و پاکسازی افکار.پاکی احساسات مهمترين بخش است.در سفر روحانی پاکی احساسات بةشتر مورد استفاده است تا پاکی بدن و افکار به اةن دلةل که انسان بيشتر در احساساتش به سر می برد تا افکار.گفته می شود که انسان حيوان منطقی است،ولی اين مطلب حقيقت ندارد.بشتر کارهای شما تحت تأثير احساساتتان انجام می شوند تا افکار.نفرت شما،عصبانيتتان،عشق تان همه و همه مربوط به احساساتتان می شود نه به افکارتان. |
||
|
|
|
|
|
خدا همان زندگي است پيام من خيلي ساده است در زندگي کردن حد و مرزي براي خود قائل نباشيد.با تماميت وجود،شور و شوق و عشق و نهايت احساس زندگي کنيد،چرا که غير از زندگي خدايي وجود ندارد. |
||
|
|
|
|
|
حشمت ا... خداداد کرمانشاهی
ايشان هم يکی از اشخاصی است که در گوشه و کنار اين آب و خاک زندگی ميکنند.پير حشمت به سال ۱۳۲۹ در کرمانشاه به دنيا آمد.در حدود ۲۰ سال نيز در شهرستان کرج زندگی ميکرده اند.از جملاتشان اين بود که سالک بايد شب تا صبح در خفای کامل با خدا عشقبازی کرده و صبح تا شب به خلق خدا خدمت کند.
|
||
|
|
|
|
|
سخنرانی اوشو 1
برای ذخیره کردن کلیپ ها روی متن آنها راست کلیک کرده و گزینه Save Target as را انتخاب کنید
|
||
|
|
|
|
|
مراسم مرگ اوشو
برای ذخیره کردن کلیپ ها روی متن آنها راست کلیک کرده و گزینه Save Target as را انتخاب کنید |
||
|
|
|
|
|
ورای شرق و غرب Beyond East and West پرسش : اوشوی عزیز، به نظر می رسد که شما با راز زدایی demystification از زندگی مخالف هستید. در اینصورت آیا درست است بگوییم که نهضت های که در غرب وجود دارند ترکیب واقعی، از بین رفتن شرق و غرب است. این یک دیدار نخواهد بود. در ترکیب واقعی شرق و غرب دو قطبpolarities هستند. اگر سعی کنی آن ها را با هم ترکیب کنی __ چیزی را از شرق بگیری و چیزی را از غرب و از آن یک وصله پینهhotchpotch درست کنی __ این یک مصالحهcompromise خواهد بود و نه یک ترکیب. یک چیز مکانیکی خواهد بود، ولی یک درخت، یک پرنده، یک کودک انسان __ نمی توانی این ها را با کنار گذاشتن قطعات بسازی. این ها رشد می کنند. وحدت این ها از درونی ترین هسته ی وجودشان بیرون می آید. این ها یک مرکز دارند. یک مصالحه یک وحدت مکانیکی است؛ ترکیب یک رشد زنده است. بنابراین هرآنچه اکنون به نام است Est یا تی ام T.M. و اریکاErica اتفاق می افتد نوعی وحدت مکانیکی است. و وحدت مکانیکی خطرهای خودش را دارد. بزرگترین خطر این است: شرق بینشی عظیم در بعد مذهب به دست آورده و غرب بینشی عظیم در علم دارد. وقتی انسان غربی در شرق به جست و جو می پردازد، نگرش او علمی است. او فقط چیزهایی را در شرق می تواند درک کند که علمی باشند __ سعی کن این نکته را درک کنی. و شرق هیچ نگرش علمی پرورش نداده است؛ علم شرقی بسیار ابتدایی و بدوی است. وقتی یک انسان مذهبی از شرق به غرب می رود به مذهب غرب نگاه می کند که بسیار بدوی و ابتدایی است. و او فقط می تواند زبان مذهب را درک کند. بنابراین وقتی انسانی از شرق به غرب روی می آورد، او از آن نقطه ضعف رشد غرب به غرب نگاه می کند. و هرگاه انسانی از غرب به شرق روی می کند، شرق را از ضعیفترین نقطه ی رشدش نگاه می کند. حالا چه اتفاقی می افتد؟ شرق و غرب در اریکا، است، تی ام و سایر به اصطلاح نهضت های معنوی باهم ملاقات می کنند__ و درست خلاف آنچه که انتظار می رفت رخ می دهد. این عرفان شرق و علم غرب نیستند که باهم دیدار می کنند، این علم شرق است که با مذهب غرب دیدار می کند. یک رابطه ی زشت است. باید این را شنیده باشید: یک هنرپیشه ی زن فرانسوی به جورج برنارد شاو گفت که می خواهد با او ازدواج کند. برنارد شاو پرسید چرا؟ زن گفت، "منطقش ساده است. من بدنی بسیار زیبا دارم. به من نگاه کن: چشم هایم، بدنم __ کامل است. و تو هوشمندی والایی داری، فهمی که از همه زیباتر و برتر است. فرزند ما یک زیبایی خاص خواهد داشت: مغز تو و بدن من." جورج برنارد شاو گفت، "می ترسم طور دیگری از کار دربیاید و فرزند ما بدن مرا داشته باشد و فهم تو را." این چیزی است که اتفاق می افتد! او پیشنهاد ازدواج را رد کرد و گفت، "خطرناک است. هیچ قطعیتی در این مورد نیست." البته برنارد شاو بدنی بسیار زشت داشت __ و هنرپیشه های سینما هیچگاه فهم و هوشمندی ندارند. هوشمندی برای هنرپیشه یک پدیده ی غریب است، وگرنه چرا از اول هنرپیشه میشد؟! اریکا ، است و تی ام فقط محصولات جانبی ازدواج بین برنارد شاو و آن هنرپیشه هستند. چیزها عوضی ازکار درآمده اند. این یک ترکیب نیست، یک مصالحه است، یک وصله پینه. نیاز به ترکیبی عظیم است. آن ترکیب از طریق نهضت های عمومی بوجود نخواهد آمد، دکتر باگوانداسDr. Bhagwandas کتابی بسیار روشنفکرانه نوشته به نام وحدت اساسی ادیانThe Essential Unity of Religions . تمامش ابلهانه است: قرآن را بخوان، ودا را بخوان، انجیل را بخوان، داماپادا Dhammapadaرا بخوان و تشابهاتشان را پیدا کن __ یافتن تشابهات بسیار آسان است __ ولی در واقع، قرآن فقط به خاطر آن چیزهایی که در گیتا نیست زیباست. زیبایی آن در منحصر به فرد بودنش است. وقتی چیزی را پیدا می کنی... کاری که ماهاتماگاندی کرد: او قرآن را خواند و نکات مشابه آن را با گیتا پیدا کرد. او در قرآن دنبال گیتا می گشت. برای قرآن منصفانه نبود؛ مرام خوبی هم نبود زیرا او عنصر بیگانه ای را همین کار می تواند توسط یک انسان غربی انجام شود. می تواند به گیتا نظر بیندازد و چیزی را پیدا کند که ذهن مسیحی او را راضی می کند __ آنوقت او در گیتا به دنبال انجیل میگردد؛ ولی گیتا فقط برای آن چیزهایی که ابداٌ با انجیل تشابه ندارد زیباست. منحصر به فرد بودنش در آنجاست. زیبایی در منحصر به فرد بودن است؛ تشابهات مبتذل و کلیشه ای می شوند، تشابهات بی معنی و یکنواخت می شوند. هیمالیا زیباست زیرا چیزی خاص را دارد که در آلپ یافت نمی شود. و رود گنگ چیزی را دارد که رودخانه ی آمازون ندارد. البته هر دو رودخانه هستند ولی اگر به تشابهات نگاه کنی در دنیایی بسیار کسالت آور زندگی خواهی کرد. من این را خوش نمی دارم. من به شما نمی گویم که به متون مذهبی شرقی و غربی نگاه کنید و نوعی مصالحه در آنها بیابید، نه. من مایلم شما به درونی ترین هسته ی وجودتان بروید. اگر به ورای اشیاء بروی، به ورای غرب رفته ای؛ اگر به ورای ذهنیت بروی، به ورای شرق رفته ای. آنوقت است که آن فراسو برمی خیزد و آن ترکیب در آنجاست. و وقتی که در درون تو رخ بدهد، آنوقت است که می توانی آن را در بیرون هم منتشر کنی. آن ترکیب باید درون انسان ها روی بدهد، نه در کتاب ها، نه در رساله ها و نه در پایان نامه های دکترا. یک ترکیب زنده فقط به روشی زنده می تواند ممکن شود. این چیزی است که در اینجا رخ می دهد. من شما را می کوبم تا به ورای عینیت و به ورای ذهنیت بروید. من به شما نمی گویم که عینیت و ذهنیت را در درونتان به ملاقات برسانید، زیرا آن ملاقات قادر نخواهد بود تا آن چیز والاتر را به وجود آورد. باید به ورای هر دو بروید. بشریت آینده باید به ورای شرق و غرب برود؛ شرق و غرب هر دو نصفه هستند، ولی این ها به نوعی طبیعی هستند __ اریکا، است، تی ام __ زیرا بشریت معمولی، ذهن معمولی انسان همیشه سعی دارد روش های ارزان و راه های میان بر پیدا کند. مردم واقعاٌ علاقه ای به حقیقت غایی ندارند، فوقش