|
|
|
|
|
صوفی بزرگی به نام شقیق بلخی وجود داشت. او چنان عمیقاٌ به خدا توکل داشت که مطلقاٌ با توکل به خدا زندگی می کرد. شقیق درست مانند سوسن های وحشی زندگی می کرد ، آنگونه که مسیح به مریدانش گفت :به این سوسن های وحشی صحرا نگاه کنید ، آن ها زحمتی نمی کشند و بسیار زیبا هستند و بسیار سرزنده، و حتی سلیمان نیز در شکوه خود چنین زیبا نبود. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
هیچ کس اسم این سه عارف را نمی داند آنها فقط به سه بوداي خندان معروف بودند برای این که هرگز کاری جز این انجام نمی دادند آنها فقط می خندیدند ..... خندان از شهری به شهر دیگر می رفتند .... در بازار می ایستادند و قهقهه سرمی دادند طوری که همه مردمی که در بازار حضور داشتند از فروشندگان و مغازه داران گرفته تا خریداران کار خود را رها می کردند و دور آنها جمع می شدند این سه نفر واقعاً زیبا بودند طوری می خندیدند که شکم هایشان بالا و پایین می رفت . آن وقت این حالت مسری می شد و دیگران هم شروع به خندیدن می کردند . کل بازار می خندید آنها کیفیت بازار را تغییر داده بودند . اگر کسی می گفت : چیزی به ما بگویید آنها جواب می دادند ما چیزی برای گفتن نداریم ما فقط می خندیم و کیفیت را تغییر می دهیم بازاری که تا دقایقی قبل ازاین مکانی زشت بود و مردم حاضر درآن فقط به پول فکر می کردند و برای آن حرص می زدند در چنین مکانی ناگهان سر و کله سه مجنون پیدا می شد که با خنده های خود ماهیت حاکم بر بازار را متحول می کردند . حالا دیگر هیچ کس در فکر خرید و فروش نبود هیچ کس دیگر حرص نمی زد طمع از ذهن مردم رخت بربسته بود آنها می خندیدند و اطراف این سه مجنون پایکوبی می کردند . برای چند لحظه درهای دنیایی نو به روی آنها گشوده می شد . آن سه عارف همه جای چین را زیر پا گذاشتند تا اینکه به مردم کمک کنند که بخندند . تا اینکه عاقبت در دهکده ای یکی از آن سه عارف مرد. مردم دهکده جمع شدند گفتند : خب کارشان مشکل شد ببینیم حالا که دوستشان مرده چطور می خندند ؟ الان دیگر باید اشک بریزند ولی وقتی به سراغ دو نفر رفتند دیدند که آن دو نفر در حال خنده و پایکوبی و جشن گرفتن مرگ دوستشان هستند مردم دهکده گفتند : این دیگر زیاده روی است . این کار به دور از اخلاق است رقصیدن و خندیدن هنگام مرگ کسی قبیح است . آن دو گفتند شما که نمی دانید چه اتفاقی افتاده ما سه نفر همیشه از خودمان می پرسیدیم که کدامیک از ما اول می میرد این مرد برنده شد ما شکست خوردیم ما در تمام طول زندگی با او می خندیدیم . بدن متوفی باید سوزانده می شد مردم دهکده گفتند : همانطور که سنت مقرر کرده است باید ابتدا او را غسل دهیم . ولی ان دو نفر گفتند : نه دوستمان وصیت کرده که نه مراسمی برایش برگزار کنیم نه لباسش را عوض کنیم و نه او را غسل بدهیم بلکه او را همین طور که هست در تل هیزم قرار دهیم ما هم باید به وصیت او عمل کنیم این کار را کردند ناگهان اتفاق عجیبی رخ داد وقتی جسد را در آتش قرار دادند آخرین حقه آن پیر مرد متوفی بر ملا شد او در زیر لباسش مقدار زیادی ترقه و فشفشه پنهان کرده بود و آتش بازی به راه افتاد که بیا وببین . آنگاه همه مردم دهکده خنده سردادند دو مرد مجنون می رقصیدند و مردم دهکده هم به دنبال آنها شروع به رقصیدن کردند . مرگی رخ نداده بود بلکه زندگی جدیدی آغاز شده بود . نقل از وبلاگ باغ همسفران |
||
|
|
|
|
|
كلام أميرالمؤمنين عليه السّلام: لَمْ أَكُ بِالَّذِي أَعْبُدُ مَنْ لَمْ أَرَهُ شيخ هادي كاشف الغطاء روايت كرده است كه: سَأَلَهُ سَآئِلٌ فَقَالَ: يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ ! خَبِّرْنِي عَنِ اللَهِ تَعَالَي؛أَرَأَيْتَهُ حِينَ عَبَدْتَهُ ؟! فَقَالَ لَهُ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ: لَمْ أَكُ بِالَّذِي أَعْبُدُ مَنْ لَمْ أَرَهُ ! فَقَالَ لَهُ: فَكَيْفَ رَأَيْتَهُ حِينَ رَأَيْتَهُ ؟! فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: وَيْحَكَ ! لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الاْبْصَارِ،وَلَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَآئِقِ الاْءيمَانِ . مَعْرُوفٌ بِالدِّلاَلاَتِ،مَنْعُوتٌ بِالْعَلاَمَاتِ،لاَيُقَاسُ بِالنَّاسِ وَ لاَ تُدْرِكُهُ الْحَوَآسُّ . «پرسندهاي از وي پرسيد: اي أميرالمؤمنين ! تو مرا خبر بده از خداي تعالي؛آيا او را ديدهاي در هنگاميكه او را عبادت نمودهاي ؟! حضرت فرمود: من آنچنان نميباشم كه عبادت كنم كسي را كه نديده باشم ! پرسنده گفت: پس در وقتي كه او را ديدهاي به چه كيفيّت ديدهاي ؟! حضرت فرمود: اي واي بر تو ! او را چشمها با مشاهدة ديدگان نميبيند؛وليكن او را دلها به حقائق ايمان ميبينند . وي با دلالتها شناخته شده است،و با علامتها و نشانهها توصيف گرديده است . با مردم مقايسه نميشود و حواسّ ظاهريّه وي را در نمييابند و ادراك نميكنند!» |
||
|
|
|
|
|
جريان برخورد و ملاقات حضرت موسي (ع) و حضرت خضر (ع) كه موضوعي مهم درباره بحث مريد و مراد يا ارتباط بين مريد با پير و مرشد كه در قرآن (آيات 60 الي 82 سوره مباركه كهف ) به آن اشاره شده است را در ادامه مطلب بخوانيد و روي آن تعمق و تفكر كرده ، درباره مفاهيمي كه از آن برايتان روشن مي شود اظهار نظر كنيد. باشد كه به مقام و شناخت جايگاه مريدي برسيم و آنرا كاملا درك كنيم تا اگر روزي به محضر پيري مشرف شديم بدانيم كه چه برخوردي كنيم تا آن موقعيت را راحت از دست ندهيم.
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
اول: آزادی دوم: فردیت و یگانگی سوم: عشق چهارم: مراقبه پنجم: جدی نبودن ششم: بازیگوشی هفتم: خلاقیت هشتم: حساسیت نهم: سپاسگزاری دهم: احساسی از رمز و راز لطفا مرا با گذشته پیوند نزنید، گذشته حتی ارزش به خاطر سپاری را ندارد. چه نعمت بزرگی برای بشریت خواهد بود اگر سراسر تاریخ گذشته را به کناری نهیم، همه گذشته را به گنجینه هزاره ها بسپاریم و به انسان آغازی جدید ببخشیم.آغازی غیر تحمیلی و دوباره او را آدم و حوا کنیم تا بتواند از صفر شروع کند. انسانی نو، تمدنی نو، فرهنگی نو به درون قلبت روانه شو. عقل را فراموش کن و بگذار عشق مرکزتو، آماج تو باشد. هر ناکامی میتواند به کامیابی مبدل شود، و هر احتمال شکستی برای عقل می تواند به توفیقی برای دل ، بدل گردد. دو دستی چسبیدن به هر چیزی، حال هر چه میخواهد باشد، نشانگر بی اعتمادی است. اگر به زن یا مردی عشق می ورزی و دو دستی به او چسبیده ای، این به تمام معنا نشان میدهد که اعتماد نمی کنی. خنده دقیقا همان پایه عبادت است.جدی بودن هرگز عابدانه نیست و نمی تواند باشد.