این است که به زندگی راحت و مرفه علاقه داشته باشند. آنان واقعاٌ میل ندارند که زنده باشند و ماجراجویی کنند، آنان واقعاٌ از ماجراجویی در زندگی می ترسند. آنان می خواهند چیزها را طوری کنار هم بگذارند که امور راحت باشند و انسان بتواند در رفاه زندگی کند و در رفاه بمیرد. به نظر راحتی و رفاه هدف است؛ نه حقیقت! و هرکس تعصبات خودش را دارد. مسیحی، هندو، محمدی... همگی این ها تعصبات خودشان را دارند. این تعصبات بسیار ریشه دار هستند. می توانی در مورد عشق حرف بزنی ولی این همیشه سطحی است. بگذارید لطیفه ای بگویم. جوان تنگدست و پریشان خودش را به طبقه ی چهلم هتلی در وسط شهر رساند و از بالکن اتاقی در آنجا تهدید کرد که خودش را پرت خواهد کرد. نزدیک ترین مکانی که می شد به او دسترسی داشت پشت بام ساختمان بغلی بود که چند متر پایین تر از طبقه ی چهلم هتل بود. پلیس هر کاری کرد نتوانست او را پایین بیاورد. تصمیم گرفتند کشیشی را از کلیسای نزدیک خبر کنند. کشیش با سرعت خودش را رساند و با مهربانی زیاد خطاب به جوان مضطرب گفت، "فکر کن پسرم! به مادر و پدرت که عاشق تو هستند فکر کن." مرد جوان گفت، "آه، آنان مرا دوست ندارند. من خودم را پرت می کنم!" کشیش با صدایی عاشقانه فریاد زد، "فکر کن پسرم! به زنی فکر کن که عاشق تو است." پاسخ چنین بود، "هیچکس عاشق من نیست. من خودم را پرت می کنم." کشیش التماس کرد، "ولی پسرم! بازهم فکر کن! به مسیح و مریم و یوسف فکر کن که عاشق تو هستند." مرد با تعجب پرسید، "مسیح و مردم و یوسف؟ این ها کی هستند؟" در اینجا کشیش با عصبانیت فریاد زد، "بپر، ای یهودی حرامزاده، بپر!" تمام عشق ناگهان از بین می رود. تمام صحبت ها در مورد عشق همگی سطحی هستند، تمام حرف ها در مورد تحمل یکدیگر در عمق فقط عدم تحمل دیگران است. مردم می گویند، "همدیگر را تحمل کنید." منظورت چیست وقتی که این را می گویی؟ حتی خود واژه ی "تحمل" زشت است. وقتی کسی را تحمل می کنی، آیا او را دوست داری؟ وقتی هندوها محمدی ها را تحمل می کنند آیا دوستشان دارند؟ وقتی محمدی ها هندوها را تحمل میکنند آیا عاشقشان هستند؟ آیا تحمل هرگز می تواند تبدیل به عشق بشود؟ شاید تحمل یک سیاست باشد ولی مذهب نیست. کسی که بخواهد حقیقت را بشناسد __ حقیقتی که ورای تمام قطبیت هاست__ مرد/زن، شرق/غرب، خوب/بد، بهشت/جهنم، تابستان/زمستان __ کسی که علاقه به شناخت دارد و حقیقتی را می جوید که ورای تمام دوییت ها باشد، باید تمام تعصباتش را دور بیندازد. اگر هنوز تعصباتش را حمل می کند، آن تعصبات ذهنش را رنگی می کنند. برای شناخت حقیقت نیازی نیست که یک هندو باشی، نیازی نیست که یک محمدی باشی، نیازی نیست یک مسیحی باشی، نیازی نیست یک یهودی باشی __ برای شناخت حقیقت باید تمام این مزخرفات را دور بیندازی و فقط خودت باشی. نیازی نیست هندی باشی، نیازی نیست آمریکایی باشی، نیازی نیست انگلیسی باشی، نیازی نیست ژاپنی باشی، چینی باشی. برای شناخت حقیقت فقط باید وسیع باشی، بزرگ باشی، زنده باشی، عاشق باشی، طالب باشی، مراقبه گون.... ولی بدون تعصب، بدون متون مذهبی، بدون مفاهیم، بدون فلسفه. وقتی کاملاٌ از تمام آموخته هایت برهنه شدی، وقتی تمام شرطی شدگی هایت دورانداخته شد، آنوقت ناگهان والاترین حقیقت وجود دارد __ و آن والاترین حقیقت خودش یک ترکیب است، نیازی نیست که تو آن را ترکیب کنی. یک وحدت زنده است. و از این نگرش می توانی به تمام این چرندیاتی که به نام مذهب و بهنام تحمل یکدیگر و به نام عشق و کلیسا و معبد و مسجد جریان دارد بخندی. آن انقلاب باید در درون تو اتفاق بیفتد؛ آن را نباید به دنیا معرفی کرد. زیرا فقط تو