جدی بودن از منیت است، بخشی از همان بیماری است.خنده بی نفسی است. معبد واقعی آزادی است: گذشته را لحظه به لحظه مردن و حال را زندگی کردن. و آزادی حرکت حرکت به سوی تاریکی، به سوی ناشناخته. این دری است که به بارگاه الهی باز می گردد. متدین واقعی باید در دنیا سهم داشته باشد. باید دنیا را نسبت به آنچه هنگام ورودش به دنیا یافت، کمی زیباتر سازد. باید دنیا را کمی مسرت بخش تر سازد. باید کمی بیشتر عطر آگینش کند. باید کمی بیشتر همسازش کند. این قرار است سهم او باشد. همه آرزوها نق نق اند.مدام بر سر تو نق میزنند، پیوسته ترا تحت فشار قرار میدهند، مدام ترا سیخونک میزنند. نمیتوانی لحظه ای استراحت داشته باشی، آرام و قرار نداری، همه آن آرزوها آنجا هستند. آرام و قرار را فقط کسانی میشناسند، که هنر بی آرزویی را درک کرده اند. در دنیا زندگی کن، بدون هیچ دغدغه ای در این باره که چه اتفاقی قرار است که بیفتد. اینکه برنده شوی یا بازنده، چه اهمیتی دارد؟ مرگ همه چیز را با خود میبرد. بردن و باختن تو غیر مادی است. تنها چیزی که اهمیت دارد و همیشه اهمیت داشته است، این است که تو چطور مسابقه را بازی کردی . خداوند تجربه فوق العاده ای از نور، زیبایی و شکوه است. خدا واژه نیست. وسعت است، اقیانوسی بی کرانه، که تو چون قطره ای در آن ناپدید میشوی. |
||
|
|
|
|
گنج در درون ماست و ما از آن بي خبريم بخشي از وجود ماست و ما همه جا آنرا جستجو مي كنيم مگر در درونمان به درون خود بنگر! به وجود خود بنگر تا پادشاهي خداوند از آن تو شود تو هرگز اين گنج را گم نكرده اي حتي براي يك لحظه حتي اگر بخواهي آنرا گم كني نمي تواني گنج، خود وجود توست - ا شو - |
||
|
|
|
|
|
داستان "شیخ صنعان و دختر ترسا" از قشنگترین داستانهای دنیاست . پوسته ها و اسم ها را کنار نمیشود گذاشت ولی فکر مي کنم روح داستان آنقدر درخشنده باشد که در نام ها و مسلک ها گم نشود ... ====================================== شیخ صنعان پیر زاهدی است که در نزدیکی کعبه خانه گزیده و صدها مرید دارد. شیخ هیچ واجبی را فرو نمیگزارد و از کرامات معنوی همه را دارد. رهروان راه حق از فرسنگ ها دورتر به دیدن شیخ می آیند تا از او راه سلوک بیاموزند و دستی به دامان حق بدوزند. شیخ اما میداند که تا طعم عشق خدا را نچشد سلوکش بی سود است. شیخ هرشب و روز از خدا طلب طعم عشقش را میکند. اما شیخ چگونه میتواند عشق خدا را بچشد در حالی که عشق زمینی را تجربه نکرده. شیخ زاهد چندبار در خواب میبیند که از مکه به روم رفته و بر بتی سجده میکند. شیخ میداند که خدایش او را به امتحانی فراخوانده که سرانجامش عشق به اوست. پس شیخ و در پی او مریدانش پای در راه روم می نهند. در روم، بر رهگذری چشم شیخ به دختر ترسای زیبا رویی می افتد و به همان نگاه دل و جان در گرو عشق دختر ترسا میگذارد. دختر ترسا چو برقع برگرفت بند بند شیخ آتش گرفت یاران که کار شیخ را زار دیدند به مکه بازگشتند و شیخ به امید دیدن یار در روم بماند و معتکف خاک راهش شد. ماهی در کوی یار کوچه نشینی کرد تا دخترک ترسا از عشق آتشین پیر آگاه شد. چون دختر ترسا از او احوال جست، شیخ کنعان لب به سخن گشود که یا دلم ده باز یا با من بساز در نیاز من نگر، چندین مناز دختر گفت ای پیر تو را وقت کفن و دفن نزدیک است. برو شرم کن از خودت و ببین در گذشته چه گناهی کردی که اینک چنین خار و زبون و زار و مجنون شدی. شیخ اما در کوی دختر ترسا باقی ماند و هرروز از غم و دردش برای او بگفت و و بخواند. سرانجام دختر چهار شرط برای پیرمرد گذاشت تا شاید در کار او چاره کند. آنکه به بتی سجده کند. آنکه قرآن بسوزاند. آنکه شراب بنوشد و آنکه دیده از ایمان بدوزد. شیخ گفت بر جمال تو شراب خردن آسان است اما از من سه شرط دیگر را نخواه که توانش را ندارم. دختر به شرط آنکه پیر ترسا شود به شراب خوردن تنها رضایت داد. گفت دختر گر درین کاری تو چست دست باید پاکت از اسلام شست شیخ چون مست شراب شد و بی هوش، در عشق دختر زیبا، سه شرط دیگری که پیشتر از آن سرباز زده بود را هم برآورده کرد و از آن بالاتر قرآن را به پای بت سوزاند. دختر عشق پیر را پذیرفت ولی گفت که بی سیم و زر عشق شیخ، عشق بی سرانجامی است. پیر لب به گریه گشود که مرا سیم و زر کجا بود چند داری بی قرارم ز انتظار تو ندادی این چنین با من قرار سرانجام اشک پیرمرد در دل دختر زیبا روی اثر کرد و دختر پذیرفت که اگر پیرمرد یک سال برای او خوکبانی کند، یار غمخوار شیخ گردد. دختر ترسا خوکبانی به او سپرد و در عجب از رفتار پیرمرد و همت بالایش در عشق ماند. خبر آنچه در روم گذشته بود به مکه رسید و مریدان شیخ در غم و شرم خاک بر سر ریختند. شیخ را در مکه دوستی شفیق بود که این داستان بشنید. پس نزد مریدان شیخ رفت و لب به شکایت گشود که ای مریدان نیمه راه و منافق. مرید آن است تا آخر دنیا رهرو مرشدش باشد. اگر شما یاران نیمه راه نمیبودید شما هم زنار میبستید و به همراه شیخ خوکبانی می کردید. این بگفت و به سمت روم به راه افتاد تا یار غمخوار شیخ باشد. مریدان که از کرده خود شرمنده بودند هم زنار بستند و بار دیگر راه روم در پیش گرفتند که شیخ خویش را همراه گردند. در راه روم دوست شفیق شیخ به خواب رسول خدا را دید و بیاموخت که آنچه بر شیخ اتفاق افتاد برای از میان برداشتن غباری بود که از دیرگاه بین شیخ و حق بود. همچینین آموخت که از آنچه بر شیخ اتفاق افتاد مریدان شیخ حقیقت مریدی را آموختند و شیخ حقیقت عشق را آموخت و دختر ترسا پایمردی سالکان را. دست آخر به او خبر داده شد که شیخ آزاد گشته و راه توبه بر او باز گشته. چون از خواب برخواست خبر را به مریدان شیخ داد و شادی و ولوله در میانشان برخواست. شیخ از نو مسلمان شده راه مکه در پیش می گیرد و اینبار دل در گرو عشق خدا می نهد. دختر ترسا تغییر ناگهانی شیخ را می بیند و به اندیشه فرو میرود. آنشب در خواب به او الهام میرسد که یارش را تنها نگذارد و در پی او به مکه برود. از رهش بردی، به راه او درآی چون به راه آمد تو هم راهی نمای دختر راه مکه در پیش می گیرد و شیخ نیز از درون آگاه می شود که دختر در راه اوست. پس شیخ از میان راه باز می گردد تا بتش را با خویش به مکه ببرد. چون دختر شیخ را در میان راه می بیند، برایش مشخص میشود که عشقی که او را به این راه کشانده، عشق شیخ نیست که عشق یار یگانه است. دختر دیگر توان فراق از یار یگانه ندارد. گفت شیخا طاقت من گشت طاق الوداع ای شیخ عالم الوداع |
||
|
|
|
|
|
دکتر Masaru Emoto در تحقیقاتی ثابت کرده که کریستالهای آب در اثر عوامل و انرژیهای اطرافشان تغییر می کنند و شکلشان عوض می شود.