زنده هستی __ جامعه مرده است، جامعه فقط یک اسم است. فقط تو هستی که روح داری. آن ترکیب باید در آنجا رخ بدهد. آن ترکیب نباید در پوناPune یا نیویورک یا تیمبوکتوTimbuktu یا قسطنطنیهConstantipole رخ دهد: آن ترکیب در درون تو رخ می دهد، در درون من. هرچه که ما ببینیم و به هرچه که نگاه کنیم زیاد اهمیت ندارد. نکته ی مهم در جایگاهی است که ایستاده ای. اگر به شرق چسبیده ای، هرآنچه که در غرب ببینی یک سوء برداشت است. چند روز پیش روزنامه ای می خواندم. کسی مقاله ای برعلیه من نوشته بود. مقاله سوال میکرد که "آمریکاییان چگونه می توانند مذهب را درک کنند، غربی ها چگونه قادر هستند دین را بفهمند. نمی توانند، پس تمام تلاش من عبث است." این ذهن برتری طلب هندی است. هندی ها فکر می کنند که هیچکس جز هندی ها قادر به درک مذهب نیست. و این فقط برای هندی ها صدق نمی کند، همه چنین فکر می کنند. هرکسی در عمق وجود این مزخرف را حمل می کند __ که ما آن معدود برگزیده هستیم. این فکر بسیار ویرانگر است. مسئله آمریکایی بودن با هندی بودن نیست؛ حقیقت هیچ ربطی به این برچسب ها ندارد. حقیقت برای هرکس که آماده باشد این برچسب ها را دور بریزد در دسترس است. حقیقت فقط وقتی فهمیده می شود که تو هیچکدام نباشی __نه آمریکایی و نه هندی؛ نه هندو و نه مسیحی. حقیقت توسط معرفتی درک می شود که دیگر توسط شرطی شدگی ها ابر آلوده نشده باشد، که دیگر توسط گذشته ابرآلوده نباشد. وگرنه ما در وقایع فقط چیزهایی را خواهیم دید که می توانیم بفهمیم. لطیفه ای زیبا می خواندم.... خانواده ترتیبی دادند که پدربزرگ از مجارستان به نیویورک منتقل شود و با دخترش و خانواده او زندگی کند. پدربزرگ از نیویورک و آنچه برای پیشکش داشت لذت زیادی میبرد. یک روز نوه اش او را برای دیدار از باغ وحش به پارک مرکزی برد. بیشتر حیوانات برای پیرمرد آشنا بودند. ولی وقتی به قفس کفتارخندان laughing hyena رسیدند، پیرمرد کنجکاو شد. پیرمرد رو به نوه اش یونکل کرد و گفت، "پسرم، من در کشورمان هرگز حیوانی به این اسم ندیده بودم: کفتار خندان!" یونکل متوجه نگهبانی شد که در آن نزدیکی بود و به او گفت، "پدربزرگ من تازه از اروپا آمده است. می گوید که در آنجا کفتار خندان ندارند. ممکن است چیزهایی از این حیوان به من بگویید تا من برایش بازگو کنم؟" نگهبان گفت، " خوب، او روزی یک بار غذا میخورد." یونکل رو کرد به پدربزرگ و گفت، "روزی یک بار غذا می خورد." نگهبان ادامه داد، "هفته ای یک بار حمام می گیرد." - "هفته ای یک بار حمام می گیرد." پیرمرد خوب گوش می داد. نگهبان اضافه کرد، "سالی یک بار جفتگیری می کند." - " سالی یک بار جفتگیری می کند." - پیرمرد سرش را تکان داد و متفکرانه نگاهی انداخت و گفت، "خوب! او روزی حالا این مرد ابداٌ پیر نیست. ذهنش به جایی چسبیده است __ به روزهای جوانی. ذهنش هنوز شهوانی است. نمی تواند درک کند که اگر کفتار خندان سالی یک بار جفتگیری می کند، "پس خنده اش برای چیست؟" مردمی هستند که نمی توانند درک کنند که خوشبختی از راهی غیر از سکس هم ممکن است. کسانی هستند که نمی توانند بفهمند که سروری هم ورای سکس وجود دارد. کسانی هستند که نمی توانند درک کنند خوشبختی چیزی بیش از خوراک است. کسانی هستند که نمی فهمند که خوشبختی دیگری بجز داشتن خانه های بزرگ و پول زیاد و قدرت و اعتبار وجود دارد. ادراک چیزهایی که ورای فهم و درک فرد باشد برایش ممکن نیست __ مردم در درون نقطه نظرات خودشان محبوس می مانند. زندان واقعی همین است. اگر طالب یک ترکیب واقعی باشی باید تمام قیدها و زندان ها را رها کنی، باید قفس ها را ترک کنی. این ها قفس هایی بسیار ظریف هستند و شما آن ها را مدت های مدید است که تزیین کرده اید؛ شاید هم شروع کرده اید به دوست داشتن آن قفس ها. شاید کاملآٌ از یاد برده باشید که این ها زندان هستند، شاید شروع کرده باشید به این پندار که این ها خانه ی شما هستند. یک هندو فکر می کند که هندویسم خانه اش است، هرگز فکر نمی کند که یک مانع است. تمام "ایسم" ها مانع هستند. یک مسیحی می پندارد که مسیحیت یک پل است، او هرگز فکر نمی کند که این مسیحیت است که اجازه نمی دهد او به مسیح برسد کلیسا یک در نیست، یک دیوار است، حجاب و مانع است؛ دیوار چین است. ولی اگر برای مدت های مدید با این دیوار زندگی کرده باشی، برای قرن ها، اگر ذهن به آن عادت کرده باشی، به آن همچون یک محافظ یا پناهگاه و امنیت نگاه می کنی. و آنوقت به زیر آسمان و زیر ستارگان بیا __ و آن ترکیب به خودی خود روی خواهد داد. نیازی نیست که شرق و غرب را باهم ترکیب کنی، فقط باید به ورای این جایگاه ها بروی. |
||
|
|
|
|
|
گزیده ای از کتاب "روح عصیانگر" سخنان اوشو در فوریه 1987 "... این درست است که جهان هستی ترس و عشق به آزادی را با هم می آورد __ و من به شما گفته ام که این دو باهم نمی توانند وجود داشته باشند. جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی. نمی توانی هردو را باهم انتخاب کنی __ وقتیکه می گویم نمی توانند با هم وجود داشته باشند، منظورم همین است. جهان هستی هردو را باهم در اختیار تو می گذارد، ولی تو باید یکی را انتخاب کنی. بیشتر مردم ترس را انتخاب کرده اند. آنان از روی ترس انواع خدایان، الهیات و مذاهب را خلق کرده اند؛ آنان به سبب ترس تحت سلطه ی انواع سیاستمداران احمق هستند؛ هزاران سال است که آنان به سبب ترس مورد بهره کشی قرار گرفته اند؛ تمام این بردگی روحانی آنان به سبب ترسشان بوده است. ولی باید دلیلی وجود داشته باشد که چرا آنان ترس را انتخاب کرده اند و آزادی را انتخاب نکرده اند. تعداد بسیار اندکی هستند که آزادی را انتخاب کرده اند. نکته ای هست که باید درک شود: آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی. آزادی در مسئولیت را می گشاید. ترس تمامی مسئولیت ها را می گیرد __ تو فقط یک برده هستی. مسئولیت در دست دیگری است، کسی که بر تو سلطه دارد. او خوراک تو را تامین ترس نوعی امنیت است و در امان بودن __ کسی دیگر مسئولیت و بار مسئولیت را برعهده گرفته است __ و این است دلیلی که چرا میلیون ها انسان ترس را انتخاب کرده اند. ولی در ژاپن نوعی گیاه عجیب وجود دارد : گیاهی که سیصد سال یا چهارصد سال عمر می کند ولی فقط پنج یا شش اینچ قامت دارد. نسل های بسیاری از باغبانان، در طول قرن ها، از این گیاه مراقبت کرده اند. می توانی ببینی که آن گیاه چقدر مسن است: هرشاخه از آن نشانگر عمری طولانی است؛ ولی چرا فقط شش اینچ رشد کرده اند؟ می توانستند صد فوت رشد کنند، صدوپنجاه فوت رشد کنند، می توانستند چنان شاخ و برگی به هم بزنند که هزاران نفر زیر سایه آن درخت بنشینند __ و حالا به اندازه ای هستند که می توانی آن ها را در دستت بگیری. راهکار آن بسیار ساده است و برای انسان نیز بسیار نمادین. آنان فکر می کنند که این یک هنر است. من فکر می کنم که یک جنایت است. روشی که آن گیاهان را کهنسال نگه می دارند، یک تعادل مشخص بین ریشه ها و تنه ی درخت وجود دارد: هرچه درخت بالاتر برود، همین نکته در مورد انسان نیز صدق می کند: لحظه ای که به دیگری اجازه بدهی مسئولیت تو را داشته باشد، شروع می کند به چیدن ریشه های تو __ زیرا که یک برده باید ضعیف باشد، باید در ذهن عقب مانده بماند؛ وگرنه خطرناک خواهد بود. اگر