این متن پاره ای از سخنرانی دکتر ایموتو در این مورد است: چه اتفاقات متحیر کننده ای برای تغییر ساختار مولکولی یک کریستال آب می آفتد فقط با نوشتن یک کلمه بر روی بطری ای که حاوی آب مورد نظر است یا در معرض فکر یا غرضی یا مکانی قرار می گیرد ما عقیده داریم که کریستالهای آب حتی از این محدوده هم خارج می شود و تحت تاثیر تمامی حالات سلول به سلول که ما با خود داریم قرار می گیرند و همچنین تاثیر متقابلی که ساختار سلولهای ما از کلمات و محیط می گیرد تصور کنید چه اتفاقات خسارت باری می افتد وقتی کلمات نفرت بار یا خشمگینی گفته می شود، نه برای شخصی که کلمات به او گفته می شود که برای همه چیزهایی که در اطراف هستند و چه انرژی منفی ای که از آن دریافت می کنند. آنها می گویند: "چماق و سنگ می تواند استخوانهای مرا بشکند ولی هرگز کلمات نمی توانند به من صدمه برسانند"
حالا شما بدون هیچ شک و تردیدی خواهید فهمید که افکار و قصد شما می تواند بر روی کسانی که در محدودهء فکری و جسمی شما قرار دارند تاثیر بگذارد در همان لحظه که شما دعا می کنید یا فکر خوبی می کنید. پیام معجزه آسا از آب چگونه آب احساسات ما را منعکس می کند آب پیغام بسیار مهمی برای ما دارد. آب به ما می گوید تا عمیق تر به خودمان بنگریم وقتی دقیقتر به خودمان بنگریم می بینیم که ما کاملاً آینه آب هستیم پیغامی در خور تحیر ، کریستال ، پاکی. ما می دانیم که زندگی بشر مستقیماً به کیفیت آبی که مصرف می کنیم ربط دارد ، هر دو آبی که تقریباً دو سوم از بدن ما را تشکیل می دهد هم تمام آبی که در اطراف ما هستند در تحقیقات دکتر ایموتو از کریستالهای آب در جاهای مختلف و تحت تاثیر کلمات خوب و بد تصاویر متعددی تهیه شده است که در این مطلب تعدادی از آنها نشان داده می شود کریستال آب Spring Water of Saijo, Japan آب چشمهء ساجیو، ژاپن Spring Water of Sanbuichi Yusui, Japan آب چشمهء سان بوی چی، ژاپن Antarctic Ice یخ قطب جنوب Fountain in Lourdes, France سرچشمه لورد، فرانسه ( جایی که خانم برنادت حضرت مریم رو ملاقات کردند ) کریستالهای آب بر اثر راکد بودن شکلشان زشت می شود حتی آب دریاچه های بزرگ Biwako Lake, the largest lake at the center of Japan and the water pool of the Kinki Region دریاچه بیواکو، بزرگ ترین دریاچه در مرکز ژاپن و آب حوضچه ای از منطقه کینکی Yodo River, Japan, pours into the Bay of Osaka. The river passes through most of the major cities in Kasai. رودخانه یودو،ژاپن، جاری از مقابل شهر ازاکا این رود از شهرهای بزرگی در کاسایی عبور کرده دکتر ایموتو ثابت کرده که دعا کردن می تواند شکل کریستالها رو زیبا کند مانند تصویر زیر: Fujiwara Dam, before offering a prayer آب سد فوجیما، قبل از اینکه دعایش کنند Fujiwara Dam, after offering a prayer آب سد فوجیما، بعد از اینکه دعایش کردند دکتر ایموتو تصمیم گرفت تا تصاویری که تحت تاثیر موسیقی قرار دارد را ببیند پس دستگاه تصفیه آب را به مدت چند ساعت بین دو اسپیکر قرار داد سپس از کریستالهایی که حالت جدید را گرفته بودند پس از یخ زدگی تصاویری گرفت Beethoven's Pastorale موسيقي بتهوون Bach's " Air for the G string " باخ Tibet Sutra احكام براهمايي Kawachi Folk Dance رقص قومي كاواچي Heavy Metal Music آهنگ هوي متال دکتر ایموتو پس از آنکه آبها را در محیطهای مختلف و موسیقی های متفاوتی مشاهده کردند تصمیم گرفتند دربارهء تاثیر کلمات بر کریستالهای آب تحقیق کنند. بدین منظور بر روی یک برچسب کاغذی کلماتی را نوشتند و بر روی لیوان شیشه ای که آب در آن بود چسباندند نتیجه این بود: Untreated Distilled Water آب دستگاه تقطير Love and Appreciation محبت و تقدير كردن Thank You تشكر You Make Me Sick . I Will Kill You حالم ازت بهم ميخوره و ميكشمت Adolph Hitler آدلف هيتلر Mother Teresa مادر ترزا ![]() تاثير اسماء الله بر روي آب
![]() سلام و درود هندي(NAMASTE) |
||
|
|
|
|
|
به نیروانا رسیده را دیگر معیاری نیست. حتی نمیتوان او را شناخت. هنگامی که نمودها به آخر رسند و درون تهی آنها آشکار شود، زبان در کام نمیگردد و همه چیز خبر از آن میدهد که خاموشی پیدایشها فرا رسیده است.