او قوی باشد و هوشمند ممکن است شورش کند. برای پرهیز از شورش، برای دوری کردن از هرگونه انقلاب، آن برده را باید در حداقل رشد نگه داشت و نه در حداکثر. پس به تو اجازه نخواهند داد تا به سمت بالا و فردیت خودت رشد کنی؛ مجاز نخواهی بود تا هوشمند بشوی. برای نمونه در هندوستان، یک چهارم از جامعه را نجس هاsudras تشکیل می دهند. آنان قابل لمس نیستند، نمی توانی آنان را لمس کنی __ اگر تصادفاٌ لمسشان کنی باید بلافاصله غسل کنی و لباست را عوض کنی. این ها مردمانی کثیف هستند و انواع کارهای کثیف جامعه را انجام می دهند. آنان باید مورد احترام باشند __ زیرا یک جامعه می تواند بدون شاعران و نقاشان هنرمند و بدون آوازخوانان و بدون عرفا زندگی کند. داشتن این ها قشنگ است، ولی جامعه می تواند بدون آن ها زنده بماند. ولی جامعه نمی تواند بدون تمام کسانی که انواع کارهای سخت و کثیف را انجام می دهند زندگی کند: کسانی که دستشویی ها و خیابان ها را تمیز می کنند. آنان اجازه ندارند در داخل شهرها زندگی کنند. آنان فقیرترین فقرای دنیا هستند. آنان مجاز به تحصیل نیستند و نمی توانند به متون مذهبی گوش بدهند و ورودشان به معابد غیرممکن است. این ها روش های بریدن ریشه هاست، هیچ امکانی برای تغییر حرفه و پیشه وجود ندارد. تو آزادی آنان را گرفته ای و مسئولیت را از آنان گرفته ای. آری، به آنان خوراک جهان هستی همیشه در هر جنبه ای راه های جایگزین می دهد، زیرا جهان هستی مایل نیست که چیزی بر فرزندانش تحمیل شود. این تو هستی که باید انتخاب کنی. من با این شودراها صحبت کرده ام. اول این باورشان نمی شد که کسی از طبقه ی بالاتر بتواند وارد روستای دور از شهر آنان بشود؛ ولی وقتی که شروع کردم به دیدار از آنان، آهسته آهسته به آن عادت کردند که "این مرد به نظر عجیب می آید." و به آنان گفتم، "بردگی شما، ظلمی که به شما می شود به این دلیل است که شما به این "و از انجام این کارهای کثیف دست بکشید. بگذارید که براهمین ها و طبقات بالا خودشان توالت های خودشان را تمیز کنند و آنوقت خواهند دانست که فقط نشستن و کتاب های مذهبی خواندن یک فضیلت نیست، خلوص نیست." طبقه ی براهمین هیچ کاری جز طفیلی بودن جامعه انجام نداده است، ولی این ها محترم ترین مردم هستند، زیرا تحصیل کرده هستند و متون مذهبی را بسیار خوب می دانند. فقط زاده شدن در یک خانواده ی براهمین کافی است، هیچ کیفیت دیگری مورد نیاز نیست: مردم پای آنان را لمس می کنند. فقط با زاده شدن در یک خانواده ی براهمین به تو این شایستگی را می دهد که توسط مردم پرستیده شوی! و این دست کم برای پنج هزار سال ادامه داشته است. با صحبت کردن با شودراها به این نتیجه رسیدم که آنان چنان به این امنیت های جزیی عادت کرده اند که راه جایگزین آزادی را ازیاد برده اند. هروقت کوشیدم آنان را متقاعد کنم، دیر یا زود این پرسش مطرح شد: "مسئولیت ها چه می شود؟ اگر ما آزاد باشیم، آنوقت مسئول خواهیم بود. هم اکنون ما مسئول هیچ چیز نیستیم. بااینکه در حقارت زندگی می کنیم، در امنیت هستیم." __ ولی آنان به حقارت خوگرفته اند و ایمن گشته اند. آناندمایتریا، جهان هستی به تو ترس می دهد و آزادی می دهد. نمی توانی هردو را باهم داشته باشی. آزادی در تو یک فردیت اصیل با چالش های بزرگ و مسئولیت های عظیم و مخاطرات خلق می کند. ولی زندگی بدون خطرات و مخاطرات زندگی نیست؛ آنوقت امن ترین مکان گور است: جایی که هیچ مرضی و خطری وجود ندارد __ نه هپاتیت و نه ایدز و نه جرم و نه تجاوز... __ هیچ چیز در آنجا رخ نمی دهد! تو کاملاٌ امن هستی.... ولی آیا مایلی گور را انتخاب کنی؟ آنان که ترس را انتخاب کرده اند یک گور روانی را برگزیده اند. تلاش من در اینجا این است که شما را از انواع گورهایتان بیرون بیاورم. مسیح فقط یک نفر را از گورش بیرون کشید و او لازاروس بود. من سعی می کنم هزاران نفر را از گورهای بزرگتری بیرون بیاورم __ گورهایی که روانی هستند _و به آنان این فرصت را بدهم تا آزاد و مسئول باشند؛ تا مخاطره کنند و ماجراجویی را بپذیرند. کوهنوردی خطرناک هست، آزادی تو را به والاترین قله ی اشراق هدایت می کند. |