مفهوم نیروانا را باید در عبور از ساتا (satta) به معنای شخصیت و آتمان (atman) به معنی خویشتن و سپس رسیدن به تاتاگاتا (tathagata) به معنای وجود کامل و مقدس جست. بودا در حالت نیروانا، خویشتن و تمام هستی را همچون فرایندی وسیع و نهر همیشه جاری "شدنها" و "انهدامها " یافت در درون این جریان پیوسته در حرکت و تداخل دایمی انرژیها در یکدیگر.
نیروانا مرحله پایانی سلوک آیین بودا در راه رسیدن به اشراق کامل و آگاهی و آرامش مطلق است. نیروانا حالتی است که در آن آدمی از جهل، رنج، شهوت، خشم، خواهش، تمنا، وابستگیها، کاملن تهی شده و به فرزانگی کامل دست مییابد.
نیروانا آخرین مرحله طریقت بودا و مقصد سلوک بودایی است. نیروانا یعنی آزادی از سلسله علل رنجها و پیدایشها و فرو نشاندن مطلق عطش تمایلات. نیروانا یعنی زوال مطلق جهل و روشنی مطلق روح، نیروانا ساحل ممتاز و کمال است که بر اثر انجام سلوک و طریق هشت گانه بودایی تحقق میپذیرد.
بودا به این حقیقت پیبرد که "خود" در حقیقت چیزی نیست جز ترکیبی از رشته هایی از کنشها و واکنشهای ذهن که از مرکزیت ثابت و ذات برخوردار نیست. این حقیقت حسی عمیق و استوار به بودا بخشید که او را از تمام وسوسه های "من" که به وسیلهی جهل و طمع و بیزاری برانگیخته میشود رهایی بخشد.
روشنگری بودا پس از رسیدن به نیروانا و پس از اینکه دریافت از بند وابستگی و خواهندگی آزاد شده در این کلام بسیار با اهمیت او که تفاسیر سترگی بر آن شده متجلی است: بیهوده بود که سازنده ی خانهام را در زندگیهای بیشمار جستجو میکردم و موفق به یافتنش نمیشدم. چه سخت است تحمل زندگیهای متوالی. لیکن اکنون ترا میبینم، آه ای سازندهی "من." و دیگر هرگز از این پس به بنای خانه نخواهم پرداخت. زیرا که الوارهای آن را در هم کوفتهام. تیرهای سقف را به دو نیم کردهام. و خواهندگیها را در هم شکستهام. از این روست که ذهنم (در اشراق کامل) آزادانه در طیران است.
برای نوع بشر ، یافتن قانون علیت و پیوستگی علل و معلولات کاری دشوار است. بسیار دشوار است که انسان به آرامش و جدایی از تمام تصورات و صور و به رهایی از بندهای تمام موجودات خاکی و به عالمی که در آن هر علاقه و خواستی نابود شده و هر میلی از بین رفته است و عاقبت به پایان کار و نیروانا واصل شود.
آن کس که به مقام خردمندی رسیده است از میان شعله ها و شراره های تولد و مرگ و رنج نجات یافته و به سرمنزل خاموشی و نیروانا و آرامش ابدی واصل میشود. سلسلهی افکار و احساسات نزد یک فرد معمولی این پندار را در او بیدار میکند که حقیقت وجود خود را میان افکار و احساسات و پندارههای خود بیابد اما چشم بینای خردمند در آن افکار و پندارها جز بازی و رفت آمد اشباحی که به خویشتن او ربطی ندارند حقیقتی نمیبیند .
کسی که ذهن خود را کاملن به چنگ آورد. کسی که زمام ارادهی خود را در کف گیرد. کسی که کاملن از آز، خشم و شهوت رها شود. کسی که پس از سلوک بودایی به درجه خردمندی و معرفت درون انگارانهی کامل برسد. او به نیروانا رسیده است. |
||
|
|
|
|
|
سوره فتح آیه ۲ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُّبِينًا به نام خداوند رحمتگر مهربان ما تو را پيروزى بخشيديم [چه] پيروزى درخشانى تا خداوند از گناه گذشته و آينده تو درگذرد و نعمتخود را بر تو تمام گرداند و تو را به راهى راست هدايت كند به نظر شما منظور از اينكه خداوند گناهان گذشته و آينده پيامبر را ببخشد چيست؟ و اينكه عصمت پيامبر به چه معناست؟ |
||