||
|
|
|
|
|
نمی خواهی شروع کنی ؟ می گويند یك روز لیلی براي مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری من را ببینی ؟ اگر نیمه شب بیايی بیرون شهر ، کنار فلان باغ ، من هم می آیم تا ببینمت. مجنون که شیفته دیدار لیلی بود ، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست. ولی مدتی که گذشت خوابش برد. نیمه شب لیلی آمد و وقتی او را در خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت داخل جیب های مجنون و رفت. مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید وگفت : ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . و افسرده و پریشان برگشت به شهر. در راه یکی از دوستانش او را دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی؟ و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه ! چون نشانه این است که لیلی به دو دلیل تو را خیلی دوست دارد ! دلیل اول این که : خواب بودی وبیدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟ و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری! مجنون سری تکان داد و گفت : نه! او می خواسته بگويد : تو عاشق نیستی! اگر عاشق بودی که خوابت نمی برد! تو را چه به عاشقی؟ بهتره بروی با گردوها بازی کنی! نکند فرصتها را از دست بدهیم. نکند وقتی بیدار بشویم که دیگر کار از کار گذشته باشد ! و باید بدانیم ، هر ثانیه از زندگی ما لحظه ای بی نظیر و تکرار نشدنی است. و از آن لحظه های ناب ، بهترین استفاده را ببریم. پس بیاييد از همین لحظه شروع کنیم. |
||
|
|
|
|
|
وصيت نامه داريوش كبير اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است ودر تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري واين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين خزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان . مادرت آتوسا بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد وغله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايدبعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوقه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود . هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي كانالي كه من مي خواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم كانال سوئذ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردمرا خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كردولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايدو پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تاهر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم وتو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تورو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده . عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشدو اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي . بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجااند حاضركردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است. |
||